
داستان کوتاه " بیوه ی سیاه "
سیده زهره میر عیسی خانی
رویا پیراهن سیاه بلندش را به تن کرد. کمی به شکم ورقلمبیده اش چشم دوخت و دستی روی آن کشید. دو سه قدم برداشت و رفت کنار آینه. سفیدی دستها از آرنج و سفیدی پاها از زانو به بعد توی آینه قدی جلوی پنجره نمایان شد. رشته ای از موهای پریشان روی شانه اش را دور انگشتش پیچید و بعد انداخت پشت گوشش. نور از لابه لای پرده ی پنجره تابید توی آینه و بازتاب کرد توی چشمهای رویا. چشمهایش را بست، دوباره آرام آرام بازشان کرد. کمی توی آینه به خودش نگاه کرد. چشم های پف کرده ی توی آینه اخم کردند. موچین را از روی طاقچه ی بالای آینه برداشت و ابروهای پرشده اش را کمی مرتب کرد و دوباره شروع کرد به چرخیدن دور خودش. چند قدم برداشت و رفت و نشست جلوی تلویزیون 21 اینچ. به جا عکسی دمر شده روی میز چشم دوخت . صدای تلفن پیچید توی اتاق حوصله ی جواب دادن به تلفن را نداشت. تلفن 3 بار پشت سرهم زنگ زد و بعد قطع شد. رویا بلند شد از روی صندلی و ده قدمی که برداشت رسید به اپن آشپزخانه. چشمی به پنیر خامه ای روی اپن انداخت و بشقاب را از روی اپن برداشت. رفت طرف یخچال سفید رنگ. در یخچال را باز کرد. پیش دستی را هل داد توی فقسه ی سوم یخچال کنار سیب های قرمز و شیر پاکتی. سوت سماور سکوت آشپزخانه را به هم زد. چشمی گرداند توی یخچال. سردی هوای توی یخچال به گونه هایش برخورد کرد. یکی از سیبها را برداشت. تلفن روی اپن دوباره شروع کرد به دیلینگ دیلینگ کردن. به شماره ی درج شده ی کنار صفحه ی تلفن روی اپن چشم دوخت. گوشی سفید رنگ را برداشت.
سلام مامان ... خوبم. دانه های شکر ریخته شده کنار تلفن را با انگشت جمع کرد گوشه ای. نه ... نه ... همین جا راحت ترم . آره ... مواظبم ... نه لازم نکرده. صدایش کمی بالا رفت. توی حسابم اونقدرا دارم که خرج خودم و این فسقلی رو بدم. به مورچه های جمع شده ی کنار اپن چشم دوخت. کار دارم ... نه ، نمی تونم.
سیم پیچ پیچی تلفن را پیچید دور انگشتش. ترس!... واسه چی؟ ... بچه که نیستم ... خوب ... ابراهیم ... فکر نکنم اونقدرا... صدایش بغض آلود شد ... نه ، نه ... خوبم... آره ، خوبم ... دیروز صدای قلبشو شنیدم .... چه قدر قلبش تند تند می زد ... جفتک چارگوش می زنه پدر سوخته ... یلدا ... نمی خواد .... شاید ... شاید ... به همه سلام برسون ... آره حواسم هست. خداحافظ.
گوشی را گذاشت سر جایش. کمی زل می زند به گوشی . سیبی که از توی یخچال برداشته بود و تا حالا روی اپن کنار تلفن گذاشته بود را برداشت. به مورچه ها چشم دوخت که داشتند دانه های شکر را می بردند . سیب را پرتاب کرد بالا و دوباره گرفتش و یک گاز گنده از گوشه اش گرفت و رفت و نشست جلوی تلویزیون.
کنترل را توی دست های سفیدش چرخاند کانالها را پشت سر هم عوض کرد یک گاز دیگر از سیب زد و صدای تلویزیون را کمی بلند کرد و چشم دوخت به صفحه ی تلویزیون. مرد لبخندی زد و بعد حلقه را داد به زن مو بور. دوباره کانالها را عوض کرد. صدای تلویزیون همچنان می رفت بالا. تصویرها پشت سرهم می رفتند تا سرانجام روی یک عنکبوت ایستاد. کنترل تلویزیون را انداخت روی میز چوبی جلوی تلویزیون و شروع کرد به گاز زدن سیب قرمز توی دستش. تصویر عنکبوت محو شد زیر قطره ها. و بعد دوباره تصویر تلویزیون روی عنکبوت سیاه رنگ گنده زوم کرد که داشت زیرکانه تار می تنید. چشمهایش را کمی ریز کرد. تفاله ی سیب را پرت کرد توی بشقاب سفید رنگ روی میز. مرد خوش صدا که روی مستند حرف می زد شروع کرد به تعریف کردن از عنکبوت. عنکبوت دیگری وارد محوطه دایره شکل تار عنکبوت سیاه شد. چشم هایش گردشی کرد. جا عکسی دمر شده را برداشت و نگاه کرد به عکس خودش و ابراهیم. هر دو داشتند می خندیدند. دست هایش را انداخته بود دور گردن ابراهیم و ابراهیم همان بلوز سفید رنگ را پوشیده بود که دوستش داشت. صدای تلویزیون توی گوشهایش چرخ می خوردند. بیوه ی سیاه با تغذیه از عنکبوت نر انرژی لازم برای پرورش تخم ها را به دست می آورد. جا عکسی را پرت کرد روی میز. قاب عکس شتاب گرفت روی هوا و از گوشه ی میز سر خورد پایین. زن زل زد به عنکبوت نر که داشت می رفت توی دهان عنکبوت ماده سیاه. چندشش شد و چشمهایش را بست. تلخی ای توی دهانش شروع کرد به پخش شدن. صداها پیچیدند توی هم. این در حالی است که ژن های عنکبوت نر نیز به نسل بعد منتقل می شود... نه نه ... نمی خوامش... می فهمی... این فداکاری عنکبوت نر .... من نمی خوامش می فهمی ... همین که گفتم باید یه جورایی سرش را بکنی زیر آب ... همین ... می فهمی ... آخه ... آخه ... تلخی توی دهانش بیشتر شد. عرق کف دستهایش به طور مسخره ای شدت یافت. پشتش می لرزید به طرف آشپزخانه دوید. دستش را گذاشت روی دهانش. قطره های آب تالاپ تالاپ کنان چکیدند توی سینگ . نفس عمیقی کشید. عقی زد. چیزی بالا نیامد. موهایش خیس عرق شدند و چسبیدند پشت گردنش. صدای تلویزیون کش آمد توی اتاق . صدای زنگ خانه جرجر کنان پیچید بالا و بعد قطع شد. نفس عمیقی کشید و رفت به طرف در. از کنار تلویزیون که رد شد دستی برد به طرف کنترل تلویزیون و دکمه ی قرمز گوشه کنترل را زد. تصویرآخر مانده بود روی تخمهای سفید عنکبوت ماده. تلویزیون خاموش شد. پیچید توی راهروی منتهی به در چوبی آپارتمان. پشت شیشه های مات در ایستاد و آرام گفت : - کیه ؟ کسی جواب نداد. سایه ای پشت شیشه های مستطیلی شکل در نبود. لبهایش مچاله شدند و ابروهایش رفتند توی هم. در با صدای قیژی باز شد. سرش را از لای در برد بیرون و اطراف را نگاه کرد. پله های سفید پشت سرهم صف بسته بودند به طرف پایین. در را محکم بست. شیشه های مات شروع کردند به لرزیدن. چشمهایش را کمی بست و بعد تکیه داد به در. دوباره چشم هایش را باز کرد. و کفش های سیاه مردانه ای توی جا کفشی چشم دوخت. کفشها را توی جا کفشی تکانی داد و از راهروی پنج قدمی گذشت. از کنار صندلی های جلوی تلویزیون رد شد. پایش خورد به جا عکسی روی زمین. دست به کمر خم شد جا عکسی را از روی زمین برداشت. چشمهای مشکی ابراهیم زل زدند توی چشمهایش. تو اگه می خوایش من حرفی ندارم ... همین که گفتم... فقط یا من یا اون... همین... چشمهایش پر شدند از اشک. لبخند روی لبهای نارنجی توی عکس محو شدند زیر اشکها. گرد قاب عکس را با دست پاک کرد و دست گذاشت روی میز. بشقاب سفیدی که آشغال سیب تویش بود را برداشت و رفت به طرف در آشپزخانه. ده قدم روی موزاییک های سفید آشپزخانه برداشت. از کنار یخچال سفید و اجاق گاز رد شد. بشقاب را گذاشت توی سینگ ظرفشویی و آب را کمی باز کرد. دور خودش چرخی زد و به مورچه های سیاه کنار جرزهای اپن خیره شد که داشتند دانه های شکر را با خود می بردند. به ذهنش رسید دانه های شکر چه قد شبیه تخمهای عنکبوت سیاه است . دستی روی شکمش گذاشت و لبخندی زد .
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir