زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ بند کفش

داستان کوتاه/ بند کفش

۲۰ فروردین ۱۳۹۲کد خبر: 31808۲

نویسنده: فاطمه کرمی

لعنت به این کوچه که بن بست است. دزدکی از کنار دیوار خیابان را نگاه کردم، یکی شان که پایش می لنگید داشت توی کوچه ها سرک می کشید آن یکی هم که کت پوشیده بود چشم دوخته بود به سر خیابان، همه ی لامپهای تیر چراغ برق خیابان را شکسته بودند به همین خاطر نمی شد قیافه هایشان را دید ولی صدای یکی شان 45ساله بود و لهجه ی ترکی غلیظش شبیه زنجانی ها بود، آن یکی هم 30ساله می زد و اصلن لهجه نداشت، فکر کنم اهل زنجان نبود دیشب که توی مسجد سید جلسه داشتیم حاج آقا گفت :" ساواک از شهر های دیگر نیرو آورده تا به اینها شکنجه دادن یاد بدهند...."
قلبم داشت از دهنم می زد بیرون. صدایشان نزدیک می شد خواستم بروم پشت تیر چراغ برق داخل کوچه قایم شوم، پایم گیر کرد به بند کفشم، گذاشتم شان داخل کفش اعلامیه های توی دستم که از عرق خیس شده بودند چپاندم توی بلوزم و پشت تیر چراغ برق رفتم، اگر آن موقع اصغر آن جا بود می دید که لاغر بودن چقدر به دردم خورد اگر به حرفش گوش کرده بودم و با خودم برده بودمش آن لحظه توی آن شلم شوربا نصف بدنش از تیر می زد بیرون و می شد سوژه ی خنده و دیگر نمی گفت که اگر من توی تظاهرات چیزیم شود چون برایش افت دارد که یک تکه پوست و استخوان را بلند کند کمکم نمی کند... .
صدای ساواکی ها توی بن بست پیچید از گوشه ی تیر نگاهشان کردم یکی شان سر کوچه ایستاده بود قدش کوتاه بود و وسط سرش تاس. مرد داشت به اسم کوچه نگاه می کرد، روی آهن زنگ زده نوشته شده بود "بن بست شقایق"، نقطه های "ش" رفته بود، رنگ گوشه ی زنگ زده آهن ریخته بود کنار دیوار، رنگ زرد زنگ با رنگ قرمز" خون" شعار روی دیوار قاطی شده بود.
مرد روی دیوار را که نوشته بود :"تا آخرین قطره ی خونم دفاع خواهم کرد ای امام "را می خواند و من قلبم تند می زد، چراغ خانه های توی بن بست همه خاموش بودند فکر کنم خیلی دیر وقت بود که همه خواب بودند، یکی از خانه ها چراغش روشن بود و از پشت پنجره دیده می شد یکی که جثه اش بیشتر به بچه این طرف آن طرف می رفت دعا می کردم که از پنجره بیرون را نگاه نکند و من را نبیند....
صدای پای مرد را شنیدم از گوشه ی تیر توی بن بست را نگاه کردم رفته بودند. از سر کوچه، خیابان را نگاه کردم هر دوشان با هم داشتند به کوچه ها سرک می کشیدند، خال روی گونه ام می خارید مادرم بهم گفته بود :"ننه، یه فکری به این خالت بکن، یه دفعه می بینی زبونم لال مرضی چیزی گرفتی و خودت خبر نداری، وگرنه صورت که اینقدر نمی خاره...."
پدرم خدا بیامرز می خندید و می گفت:" چیزی نیست واسه سنشه،نشونه ی بزرگ شدنشه، تو ده نیستیم که شهر پر از دکتره ببرش پیش دکتر...."
عرق روی پیشانی ام را با پشت دست پاک کردم بند کفشم را که دوباره هل دادم توی کفش و از کوچه آمدم بیرون، بدون آن که سرم را برگردانم و نگاهشان کنم راه افتادم صدای یکی شان را که لهجه نداشت شنیدم:" اوناش خودشه...."
یک تیر هوایی شلیک کردند و ایست دادند با تمام وجود و قدرت دویدم...
***
پشتم را نگاه کردم داشتند دنبالم می دویدند، موهایم ریخته بود جلوی صورتم و اذیتم می کردند زدمشان کنار ولی باد روی صورتم پخششان می کرد...
پیچیدم توی خیابان سبزه میدان در مسجد جامع را بسته بودند چند بار کولن در را زدم ولی مثل اینکه طلبه ها توی جلسه بودند و از ترس اینکه ساواک اعلامیه هایشان را نبیند در را حسابی چفت و بست داده بودند....
چراغ های آن جا را نشکسته بودند، خیابان روشن بود، مسجد سید را رد کردم هر دو تا ساواکی دنبالم بودند و هی ایست می دادند، ولی دیگر با شلیک گلوله بهم ایست ندادند....
توی خیابان پهلوی تنها جایی که در نداشت و می توانستم بدون معطلی بدوم داخلش قبرستان بود.
***
بند کفشم در آمده بود، گیر کرد به پایم و افتادم زمین، پشتم را نگاه کردم مردها به طرفم می دویدند، فاصله ی مردی که پاپش می لنگید از من زیادتر و آن یکی نزدیکم بود. دستم را گرفتم به دیوار که بلند شوم ؛ روی دیوار نوشته شده بود "مرگ بر شاه" شاه را بر عکس نوشته بودند، دستم را گذاشتم روی نقطه های شاه، هنوز خشک نشده بود؛ دستم رنگی شد. صدایشان را می شنیدم که داد می زدند و می گفتند :"ایست...."
تمام بدنم عرق کرده بود بلوزم به بدنم چسبیده بود، چندش آور بود.
***
از وسط دو دیوار کوتاه وارد قبرستان شدم، چراغ نداشت و همه جا تاریک بود، بند کفشم را گذاشتم توی کفشم، اگر مادرم آن جا بود می گفت :"بچه تو دیگه بزرگ شدی، وقتی می خوای بری بیرون بند کفشت رو ببند گیر نکنه زیر پات و بخوری زمین خدایی نکرده دست و پات بشکنه...."
رفتم وسط قبرها، هیچ وقت جرئت نکردم که شب بروم قبرستان یا به قول پدرم صندوق قبر....
از روی یکی از قبر ها که پریدم پیشانی ام خورد به شاخه ی درختی که کنارش بود، افتادم توی یک قبر خالی، صدای مردها را می شنیدم که داشتند با هم پچ پچ می کردند و از گم کردن من و رفتن حرف می زدند، خون پیشانی ام از روی صورتم سر خورد و رفت توی دهانم با پشت دست خون را پاک کردم. خالی که روی صورتم بود خیلی می خارید....

فاطمه کرمی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/Z5763LF

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir