زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - بوی باروت سوخته

داستان کوتاه - بوی باروت سوخته

۲۲ آذر ۱۳۹۱کد خبر: 31553۲

نویسنده: محمود مرادی

صدای گلوله که مستقیم و چرخان به سویت می آید مثل صدای سوت گلولهء خمپاره یا توپ نیست که فرصت به زمین افتادن یا حتی فکر کردن را به تو بدهد .حتی اگر سرت در مسیر گلوله قرار نگرفته باشد ، بسامد های کوتاه و بیشمار گلوله که هوا را می شکافد و پیش می آید و برای مغز در حال متلاشی شدن صدایی شبیه سوت دارد،حس نمی کنی .گلوله کالیبر بزرگ فراری به سویت می آید .گلوله‌ای که شاید ته پوکه آن نشانی خودی دارد و همیشه کار خودش را می کند.
چند روز قبل هم که سر بی سیم چی درست کنار تو متلاشی شد گلوله کار خودش را کرد . بیسیم چی چند روز قبل برایتان از آرزو هایش گفته بود . از زندگیش، از دختری که در سالن مطالعه کتابخانه با او آشنا شده بود .آنها از شعر و هنر و ادبیات برای هم گفته بودند و در تب و تاب روز های اول آشنائیشان با هم قرار گذاشته بودند تا وقتی جنگ تمام شد با هم ازدواج کنند. وقتی جنگ تمام شد را که گفته بود ،همه ناباورانه به لب های او چشم دوخته بودید و بیسیم چی ادامه داده بودکه « قول داده برایم دختری بیاورد .که مثل خودش سفید سفید باشد . با چشم های عسلی .که تابستان ها توی مهتابی خانه مان - خانه ای که بعد از ازدواجمان خواهیم خرید - بنشینیم و برای دختر کوچکمان شعر بخوانیم»و یادش رفته بود که برایتان بگوید نام دخترشان را چه خواهند گذاشت .
حرف های بیسیم چی که تمام شد ، یکی آواز خواند . به مناسبت پیروزی خیالیتان در برابر آن اسیر فراری که حالا مثل تک تیر انداز ماهری شکارتان می کرد و این روز های آخر خواب را از چشم همه تان گرفته بود ،جشن گرفتید . با گلوی خشک و دهانی پر از گرد و خاک و بوی باروت سوخته آواز خواندید و با لباس های لجن آلود چرک رقصیدید . سر و صدا ها که خوابید ،یاد حرف های بیسیم چی افتادی که: بالاخره یک روز این جنگ لعنتی تمام می شود ومرکز به جای مهمات وآذوقه خبر پایان جنگ را برایتان می آورد.
و گلوله کار خودش را کرد . سر بیسیم چی متلاشی شد و خون و خرده استخوان ها و تکه های لزج مغز متلاشی شده روی دیواره های چادر پاشید و سر او مثل نیم هندوانه متلاشی شده ای مبهوت و خشکیده بر جا ماند و تو می‌توانستی قسم بخوری که سر متلاشی شده در آن لحظه بهت زده بود و خاطرات سال هاو لحظه های زندگی که همان لحظه نیز جزئی از آن بود ،همراه تصاویری واضح یا مبهم و مه آلود که تا لحظه ای قبل میان رگ ها و ذره های متلاشی شده مغز او محبوس مانده بود حالا ذره ذره در فضای چادر آکنده بود .
چند نفری بیرون دویده بودند و کوه ها و تپه ها را زیر رگبار گرفته بودند و مابقی مثل تو سکوت کردند و بی حرکت ماندند . جنازه را پشت تپه ها بردید و به چادر برگشتید و تو در سکوتی که صدای نفس هایتان را منعکس می کرد به حرف های بیسیم چی فکر می کردی و تا صبح تصوّری از دختربچه ای سفید با چشم های عسلی ،مثل شبحی ،پاره پاره، در فضای چادر سرگردان مانده بود و تو مست عطر شکوفه های زیزفون بودی و زمزمه آهنگی آرام که چشم های عسلی دخترک را توی مهتابی خانه خواب آلود می کرد .
فردای آن روز قمقمه هاتان را پر کردید . قسم خوردید که فراری را زنده یا مرده پیدا کنید و از هم جدا شدید . و سه روز دیگر که دوباره دور هم جمع شدید و آمار گرفتی، چهار نفر دیگر کم بودند و شب ها صدای راه رفتن اسباب بازیِ کوکی یا آوازی محلی به صدای برگ های زیزفون که در باد تکان می خوردند و لالایی ای که دخترک چشم عسلی را به خواب می برد ،اضافه می شد . این بار نه آبی برای پرکردن قمقمه هاتان داشتید و نه جیره ای برای تقسیم کردن .وداع کردید و قسم هنگام جدایی بار پیشتان را مصمم تر تکرار کردید و هر کدام به سمتی رفتید .
بیسیم خون آلود را کنار می زنی و راه می افتی . چشم هایت دره ها و تپه ها را برای یافتن ردی از فراری می کاوند . تپه ها را رد می کنی . از دشت میگذری . شب ها باقی مانده گلوله هایت را به طرف اشباحی که در میان درختان جنگل از این سو به آن سو می روند ،شلیک می کنی . بوی دود و باروت ،بوی خوش زیزفون ،بوی خاک نمور از ادرار کردن های بی تکلّف تو یا هم رزمانت یا حتی اسیر فراری، در هوا ،در فضای بالای سرت ، در شکاف سنگ ها و در میان شاخ و برگ انبوه درختان رخنه می‌کند .
گلوله کار خودش را می کند و صدای بسامدهای بی شمار آن را که هوا را می‌شکافد و پیش می آید ، نه با گوش هایت که با ذرات مغزی که از متلاشی شدن می هراسد حس می کنی . فلز سنگین و سوزان ،پوست و گوشت و مغزت را ،فکر هایت را ،خاطراتت را ،آرزوهایت را ،لحظه های تلخ و شیرین زندگیت را ،و ترس متلاشی شدن سرت را در هم می پیچد.تپه ها و دره ها، لابلای درختان جنگل ،چپر های دهقانان ،کوره راه ها و حتی لای درز صخره سنگ ها پر از خیالات ،آرزوها و فکر هایی می شود که بی قرار و نا آرام مثل اشباحی سرگردان برای پیداکردن جایی ، برای آرام گرفتن در رگ و گوشت و خون تمام عالم را در می‌نوردند و همهمه حرکت ناپیداشان در فضای اطراف طنین می اندازد و خیالی خوش، مثل بوی عود، رگه رگه در فضا آزاد می شود . خیال این که بالاخره یک روز این جنگ تمام می شود.

محمود مرادی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/GFSLYNY

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir