زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه / تقدیم به گلهای مریم

داستان کوتاه / تقدیم به گلهای مریم

۲۴ بهمن ۱۳۹۲کد خبر: 32496۲

نویسنده: امیر محمد صمدی / از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری

دختر که بودم همیشه فکر می کردم مردی قد بلند و چهار شانه که احتمالا یک کت و شلوار اتو کشیده قهوه ای رنگ به تن خواهد کرد تا با موهای خرمایی تیره رنگش هم خوانی داشته باشد. یک روز به خانه یمان می آید و از من خواستگاری می کند و بعد ما در گوشه ای از شهر خانه کوچکی می خریم با یک حیاط که باغچه اش پر از گلهای سرخ باشد تا من هر روزصبح دو شاخه گل بچینم و در گلدان بگذارم و با هزار ترفند و شیطنت مرد قد بلند چهار شانه را از خواب بیدار کنم .اما جنگ خیلی چیزها را عوض کرد.  حمید من فقط می خواستم با کسی که دوستش دارم یک لیوان چای داغ بنوشم و از دور ، صدای بازی کودکم را بشنوم اما تو آمدی خودت را به من نشان دادی و رفتی. نامه هایت هنوز جلوی چشمم است با آن "ی" های بزرگ و آن "ک" های کشیده.گاهی فکر می کنم ما آنقدر از هم دور بودیم که بیشتر عاشق دست خط هم شدیم تا زیبایی چهره هایمان. اگر روزی تو را از دور می دیدم شاید زود نمی شناختمت ولی می توانم دست خطت را از بین هزاران دست خط دیگر از هر فاصله ای که قابل خواندن باشد سریع تشخیص بدهم. در همین نامه ها بود که خبر پدر شدنت را دادم.می توانستم از فاصله 1228 کیلومتری میانه-خرمشهر تصور کنم ، با خواندن همین جمله کوتاه که:<<حمید یک خبر خوش دارم تو دو ماه است که پدر شده ای>>چگونه چشم هایت درشت می شود و چند بار سر و ته جمله را از جلوی چشم هایت عبور می دهی تا نکند درست نفهمیده باشی و یا باز با شیطنت های دخترانه من رو به رو شده باشی. نامه های قبل از1365 را ریخته ام روی فرش ، چشمم به نامه ای می خورد که تو اولین بار پس از خواندن خبر خوشحال کننده ام برایم نوشتی.خوب یادم هست که کل کل چه اسمی انتخاب کنیم ؟را شروع کرده بودی و دویست و هجده اسم تنگ نامه فرستاده بودی که فلان اسم را فلان کس از بچه های تدارکات پیشنهاد داده یا فلانی گفته است اگر بچه یتان دختر باشد یعنی خدا خیلی خیلی دوستتان دارد و خواسته یک حال اساسی بدهد و من نامه پشت نامه خودم را لوس می کردم که ای وای حالم بد است امروز سردم شد .دیروز سر گیجه داشتم.پریروز دلم درد کرد و... . بالاخره بعد از این نامه های طولانی وآن تلفن های گاه به گاه سی ثانیه ای که از بس قطع و وصل می شد آدم سر و ته حرف را نمی فهمید دلت طاقت نیاورد و آمدی. پنج شنبه عصر بود که از راه رسیدی مثل همیشه زنگ در را دوبار پشت سر هم فشار دادی با فاصله کوتاه و سریع:دینگ دنگ. صدای زنگ در را که شنیدم سریع دور خانه چشم چرخاندم که نکند شلوغ پلوغ باشد.خانه ای با یک اتاق سه در چهار که تمام وسایلش یک تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ بود با دو پشتی قرمز رنگ که گلهای درشت سفیدش به چشم می زد و رو به روی تلویزیون درست بیخ دیوار چند تا لحاف و تشک قرار داشت که رویشان با پارچه طوسی رنگ دیده نمی شد.کف اتاق هم فرشی پهن شده بود با طرح ماهی که هدیه ی مادرت برای شروع زندگی مشترکمان بود.روی طاقچه اتاق همیشه به جز عکس امام و قرآن و یک آینه شمعدان که کنار رادیو کوچک سیاه رنگ قرار داشت چیز دیگری پیدا نمی شد.ته اتاق با یک پرده سفید اتاقک کوچکی جدا شده بود که یک طرفش یک کمد چوبی و طرف دیگرش یک شیر آب،یک سماور و یک کپسول گاز بود که نشان می داد اینجا باید آشپزخانه خانه کوچکمان باشد. می خواستم بروم به سمت در تا از کنار حوض کوچک بدون ماهی بگذرم و به تو برسم اما به خودم گفتم:<<اگر با این سر و وضع مرا ببیند می فهمد که چقدر به من سخت می گذرد>> رو به روی آینه ایستادم و همان روسری را که گلهای ریز بنفش در فضای یک دست قرمز آن پخش شده بود سر کردم و گونه هایم را با دو انگشت شصت و سبابه فشار دادم تا قرمز دیده شود. تو انگار خوب می دانستی که شنیدن زنگ در آن هم با شیوه ی زنگ زدن تو-کوتاه وسریع- با درونم چه می کند و چه طور مرا از ذوق به حول و ولا می اندازد پس با همه صبوری هنوز پشت در انتظار مرا می کشیدی. در را که باز کردم کسی پشت در نبود.پشت تیر چراغ برق آن طرف کوچه مخفی شده بودی.گوشه پوتین سیاهت را دیدم و بلند گفتم:<<عجب آدم هایی پیدا می شوند به اندازه گرگ قصه شنگول و منگول هم مرد نیستند. در می زنند و فرار می کنند.>> در را به آرامی بستم و ریز خندیدم صدای پایت را می شنیدم که بدو بدو از آن طرف کوچه آمدی و دو ضربه آرام به در زدی. -کیه؟ -گرگ قصه شنگول و منگول. -تو باید مادر شنگول و منگول باشی تا در را باز کنم.گرگها خطرناک اند اجازه ورود ندارند. -می شود پدر شنگول و منگول باشم؟ -بله می شود گوشم را نزدیک در کرده بودم تا ذره ذره صدایت را بشنوم تا این که با صدای آرام تری گفتی:<<چقدر دلم برای صدایت تنگ شده بود،لیلا>>  در را باز کردم. *** در را که باز کردم نامه ها ریختند زمین بعد از تو این کمد درب و داقان تنها ، جای خوبی برای نگه داشتن نامه هایمان است انگار کیسه پلاستیکی که نامه ها را درون آن گذاشته بودم پاره بود. اینها نامه های بعد از 1365 است یعنی بعد از پدر شدنت.نگاهی به نامه های دیگری که قبل از 1365 نوشته ای می کنم که آن طرف روی فرش پخش شده اند و به این فکر می کنم که چقدر حجم نامه هایت پس از این که فهمیدی پدر شده ای، زیاد شد. یادم هست که گفتی:<<بعد ازاین باید برای فرزندمان هم چیزی بنویسم چیزی شبیه به نامه اگر رفتم جبهه و برنگشتم لااقل بخشی از نبودنم را جبران کنم و کمی از وظایف پدری را انجام داده باشم.>> آن چند روزی را که مرخصی آمده بودی چیزهایی نوشتی و گذاشتی لای قرآن که روی طاقچه بود. این روزها که نیستی همین نامه هاست که آرامم می کند. امروز از آن روزهاست که دوست دارم همه نامه هایت را بریزم روی زمین و مثل فال حافظ نیت کنم و یکی را بردارم. *** عزیزترینم اکنون که این نامه را برایت می نویسم تو درست چهار ماه و هفت روزت است و این نود و هشتمین نامه ای است که به نیت تو دست به قلم می شوم.امروز با مادرت بالاخره بر سر یک اسم به تفاهم رسیدیم می خواهیم اسمت را بگذاریم مریم و من از همین حالا با مادرت شوخی می کنم و می گویم:<<اگر فرزندمان دماغ گنده سیاه سوخته به دنیا بیاید چطور صدایش بزنم مریم جان گل بابا بیا اینجا؟>> مادرت هم حرص می خورد و می گوید:<<خیلی دلت بخواهد.مطمئن باش مریم من به پدرش نمی کشد.>> بین خودمان بماند دخترم مادرت وقتی عصبانی می شود و اخم می کند زیباتر به نظر می رسد. مریم جان یادم هست در کودکی یک لاستیک کنج انباری حیاطمان بود که از دوچرخه پدرم به غنیمت رسیده بود.عصرهای تابستان شلوارم را تا زیر چانه بالا می کشیدم و با یک تکه چوب به روی لاستیک می زدم تا چرخ بخورد.راستش الان هم خیلی دلم می خواهد که بروم سراغ بازی های کودکانه و شیطنت های بچگی ولی آدم ها هر چه قدر بزرگ تر می شوند بیشتر می فهمند که نباید خیلی از کارها را انجام بدهند چرا که بسیاری از کارها در زمان و شرایط خودش مناسب است به این دلیل است که خیلی از انسان ها حسرت فرصت های از دست رفته را می خورند. یک روز وقتی داشتم در کوچه لاستیک بازی می کردم پدرم را دیدم که دارد به سمت خانه می آید به طرفش رفتم و گفتم:<<من آدامس خروس نشان می خواهم از صبح به مادر می گویم اما پول نمی دهد>>پدرم کنار کوچه ایستاد و گفت:<<حمید تو حالا پسر بزرگی شده ای باید بدانی که آدم هر چیزی که دلش خواست را نباید بخرد.می دانی اگر بخرد چه می شود؟>>من که در آن لحظه داشتم آب خشک شده دماغم را از گوشه ی بینی تمیز می کردم گفتم:<<نه>>پدرم گفت:<<آن وقت شیطان آنقدر قدرتمند می شود که مثل لاستیک تو را به هر جا که دلش خواست قل می دهد.فهمیدی؟>> آن روز زیاد از حرف پدرم چیزی نفهمیدم جز این که از آدامس خروس نشان خبری نیست اما حالا کمی بیشتر می فهمم.دخترم مریم، شیطان می خواهد آدم ها را قل بدهد تا بیفتند توی گودال جهنم ولی تو سعی کن هیچ وقت گول شیطان را نخوری و به خواسته هایش توجه نکنی.  نازنینم این شاید آخرین نامه من به تو باشد چون از فردا عازم مناطق جنگی خواهم شد و نمی دانم که چقدر از این عمر زود گذر برایم باقی مانده که اگر فرصتی بود بازهم برایت یاد داشتهایی خواهم نوشت.
پدر مهربانت.7/10/1365
هنوز هم نامه هایت برایم تازگی دارد اما همیشه این غم در دل من خواهد بود که نامه هایی که به فرزندمان نوشتی هیچ وقت به دستش نرسید.وقتی خبر شهادتت را آوردند گفتند از حمیدت تنها همین انگشتر فیروزه باقی مانده. چند روز بود که مدرسه زینبیه و ثارالله1 را بمباران کرده بودند ومن به خاطر آن طفل معصوم ها حال خوشی نداشتم و از طرفی نگران تو هم بودم که با این خبر دیگر از پا در آمدم. وقتی خبر شهادتت را دادند آنقدر بد حال شدم که مرا به بیمارستان بردند انگار داشتند رگ های سرم را می کشیدند.درد از سرم شروع می شد و تا انتهای ستون فقراتم پیش می رفت معده ام ترش می کرد و بالا می آوردم .بعدها دکترها کم کم به من گفتند که فرزندمان،مریم نازنینمان، به دلیل شوک وارد شده از دست رفته. می گویند دخترها بابای اند.مریم زودتر از من به کنار تو آمد.حالا من مانده ام با این همه نامه هایی که برای فرزندت نوشته ای.روزی هزار بار می خوانم شان. انگار علاوه بر همسر بودن دخترت هم شده ام به توصیه هایت گوش می کنم و به پیشنهادهایی که در تک تک نامه ها به مریم نوشته ای عمل می کنم. اما حمید جان این نامه ها نباید همین طور بماند تصمیم گرفته ام این نوشته را –به عنوان مقدمه- به همراه تمام نامه هایی که برای فرزندمان نوشتی به صورت یک کتاب در بیاورم و به چاپ برسانم تا به دست همه فرزندان ایران برسد.میخواهم همه بدانند که مرد قد بلند چهار شانه ای که من عاشقش هستم آنقدر اندیشه های خوب و قشنگی داشت که هنوز هم می تواند پس از سالها برای خیلی ها کارگشا و مفید باشد. لیلا الیاسی.1376
------------------------------------------------------- 1.مدرسه زینبه و ثارالله میانه دردوازده بهمن سال 1365 توسط خلبان های عراقی بمب باران شد.
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/ETYAAZM

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir