زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه: ترشی / نویسنده: اقدس جهانی

داستان کوتاه: ترشی / نویسنده: اقدس جهانی

۳۱ فروردین ۱۳۹۳کد خبر: 32679۲

بوی سرکه حیاط را گرفته بود زن روسری را محکم زیر گلو بست و نگاهی به دبه های سرکه انداخت و گفت اینا کافی نیست برو دو تا دیگه بخر بیار.

مرد کمی از سرکه را چشید و صورتش و جمع کرد ,سرش را تکان داد بوی تند سرکه حسابی کلافه اش کرده بود . نق زد و به طرف شیر آب حرکت کرد . زیر لب غر زد آخه این همه خرج برای چه , فوقش یه دبه ترشی می خریدیم. صدای در آمد, همسایه مهمان نمی خوای .زن سرش از حوض بیرون آورد و به طرف در برگشت .بفرمایید ,خیلی به موقع امدید. زنها با خنده وارد حیاط شدند, چه خبره این همه وسایل ریختین وسط حیاط زن تکانی به خودش داد و گفت : زیر درخت زیرانداز انداختم بفرمایید. به محض نشستن هر کدام چاقوی بدست گرفتند و شروع به خرد کردن هویج ها کردند . یکی از زنها گفت اگه کرفسها رو شستی بزار خشک بشه بعد بیار خرد کنیم بعد ش باید بپزیم این طوری ترشی زودتر قوام می آید. زن کمرش و راست کرد و به دبه های سرکه اشاره کرد :حاجیه خانم سرکه کافیه . حاجیه خانم تکه ای از هویج را گاز زد و با صدای خرت خرتی گفت: نه یکی دیگه بخر . زن از این حرف حسابی ذوق کرد ولبخندی زد, گفتم دو تا دیگه بخرند.  زن جوان چادر را به دور کمرش بست وتشت پر از کلم را مقابل زنها قرار داد. خودش یک کلم بزرگ برداشت  و داخل تشت دیگر شروع به خرد کردن کرد حاجیه خانم رو به زن جوان کرد و گفت کمی ریزتر خرد کن ,آهسته تر  در خونه نیمه باز بود و زنی با چادر سیاه بچه به بغل در آستانه در ظاهر شد زن آفتاب سوخته بود و با لهجه ی عجیبی حرف می زد تا وسط حیاط آمد و حرفهاش و تکرار می کرد بعضی از حرفهاش مفهوم بود. خدا برکت جان بچه هاتان بچه چند روزی چیزی نخورده و بقیه حرفهاش که نا مفهوم بود . زن جوان چاقو بدست به سمت زن برگشت چه می خوای همین طوری سرت و انداختی پایین و امدی .اینا  قاراچی اند نباید به حرفشون اعتماد کنی اول می یان واسه شناسایی و بعداً می یان واسه دزدی . زن جوان چاقو را روی کلمها انداخت و بلند شد. زن توی حوض مشغول شستن سبزی بود سرش بلند کرد و رو به زن جوان کرد : چکار می کنی نمی بینی مهمونه بشین این حرفها چیه. زن جوان انگشت شستش وگاز گرفت و روی زمین نشست و چاقو را به دست گرفت. زن با اشاره دست به زن قاراچی فهماند که بیا اینجا . زن بچه را در بغلش جابجا کرد وبه طرف حوض آب که زن ایستاده بود رفت. زن عرق پیشانی خود را با چادری که به دور گردنش بسته بود پاک کرد و از گوشه روسری چند اسکناس در آورد و در مشت زن گذاشت . زن پول را گرفت وبا کلماتی نا مفهوم تشکر کرد و در را پشت سرش بست و رفت . چند دقیقه ای سکوت بود وفقط صدای چاقوها روی تخته ها به گوش می رسید . زن با سینی پر از چای به جمع زنها پیوست وسینی را وسط جمع گذاشت. بفرمایید حسابی خسته شدید تا شما گلوی تازه کنید من کرفسها را می یارم اگه نبودید چند روزی طول می کشید . زن جوان سرش و بلند کرد ونگاه تندی کرد وزیر لب غر زد که چرا به اش پول دادی اینا دزدند  می یاند راه و چاه یاد می گیرند. حاجیه خانم چای را هورت کشید و وسط حرف زن جوان پرید اینا کی اند از کجا می یان .  زن با روسری مشکی که ساکت نشسته بود دست به سینی برد و یه استکان چای برداشت : توی تلوزیون نشون می داد که بچه هارو اجاره می گیرن ,مال خودشون نیست. باد آرامی وزید و برگهای درخت را روی زمین ریخت . زن آخرین جرعه چای را خورد و ته ماند ه ی آن را روی زمین ریخت و زیر لب گفت : این طور نگید به خدا معصیت داره شما که اون و نمی شناسید. زن جوان استکان را توی سینی گذاشت و رو به زن کرد و گفت: که چی . زن استکانها را توی سینی جمع وجور کرد. آب دهانش و قورت داد و گفت: ماجرا بر می گرده به چند سال پیش ,یکی از این زنهای قاراچی امده بود دم در خونه مون ,جمع زنونه بود و کنار همین درخت پاتوق کرده بودیم .زن گفت و من خندیدم واون رفت . هنوز از رفتنش چند دقیقه ای نگذشته بود که خروس لاری مون وسط حیاط روی زمین افتاد وجون داد.  زن سینی را به دست گرفت و داخل خانه شد. باد می وزید و برگها را در گوشه ی حیاط جمع می کرد . نویسنده: اقدس (زهرا) جهانی از اردبیل 
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/MJTUTSZ

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir