زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه ترنج / نویسنده: منصوره سادات میر آقاجانی
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳کد خبر: 32681۳
از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری
صدای کوبه از توی اتاق خانه زیبای روستاییش می آید .خیلی تند نمی کوبد دستش مثل آن روزها که که جوان تر بود و با شوق قالی میبافت تند نیست . آن روزها که بعد از تمام شدن هر رج با تمام جانش کوبه را روی پود ها میکوبید .جان دستانش را میگذاشت تا اسلیمی ها و پیچک ها و لاله ها و شاه عباسی ها جان بگیرند . با سر انگشتانش گلهای پروانه ای را توی لچک و ترنج طوری گره به گره میزد که انگار می کردی دارد توی باغچه ای گل می کارد؛ فرش های بافته دستش جان داشتند.
چندسالی هست که دیگر قالی بافی نمیکند همه عمر و جانش را گذاشته فقط برای بافتن طرح چهره مردی که از جان دوستترش داشت . نقشه چهره مرد را به دار آویخته؛ همان چهره ای که سالهاست روی قلبش حک شده درست مثل ستاره های کوچکی که دور تا دور چشمهایش با طرح بته جغه خالکوبی شده . طرح چشم هایش هم مانند طرح قالی هایی که می بافد پر است از رمز و راز پر است از حرف .چند سالی هست که چشمانش خالی است از هر طرحی جز طرح صورت عیسی که جا خوش کرده روی دار قالی .
نقشه قالی هایش را همیشه خودش می کشید. از بچگی انگار هنر نقش زدن توی گوشت و خونش بود . بی معلم نقشه کشید بی معلم قالی بافت و شد بهترین دختر قالی باف این چند پارچه آبادی .
نقشه این یکی را هم خودش کشیده چند تا بته جغه کوچک و توی هم رفته با گلهای نیلوفر فیروزه ای روی زمینه سرمه ای با شاخه هایی پر از شکوفه های ریز که از گوشه نقشه تا نقطه بی انتهایی شاید تا خدا رفته. چهره خندان عیسی درست وسط صفحه شطرنجی نقشه خودنمایی میکند وقتی ترنج پای دار قلی نشسته انگار با چشم های مهربانش زل زده توی چشم های ترنج . گوشه بالای نقشه در میان حاشیه ای از شکوفه های گلبهی یک آیه نوشته «والسلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا.»
تمام کردن قالیچه ابریشم شاید کار سختی باشد اما نه برای ترنج. هیچ کس نمیداند راز ناتمام ماندن این قالیچه چیست؟ اما همه میدانند هر گره که ترج بر تارک این فرش میزند یک فریاد در دلش نهفته است «عیسی ، تو کجایی»
بیست سالی از زمان عروسیشان گذشته . وقتی عیسی او را از پدرش خواستگاری کرد فقط 15 سالش بود .عیسی سربازسپاه دانش بود . توی مدرسه آبادی درس میداد .
اولین بار عیسی را جلوی در کلاس مدرسه دیده بود. وقتی که به جای آقا جانش آمده بود تا واسطه شود که آقا معلم مصطفی را به کلاس راه دهد. چارقد گلدار به سر و دست مصطفی در دستش توی چارچوب در کلاس ایستاده بود .
آقا معلم نگاهی به مصطفی انداخت که از پشت سر خواهرش هر از گاهی نگاهی دزدانه به او می انداخت . دستی به ریشهای بور و کم پشتش کشید و با صدای آرامی گفت : «آقا مصطفی برو بشین سر جات ،دیگه تکرار نشه!»
با همین جمله لبخند ملیحی روی لبهای ترنج نقش بست و صورت گرد مهتابیش را درخشانتر کرد. نگاه عیسی روی ستاره های دور چشمش خیره مانده بود ؛ انگار ستاره چشمک زن شب زندگیش را پیدا کرده بود؛ شاید هم قرص ماه را !
به دو ماه نکشید که ترنج شد خانم خانه آقا معلم ؛ خانه عیسی که همه ده برایش جان میدادند . آنقدر دوستش داشتند که نگو و نپرس . یکی از زنهای ده بالا دست ، داستان تولد عیسی را برا ی زنهای آبادی تعریف کرده بود .حالا صغیر و کبیر قصه اش را میدانستند اینکه مادرش وقتی شش ماهه او را باردار بوده در خواب امامزاده باب المراد را به خواب می بیند که به او میگوید چرا دیگر به ما سری نمیزنی؟ فردای آن روز راه میافتد به سمت بالای تپه به قصد زیارت و در راه برگشت درد زایمان می گیردش . خودش را میرساند به ده آرامیک که نزدیک امامزاده است . میگویند تا چند سال پیش عده ای از ارامنه آنجا زندگی میکردند تا اینکه زمینهای کشاورزیشان به خاطر کم آبی از بین می رود و آنها هم از ده کوچ می کنند اما خانه هایشان تقریبا سالم است به خصوص ساختمان کلیسای کوچکی که در وسط ده است . مادر عیسی خودش را به کلیسا می رساند و عیسی میان فریادهای یا حضرت مریم مادرش به دنیا می آید ! شش ماهه ! برای همین اسمش را عیسی گذاشته بودند . به خاطر همین قصه بود که همه به چشم نظرکرده نگاهش می کردند ، می گفتند قدمش خیر است !
آن روزها خبر عروسی عیسی و ترنج همه آبادی را به شوق آورده بود . عیسی وضع و روزگار خوبی داشت خانه نسبتا بزرگ و زیبایی برای ترنج خرید . ترنج هم دیگر برای دل خودش قالی میبافت نه برای فروش! زندگیشان زبان زد خواص و عام بود. ننه مه لقا که هر از گاهی به سفارش عیسی برای کمک به ترنج می آمد از همان لحظه ورود شروع میکرد به صلوات فرستادن و اسپند دود کردن ! می گفت : همه اهالی از شما حرف میزنند می ترسم نظر بیایید!عیسی میخندید و می گفت «بادمجان بم آفت ندارد ننه جان!»
روز های خوش زندگیشان به یک سال نکشید ؛ جنگ که شروع شد عیسی هم رفت مثل بقیه جوانهای وطن .چند ماهی یک بار می آمد و به ترنج سر می زد اما زود به زود نامه میداد. حالا دیگر زندگیشان شده بود جنگ ، عملیات ، عیسی ، شناسایی، ترنج ؛ اخبار لحظه به لحظه رادیو ، جنگ ، عیسی و ترنج و عشق!
بار آخری که عیسی رفت، یک ماهی از نامه خبری نشد، دیگر طاقت ترنج طاق شد . رفت شهر تا شاید خبری بگیرد . روزهایی را که ترنج خسته و درمانده و دست خالی با نگاهی خالی از شهر به آبادی برمیگشت را همه یادشان هست . حتی یک بار رفت جنوب اما باز هم دست خالی آمد .
لحظه های انتظار کشیدن شروع شده بود ، جنگ تمام شد امیدش به بازگشت اسرا بود ؛ رادیوی کوچک عیسی که روی طاقچه بود، شد مونس و همدم تنهایی اش از همیشه بیشتر وقتی اسرا برگشتند . آن روزها با هر سرودی که از رادیو پخش می شد فروغ تازه ای در عمق چشمانش دیده می شد . با هر صدایی می دوید به سمت کوچه ، آن روز ها آمدند و رفتند اما خبری نشد .
بعد از آن ، همه امیدش به گردان های تفحص بود .از همان روز ها این دار قالی را به پا کرد ، چله ابریشم کشید ، پود ابریشم خرید تا چهره عیسی را گره به گره روی دار قالی نقش کند ، که مبادا لبخند عیسی توی ذهنش کمرنگ بشود، به امید اینکه هر وقت این قالیچه تمام شود ، عیسی برمی گردد . قالیچه را هم نذر امامزاده باب المراد کرده بود. توی این مدت قالیچه را رسانده بود به چشم های عیسی .گره چشمها دیگر دارد تمام می شود.
امروز صبح با حال و هوای دیگری از خواب بیدار شد. بعد از نماز صبح نشسته بود پای دار قالی امروز دستش از روزهای دیگر تندتر گره میزند انگار وقتش شده ؛ جان به دست هایش برگشته .
آفتاب که بالا آمد از پای دار بلند شد و چراغ اتاق را خاموش کرد رفت سراغ پنجره . با روبانهای قرمزِ روی طاقچه پشت دری ها را بست و پنجره ها را باز کرد . یک نفس عمیق کشید از آنهایی که عمق وجود آدم را تازه میکند . چند سالی بود که اینطور دماغ جانش از عطر حضور عیسی خالی مانده بود . بوی عیسی می آید، عیسیِ ترنج در راه است.
این حوالی شانه به سر زیاد دارد . می آیند می نشینند روی تیرک چوبی بالای پنجره و مدام نوک میزنند به شیشه پنجره . آمده اند پی روزیشان .عیسی که بود خرده های نان را می ریخت پشت پنجره برایشان.
عیسی آدم عجیبی بود . دستش برای همه باز بود . آن روز ها ساعت ها با ترنج می نشستند و مورچه ها را تماشا میکردند . به مورچه ها غذا میداد. عیسی که نیست این ریختن خرد نان ها شده کار هر روز ترنج . برای مورچه ها هم حبه قند میگذارد روی کاشی های آبی جلوی در، یا حتی روی طاقچه کنار آینه و شمعدان عروسیش.با انگشتانش کمی از قند را خرد میکند توی مسیر مورچه ها اینطور دعوتشان میکند بیاییند مهمانی!
این روزها شب و روزش یکی شده برای تمام کردن فرش . وقتی این رج های آخر را میزند انگار خودش نیست . انگار دستان دیگری گره بر گره میگذارند. در این چند روز مثل دخترکان سر به هوای تازه کار چند بار دستش را با پود ابریشم و چاقو بریده . سرانگشتانش میسوزد چشمانش بیشتر .در دلش اما آتشیست که دستها و چشمهایش را از یادش برده . نفس به نفس گره به گره انگار دارد به عیسی نزدیک تر میشود این روزها. چشم انتظاری سخت است خیلی سخت. دو رج از شکوفه های حاشیه آیه مبارک را هم که تمام کند قالیچه تمام میشود ، انگار خبری در راه است !
باد که صدای اذان صبح را در گوش پنجره زمزمه میکند گره آخر را میزند ؛ بالاخره تمام شد این یعنی امروز عیسی می آید.
جلوی آینه ایستاد موهایش را شانه کرد عطر زد روی سجاده مخمل آبی اش نشست، میان سجاده نفس تازه کرد ، بوی باران می آید شاید هم بوی بهشت ! گلهای چادر نمازش امروز بوی بهار می دهند.
وانت پسر ننه مه لقا جلوی در می ایستد.دیوارهای حیاط آنقدر کوتاه هست که بشود سر بی موی مسلم را که زیر آفتاب میان روز برق می زند و مرد همراهش را که با کلاه لبه دار و لباس خاکی رنگ از وانت پیاده میشود دید.
-یا الله ... یا الله ، خاله ترنج ، مهمان داری! این آقا...
یعنی عیسی برگشته ، با همان لباسهایی که رفته بود برگشته ، سالم برگشته !
-سلام ؛ خانم سماواتی ؟ من مرادی هستم از بنیاد شهید .راستش را بخواهید دو روز پیش از منطقه شماره پلاکی را برای ما خواندند که انگار پلاک گمشده شماست آقا عیسی!
*******
آبادی پر است از بوی اسپند ؛ زنها کِل می کشند پشت سر تابوت کوچکی که به دوش مردهای ده سنگینی میکند و با پرچم سه رنگ آذین شده! از پایین دست تا بالاده ؛ تا جلوی خانه ترنج را اهالی آب پاشی کرده اند . سر در خانه ها پرچم یا حسین و یا ابوالفضل آویزان کرده اند . صدای مش نورالله موذن مسجد از پایین کوچه می آید: بلند بگو یا حسین ...
بوی خاک نم خورده با بوی اسپند و گلاب توی دماغش میپیچد . رنگش از همیشه بیشتر پریده آخر عیسی دارد می آید!
تابوت را جلوی در آبی رنگ اتاق درست پیش پای ترنج روی زمین میگذارند. خم میشود ؛ دست هایش باز کردن گره را بلد نیست ؛ یک عمر است که گره زده ؛ اما این بار قرار است با باز کردن گره کفنی سفید رنگ که شماره پلاک عیسی را رویش با ماژیک قرمز رنگ و خط نچندان خوبی نوشته اند ، هنر سرانگشتانش را جلوی چشمه همه به نمایش بگذارد ...
یک تکه استخوان دست ... طاقت نمی آورد ... همه گریه می کنند دوباره دستش را درون کیسها پارچهای سفید رنگ میکند ... عینک... تسبیح... انگشتر... رادیو جیبی... و یک قرآن با عکس آقا و یادداشت کوچکی روی کاغذ از هم پاشیده ای که شاید به برکت قرآنی که در کنارش بوده از گزند آب و آفتاب و خاک در امان مانده .
خط عیسی را خوب میشناسد ، کاغذ را کف مشتش جمع میکند . احساس میکند چیزی درون سینه اش جمع میشود و دیگر باز نمیشود .
خدایا این عیسی من است یا قنداقه علی اصغر ؛ این عیسی ترنج است یا پیکر اربا اربای علی اکبر...
نفسش بالا نمی آید حالا دیگر ترنج و عیسی کنار هم آرام اند.
همه آمده ان برای بدرقه عیسی و ترنج شب جدایی به سر آمده و روز وصل رسیده ...
یادداشت از میان دستهای بیجانش روی زمین می افت ، دخترک جوانی برش میدارد...
«ترنج عزیزم سلام ؛ عیسی را ببخش که مجبور است اینقدر تو را تنها بگذارد، اگر جنگ تمام شود زود می آیم نگران من نباش پیروزی نزدیک است انشاءالله . ترنج جان موقع قالی بافی مواظب دستهایت باش ، زیاد پای دار قالی نشین نکند خدایی نکرده چشم هایت ضعیف شود . من که نیستم روزی مورچه ها و گنجشک ها و شانه به سر ها یادت نرود. امشب عملیات داریم هر وقت گذرت افتاد و رفتی امامزاده باب المراد برای پیروزیمان دعا کن، به جای من هم زیارت کن .
دوستت دارم ، عیسی تو.»
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/MJDMTDW
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir