زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه بد دهانی جاهلانه / نویسنده: کامران شرفشاهی

داستان کوتاه بد دهانی جاهلانه / نویسنده: کامران شرفشاهی

۱۵ بهمن ۱۳۹۳کد خبر: 33359۲

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی گناهان زبانی

فرازی از زندگانی امام حسن مجتبی (ع) 

مرد شامی چندی بود که به «مدینه» آمده بود و هر روز در سایه نخل تناوری که در میدان شهر قرار داشت، می نشست و به تماشای رفت و آمد مردم خودش را سرگرم می کرد.  او خیلی علاقه داشت که سر از کار دیگران درآورد و هنگامی که کسی یا موضوعی توجهش را به خود جلب می کرد، با پرسیدن از این و آن، سعی می کرد که اطلاعات کاملی در آن باره کسب کند.  آن روز مرد شامی احساس می کرد که دیگر نشستن در کنار میدان شهر برای او لطفی ندارد و همه چیز و همه کس به نحو آزاردهنده¬ای برایش یکنواخت و کسل کننده شده است. حتی به نظرش رسید که بهتر است هرچه زودتر به خانه بازگردد و برای روزهای دیگر، به فکر سرگرمی بهتری باشد که ناگهان چشمش به مرد خوش سیمایی خورد که با هیبت و وقار خاصی در حرکت بود. آراستگی و عظمتی که در رفتار این مرد موج می زد، آنچنان مرد شامی را مجذوب کرد که از تصمیم خود برای رفتن به خانه صرفنظر کرد و بی درنگ از نخستین عابری که از کنارش رد می شد، پرسید که آیا آن مرد را می شناسی؟ عابر با آن که برای رفتن عجله داشت از پرسش مرد شامی شگفت زده شد و پاسخ داد: «چگونه ممکن است کسی او را نشناسد، او حسن بن علی بن ابیطالب است.»  مرد شامی از شنیدن این پاسخ تکانی خورد و به یاد حرفهایی که بر علیه این مرد در «شام» شنیده بود افتاد، و احساس کرد تمام وجودش از کینه و نفرت به او پر شده و باید هر جوری که هست آتش درونش را خاموش کند و به این منظور در حالی که از شدت خشم چهره¬اش برافروخته شده بود، با قدمهای بلند، خود را به حسن بن علی رساند و با صدای بلند پرسید: «تو پسر ابوطالب هستی؟»  حسن بن علی با آرامش پاسخ داد: «من فرزند پسر او هستم.»  مرد شامی پس از شنیدن این پاسخ بی هیچ ملاحظه ای شروع کرد به دشنام دادن حسن بن علی و پدرش و در این راه از هیچ اهانتی فروگذار نکرد.  مردم مدینه که شاهد این ماجرا بودند، آشکارا از این همه جسارت و گستاخی مرد شامی به حسن بن علی آزرده خاطر بودند و برایشان تعجب آور بود که کسی جرأت این همه بی ادبی به شخصیتی را داشته باشد که محبوب پیامبر بوده است. آنها با خود فکر می کردند که هیچکس تحمل شنیدن حتی کوچکترین این ناسزاها را نسبت به خود ندارند و منتظر بودند ببینند که حسن بن علی چگونه پاسخ بی شرمی های این مرد جاهل را کف دستش خواهد گذاشت. هنگامی که مرد شامی دیگر حرفی برای گفتن نداشت، حسن بن علی در حالی که لبخندی بر لب داشت به مرد شامی سلام کرد و با صدایی آرام و لحنی دوستانه به او گفت: «به گمانم در این شهر غریب هستی و شاید اشتباه کرده¬ای.  حال اگر درصدد جلب رضایت ما هستی، از تو راضی شویم! و اگر چیزی از ما بخواهی، به تو می دهیم، و اگر راهنمایی و ارشاد خواهی، ارشادت کنیم، و اگر برای برداشتن بارت از ما کمک خواهی، بارت را برداریم، و اگر گرسنه¬ای، سیرت کنیم، و اگر برهنه¬ای، تو را بپوشانیم، و اگر نیازمندی، بی نیازت گردانیم، و اگر آواره¬ای، تو را در پناه خویش گیریم، و اگر خواسته¬ای داری، به انجامش رسانیم، و اگر مرکب و بار و بنه¬ای را به خانه¬ی ما بیاوری و تا هنگام رفتن میهمان ما باشی، برای ما آسان تر و محبوب تر است.»  مردمی که جمع شده بودند و از بی حیایی مرد شامی به شدت عصبانی به نظر می رسیدند، نمی توانستند آنچه را که می بینند و می شنوند را باور کنند. این همه گذشت و ایثار، بردباری و متانت، مهر و مدارا، و ادب و تواضع چه معنی داشت؟ مرد شامی سر به زیر انداخت و بی اختیار مانند ابر بهار شروع به گریستن کرد. حسن بن علی دست بر شانه مرد شامی گذاشت و او را به خانه اش دعوت کرد و از او خواست تا هر وقتی که در مدینه است میهمان او باشد. مرد شامی از آنکه بدون تحقیق، تسلیم شایعات و بدگویی های دستگاه معاویه شده است، پشیمان و شرمسار بود و نمی دانست با چه زبانی از چنین خطا و لغزش نابشخودنی عذرخواهی کند. اما می دانست که حتی لحظه¬ای را نباید در این کار تأخیر کند، پس در حالی که بی اختیار اشک می بارید، سر بلند کرد و گفت: «شهادت می دهم که به راستی تویی خلیفه¬ی خدا بر روی زمین و خدا خود داناتر است که رسالت های خود را در چه جایی قرار دهد و اکنون تو محبوب ترین خلق خدا در نزد منی!»   منبع:  - مناقب ابن شهر آشوب- ج 4- ص 19
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/BANM2VM

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir