زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه/ تنهائی
۲۶ بهمن ۱۳۹۲کد خبر: 32536۲
نویسنده: راضیه بهرامی راد / از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی (گناهان زبانی)
کنج اتاق نشسته بودم و زل زده بودم به قفسه پر از کتابی که با زحمت تک تک اونها رو خریده بودم . سارا هر وقت توی اتاق می اومد و من رو توی اون وضع می دید می گفت شیرین! باز مثل شاهین کدوم یکی رو نشون کردی واسه شکار!
سارا و من هم اتاق بودیم . تازه از خوابگاه زده بودیم بیرون . البته بی دلیل نبود اول نجمه بود و دوم کتابهام که از بس توی خوابگاه دست به دست شده بود دلم می لرزید که نکنه دیگه نبینمشون! سارا اسمشون رو گذاشته بود کتابهای مقدس. می گفت بس به اون ها دل بستی انگار بچه هات هستن. عجیب هم نبود من جز کتابهام کسی رو نداشتم . خانوادم که تهران بودن و سهراب که رفته بود.. سهراب رفته بود..
سارا اومد داخل اتاق . اشکم رو پاک کردم، نشست کنارم و گفت: اون سهراب هم یک خلی بود عین خودت، باز نشستی زل زدی به کتابها؟ می خوای خاطره شکار کنی؟ بعد رفت سمت کتابخونه و گفت: به چی زل زدی؟ به حافظ که فال بگیری که سهراب کی میاد؟ به مثنوی که یادت بیفته دلت مثل نی ناله داره و سهراب رو کم داری؟ یا نه عقاید یک دلقک رو ورق بزنی و بگی مثل شنییر نمی تونی به جز سهراب کسی رو توی خلوتت جا بدی ؟ هان؟
نگاش کردم، راست می گفت، هرکدوم از این کتابها انگار سهراب رو توی خودشون قایم کرده بودند.گفتم توی اتاقی که به جز من و تو و این کتابها هیچ چیز نیست ،اون هم با این همه گناه کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را...
سارا پرده رو کنار زد. گفت:توی تاریکی هم نور هست. گفتم نیست.توی تاریکی هیچ چیز رو نمی بینی حتی خودت رو.گفتم : من خطا کردم ، من اشتباه کردم، گفتم: من باعث شدم سهراب از این شهر بره ، من باعث شدم دانشگاه رو رها کنه ، من باعث شدم که بیخیال من و عشق بشه...
سارا سکوت کرد و از اتاق رفت بیرون. سهراب حکیمی دانشجوی سال آخر ادبیات بود. وقتی از من درخواست ازدواج کرد پریدم بغل سارا، باورم نمی شد که چیزی رو که سالها توی دلم بود برام اتفاق افتاده باشه. مثل معجزه بود. همیشه محو سهراب بودم . محو عقایدش، محو علاقش به ادبیات ،محو حرف زدنش و ایده هاش، محو نظرات و کتابهاش. با وجود اینکه نجمه همیشه یک قدم از من جلوتر بود تونسته بودم اون رو به سمت خودم جلب کنم. سارا فال گرفته بود: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...
عصر اون روز زنگ زدم به نسرین و جریان رو براش گفتم. ازش خواستم تا قطعی نشدن موضوع جریان رو به مامان نگه نسرین که هم ذوق داشت و هم شکه شده بود گفت : یهو خل نشی شیرین! عاشق نشی شیرین!
اما من عاشق شده بودم ، عشق توی تمام تنم رخنه کرده بود. انگار نمی تونستم بدون اون نفس بکشم ، واسه دیدنش لحظه شماری می کردم، کنارش که بودم هر ساعت ثانیه ای بود و دور از او هر ثانیه مثل ساعت می گذشت، سهراب می گفت :عشق زمینی پر از درده اما عشق الهی پر از شادی و آه و دم. می گفت: من و اون حق انتخاب داریم می تونیم عشق رو از زمین به ماوراء هدایت کنیم . من ولی نمی فهمیدم سهراب چی میگه، فقط می دیدم کتابی از نجمه توی دستاشه و این تمام تنم رو می سوزوند...
یک روز صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم، نجمه بود . گوشی رو برداشتم و نفس عمیقی از حرص کشیدم. گفت می خواد سهراب رو ببینه و من می دونم کجاست یا نه! من هم با یک نه ی محکم گوشی رو قطع کردم. اولین بار نبود که اینطور سراغ سهراب رو از من می گرفت.هرجا من رو می دید می گفت الان سهراب رو دیدم یا می خوام با سهراب حرف بزنم! دلم می خواست نجمه نباشه، نفس نکشه، از روی زمین محو بشه! پشت سرش مادرم زنگ زد، برداشتم مکث کردم ،خودم رو نگه داشتم و جواب دادم. مادرم گفت برگردم . گفت خاله مریم خواستگار آورده برام و سراغم رو می گیره. گفت : کی میای ؟ گفتم تا عید برای تعطیلات ، گفت شیرینم خوبی؟ بغض گلوم نمیذاشت بگم آره و گفتم دلم گرفته مامان. گفت چرا نمیای ؟ الکی گفتم امتحان دارم ، نگفتم واسه خاطره سهراب دلم نمی کشه بیام..
مادرم رو همیشه سر سجاده یادم میاد. یعنی هر وقت توی خلوت بهش فکر می کنم اون رو با چادر سفیدش روی سجاده می بینم.حتی وقتی زنگ می زنه ،هر ساعتی که باشه احساس می کنم داره ذکر می گه و سر سجاده است.مادرم همیشه می گه باید باهاش حرف بزنم. می گه کلمه مقدسه و زبان کار انتقالش رو انجام میده میگه مراقب باشم تا به باد ندم زندگیم رو.. همیشه همیگه حرف رو دست کم نگیر با من حرف بزن. می گه همه افراد خانواده مثل یک زنجیر به هم بافته همدیگر رو حفظ می کنن و نباید که این زنجیرها از هم جدا بشن.همیشه میگه : شیرین حرف بزن ، اگه چیزی هست بگو شاید بتونم کمکت کنم. اما من هیچ وقت با مادرم حرف نمی زنم. یعنی حرف زدن با مادرم یا خانوادم اون هم درباره عشق و سهراب و نجمه و سارا و کتابها برای اونها خیلی کسل کننده و بی معناست. چون من رو درک نمی کنن. چون نمی دونن عشق یعنی چه؟
سارا کتاب شیطان و دوشیزه پریم رو گذاشت روی میز و گفت : عجب کتابی بود! خوندیش؟ گفتم نه هنوز نه! گفت یه جای کتاب چیز عجیبی رو خوندم ، مرد مهمی به حضرت عیسی نزدیک می شه و می پرسه: ای استاد نیک چه کنم تا وارث حیات سرمدی بشم؟ می دونی حضرت عیسی چه جوابی می ده؟ می گه :چرا من رو نیکو خطاب می کنی؟ هیچ کس نیکو نیست !جز یکی و اون خداست!! گفت: چرا خدا رو صدا نمی زنی شیرین...
خیلی احساس تنهایی کردم .غمم رو تا کجا می تونستم با خودم بکشم!تا کجا می تونستم تنهایی ادامه بدم! من از خدا دور بودم . از خانوادم دور بودم و از خودم دور بودم. خطایی که کردم اونقدر بزرگ بود که حتی شرمم می اومد با خدا درمیون بزارم. سارا گفت: نمی خوای فراموش کنی؟ گفتم: من گناه بزرگی رو انجام دادم و حجم کتابهایی که روبروم هست می گه که گناهکارم ، توی همه ی این کتابها یک خط هست که برای من نوشته شده ، برای آدمی که گناه کرده تنهایی و عذاب وجدانی هست که هیچ وقت رهاش نمی کنه. سارا به کتابها خیره شد و گفت : و توی همه ی این کتابها یک خط هست که برای همه نوشته شده که تا زنده ای یعنی فرصت هست که جبران کنی ! گفت مگه سهراب نگفت به جای اینکه هزار تا کتاب بخونی یک کتاب رو هزار بار بخون؟ و بعد قرآن رو دستم داد و گفت: سهراب رفته خدای سهراب که هست !پس از اون طلب بخشش کن.
قرآن رو گرفتم . سارا از اتاق رفت بیرون.چشمام رو بستم ، بغض کردم گفتم:غم دل با تو گفتنم هوس است.. شرم کردم، یاد لحظه ای افتادم که توی دانشکده سهراب و نجمه رو دیدم که کنار هم ایستاده بودند و درباره عطار حرف می زدند. درباره شیخ صنعان. من خیلی حرص خوردم . خشم گرفتم. رفتم سمت سهراب، کتاب عطار رو ازش گرفتم و بی هیچ حرفی ازش دور شدم. سهراب دنبالم اومد و گفت: این کتاب نجمه ست ، گفتم : تو پیر صنعانی یا اون دختر ترسا؟
نذاشت ادامه بدم ، گفت : ادبیاته همین ! گفتم : چرا نجمه؟ این همه آدم توی دانشگاه هست. چرا من نه. گفت : چون شناختم از عطار کمی بیشتر از بقیه ست از من خواسته تا کمکش کنم همین! کتاب رو پرت کردم رو زمین و رفتم. رفتم سالن اجتماعات، کمی ایستادم، دنیا دور سرم بود که می چرخید.. صدای خنده ی نجمه توی گوشم زنگ می زد، بلند و بلندتر می شد ، داشتم دیوونه می شدم ، باید کاری می کردم تا نجمه دیگه دانشگاه نیاد ، رفتم دفتر حراست ، گفتم می خوام یه گزارش بدم، گفتم نجمه حجازی با پسرهای زیادی رابطه داره و نمی شه رفتارش رو توی دانشگاه و بیرون از دانشگاه تحمل کرد، گفتم مخصوصا الان با یکی از بچه های کلاس دانشگاه رو با جای دیگه اشتباه گرفته، گفتم یا کافی شاپن یا سینما، گفتم اگر اینها دانشجوی ادبیات هستن پس وای به حال جامعه، گفتم اگر باور ندارید همین الان توی سالن می تونید ملاحظه کنید.. از دفتر زدم بیرون . چند روز نرفتم دانشگاه ، سارا اومد وگفت که توی دانشگاه پیچیده که سهراب و نجمه با هم رابطه دارن. گفت براشون پرونده ساختن ،گفت از سر کلاس کشیدنشون بیرون. گفت خانواده هاشون رو در جریان گذاشتن و تعهد گرفتن. اونا گفتن جریان خواستگاری و شناخت بوده و نجمه جواب رد داده ..
با ترس وارد دانشگاه شدم ، سارا گفت نمی دونم سهراب از کجا فهمیده که کار کار تو بوده! نجمه اومد سمتم گفت تو چطور تونستی اینکار رو بکنی؟ می خواستم ازتو شکایت کنم اما سهراب نذاشت، گفتم: الان کجاست؟ گفت نمی دونم.گفتم نجمه من رو ببخش .. سری تکون داد و رفت..
گریه ام گرفت ، چشمام رو که باز کردم خودم رو روی سجاده دیدم. کتاب قرآن دستم بود و نمی دونم کی خوابم برده بود. برف می بارید. باز هم برای نماز صبح خواب مونده بودم.سارا هم خواب مونده بود. گوشیم شروع کرد به خوندن: بیا بیا دلدار من دلدار من.. مادرم پشت خط بود ، گفت شیرین کی میای مادر؟ دلم برات تنگ شده ، به آسمون نگاه کردم به ابرهای تیره ی زیاد، گفتم: مامان دعا کن خدا من رو ببخشه، گفت شیرین مادر چی شده؟ مگه چی کار کردی؟ گفتم :مامان دعوام نمی کنی؟ گفت: عزیزم چی شده؟ حرف بزن! گفتم مامان دلم می خواد بغلت کنم، دلم می خواد باهات حرف بزنم گفت: خوب حرف بزن عزیزم من این جام کنارت...
گفتم: من یه زنجیر بدم مامان ، یه نفر رو رنجوندم ، تهمت زدم ،اون رفته، گفتم زنجیر بد که نمی تونه به خانواده وصل باشه می شه وصله ی ناجور می شه خطاکار می شه مثل من... مادر سکوت کرد،گفتم : زبانم سرخ بود مامان، گریه کردم مامان بغض کرد، گفت : هر کاری که کرده باشی قلب منی ، ، فکر نکنی که تنهایی، فکر نکنی کاری که کردی دیگه جبران نمی شه گفت یه ناامید نشی شیرین .. گفتم دعا می کنی ؟ گفت دعا می کنم..
بلند شدم ساکم رو جمع کردم. سارا نیم خیز شد ، گفت: بلاخره داری میری؟ گفتم : آره. گفت: کتاب ها رو می بری؟ گفتم : نه. خواستم بگم سارا من هیچ کدوم ازین کتابها رو نفهمیدم اگه فهمیده بودم خطا نمی کردم ، نگفتم.بغض کردم، گفت: کی بر می گردی؟ گفتم: هروقت خدا من رو ببخشه...
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/RTCBRAS
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir