زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه/ انجیرهای سرخ آبی
۳ دی ۱۳۹۲کد خبر: 32415۲
نویسنده: فرشته قلی پور / از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی (گناهان زبانی)
" ( ای رسول ما یادآر ) وقتی را که ابراهیم باپدر و قومش گفت :
ای بت پرستان ! من از معبودان شما سخت بیزارم ! "
آیه 26 –سوره زخرف
قرار بود سیداسماعیل را ببرند زیردرخت انجیرِ قبرستان دفن کنند . همین قبرستانِ توی دل روستا که یک درخت انجیر پیر دارد . درخت باهیبتی است برای خودش . از وقتی کوچک بودم و همینجا میان قبرحاجی بابا و حاجی ننه بازی می کردیم ، این درخت همین طوری بود . عباس می گفت : حاجی ننه با دستهای خودش نهالش را کاشته بود. وصیت کرده بود بعد مردنش باغش را بدهند برای قبرستان . همه درختها را زدند الا این یکی را . شنیده بودیم وقتی سیداسماعیل با تبر افتاد به جانش ، بعضی ها دیدند که از درخت خون می زده بیرون . بعد هم اهالی دست ودلشان لرزیده ،گفتند شاید نگهبان قبرستان است ! یا شاید نظر کرده ی سید ابراهیم است ،که درست ، وسط چاک تنه ی درخت قبرش بوده . حالا می خواستند سنگ لحدش را بردارند و اسماعیل را کنارش دفن کنند و یک سنگ مشترک بگذارند رویشان . وصیت بوده دیگر . از این وصیتهایی که گاهی آدم وحشت می کند .
مادر از آتشکده مقدس – عباس به آشپزخانه می گوید آتشکده مقدس – می آید بیرون و به عباس می گوید : به پدرت بگو روز خاکسپاری اسماعیل نکند باز برود شالیزار و خودش را گم وگور کند !
پدر این روزهاکتاب زیاد می خواند . انگارخوره افتاده به جانش . لیست داده بود به عباس که از کتابفروشی روبروی دانشگاه برایش کتاب بخرد ؛
" عقل سرخ و آواز پرجبرییلِ و الهی نامه و دیوان شمس و صحیفه سجادیه " .
به مادر که شاکی بود از این همه خواندن وخواندن گفته بود : می خواهم خودم را پیدا کنم . فکرمی کنم چهل پنجاه سال آزگار گم شده ام واز خودم خبر ندارم .
دیروز داشت برایم از عقل سرخ می خواند : " پس گفتم : ای پیر از کجا می آیی ؟ گفت : از پس ِکوه قاف ، که مقام من آنجاست و آشیان تو نیز آن جایگه بود ، اما تو فراموش کرده ای ..." حالا اما نشسته میان بوته های نعنا و شاهین باغچه که سرش را بلند می کند و به عباس می گوید : بهش بگو خودم می دانم چه کنم . سبزی ها را دسته می کند و می گذارد زیر درخت پرتقال و هن وهن می کند : نمیای کمک ؟! عباس به دو از روی ایوان پابرهنه جستی می زند و می افتد وسط دسته های شاهین و اسفناج . پدر تشر می زند : هوووی ی ی!! وقتی کدورتی بین شان باشد، عباس می شود توپ فوتبالشان. مادر پناه می برد به آتشکده و پدر هم خودش را توی جالیزار گم می کند... به عباس می گویم : تو هم سرت درد می کند ها !! عباس که مثل همیشه سلام کشداری می دهد به آخر نمازش ، دستها را چند مرتبه آرام می دهد بالا و زیر لب می گوید : الله اکبر ! و بعد برمی گردد سمت من که پشت سرش چمباتمه زده ام و دارم نی شکر را خشک خشک گاز می زنم و شیرینی اش را فرو می دهم. می گوید: پاشو برو دو رکعت نماز بخوان . گوشه ی نامه ی ابراهیم از جیبش زده بیرون . می گویم : نماز چی ؟ من که الان خواندم ! چشمهای عباس گرد می شود و دنبال چیزی می گردد تا سمت من پرتاب کند . من هم که فرار برایم از قرار شیرین تراست ، دُمم را برمی دارم و می دوم . مزه ی این دویدن های مستانه ، مثل شیرینی انجیرهای درشت سرخ آبی است . می گویند درخت انجیرهرچه پیرتر می شود ، شیرنی محصولاتش مثل درختهای جوانتر نیست . اما انجیرهای این درخت پیر عجیب شهدی دارد! یک شاخه از انجیرافتاده توی باغ حاجی بابا که همسایه دیوار به دیوار قبرستان است و بعد این همه سال که از مرگش می گذرد هنوز پدر و عموها تقسیمش نکرده اند .گاهی پدر دستور می دهد پرتقال هایش را جعبه بزنیم وبیاوریم خانه . اما برای من این یک شاخه از انجیر دنیایی است . کوچک تر که بودم راحت از وسط قبرستان می پریدم روی درخت و همین طور می خزیدم تا نوک ، که پر از انجیرهای شیرین و آفتاب خورده بود . اما حالا برای فرار از عباس یا هرکس دیگری همین یک شاخه از درخت کافی است که آرام بتنم توی شاخه های دیگرش و از قبرستان سر در بیاورم . دخترها ی محل می گفتند: نمی ترسی ؟ این انجیرها از خون مرده ها ست !! عباس هم می گفت : مگر مرده ها خون دارند؟ می گویم : این ورق توی جیبت چیه ؟ نمی گویم که این نامه را هم مثل بقیه نامه ها یواشکی خوانده ام . همیشه تایش می کند و می گذارد لای قرآن یا مفاتیح . می گوید : فردا چیزی از انجیر ها نمی ماند. برو یک بشقاب بچین ! هیچ کس به اندازه ی من عباس را نمی شناسد و هیچ کس به ا ندازه ی من نمی داند انجیرهای درشت تر و شیرین تر پشت کدام برگها قایم شده اند . شاخه های این درخت سالهاست که دوست من هستند . دخترهای محله هم زیاد از من خوش شان نمی آید . می گویند همیشه بوی درخت می دهم ! وقتی هم که می پرسم : یعنی چه جوریاست ؟ می گویند : درخت بوی تن پیرمردها را می دهد. بوی عجیب کهنسالی ، تلخ ومتعفن ! من ولی فکر می کنم بوی زندگی می دهد . بوی فروتنی . شاید هم بوی ابراهیم که همیشه دو چیز ازش دور نمی شد؛ شیطنت کودکانه از چشمها و لبخند کج از گوشه لبهاش ، که تازه داشت پشتش سبز می شد. وقتی رفت جبهه 14 سال بیشتر نداشت . یک شب ریخته بودند توی محل . سرباز بگیری بود . خودش داوطلبانه رفت جلو و گفت من هم سرباز فراری ام ! سید اسماعیل هم بی مقدمه آمد و دوتا سیلی گذاشت زیر گوشش . همینطور که به زمین و زمان فحش می داد و بد وبیراه می گفت کشان کشان بردش خانه . هنوز یادم مانده ،ابراهیم ،چطور توی جمعیت دست گذاشته بود به گونه ایی که حتما سرخ شده بود و می سوخت . به من نگاه می گرد .گیس هایم انقدر بلند نشده بود که از دو طرف روسری ام بزند بیرون . دبستان را توی یک کلاس بودیم . مدرسه مان یک ساختمان کاهگلی توی روستای بالایی بود . فاصله ی دو تا روستا چندین هکتار شالیزار است هنوز . زنگ تفریح که می شد، سیب وگلابی اش را با من تقسیم می کرد و بهار که می آمد، توی راه برگشت ، از گوشه کنار راه باریکه ی شالیزارها دست می برد لای ممرزهای خاردار و پیچ در پیچ . دوتا نیلوفر سفید می چید و می گذاشت کنار روی سری ام . راستش زیاد خوشم نمی آمد . بیشتر دوست داشتم گل کوچیک بازی کنیم و من حسابی پسرها را دریبل کنم و بعد با یک شوت محکم و کات دار او را با صورت بیاندازم توی چمن ها . بی خیال از اینکه گل بشود یا نه . دلم می خواست صدای خنده پسربچه ها را بشنوم . گاهی وقت ها در گوشم می گفت : خوبیت نداره بیایی نوک حمله . دختر بایست توی دروازه وایسته . عباس که می آمد، مرا توی دروازه می کاشت و می گفت : گل هم که خوردی ، خوردی ...اشکالی ندارد، فقط ورجه ورجه نکن . مادر می گفت : دختر باید همیشه رنگ لپ هاش مثل خون باشد از شرم ! همین بود که کم کم عباس نمی گذاشت بین پسرها باشم و فوتبال بازی کنم . یکی دوبار که دور از چشمش بازی کردم ، همین سید ابراهیم چغلی ام را کرده بود . ازهمان زمان ازش بدم می آمد تا وقتی که رفت جبهه . صبح همان شبی که از پدرش سیلی خورده بود .خبرش مثل توپ صداکرد ؛ " سیدابراهیم رفته !! " ... اسماعیل هرچه گشت پیدایش نکرد . اوایل فکر می کردند به قهر رفته تالاب ، خودش را گم و گور کرده . اما بعدها که اولین نامه اش را برای مادرش نوشت ، پدرش یکراست آمد سراغ عباس . نه پرسید نه جواب داد . غروبِ نیمه های شهریور بود . عباس از شالیزار برگشته بود. خسته و آفتاب سوخته . با انبوهی از ریش های سیاه و چغر . سیداسماعیل بی یاالله از در باز چوبی آمد توی حیاط و سیلی محکمی خواباند روی صورت عباس وگفت : بی اصل و نسب ! بعد تندی از حیاط بیرون رفت و هیچ وقت با خانواده ما آشتی نکرد . فقط پیغام پسغام می آمد که عباس را لعن و نفرین می کند . عباس هم از روی ناچاری به روی خودش نمی آورد . راست می رفت مدرسه و راست برمی گشت . عکس توی شناسنامه تا مدتها داشت دروغ می گفت . هرچند آن زمان همه پسربچه ها عکس هایشان شبیه هم بود ؛ صورت های استخوانی و لاغر و رنگ پریده ، ابروهای مشکی پرشت و لبهای ورم کرده . نامه های بعدی اش دیر به دیر می رسید . هنوز هم آخرین نامه اش لای نهج البلاغه است . عباس را نمی دانم ، اما من تا حالا بیش از پنج شش بار آن را خوانده ام ... روزی که سیدابراهیم را آورده بودند، عاشورا شده بود . یادم می آید بدنش تکه تکه بود . یک دست و دو تا پا و بقیه گوشتهای له شده . کوچک وبزرگ از سروکول هم بالا می رفتند . پدرآن روزها خیلی اهل کتاب و مطالعه نبود . شب های جمعه به زور ، قرآنی می خواند وگاهی به روزنامه های اطلاعات وکیهان سرک می کشید . یادم می آید رفته بود شالیزار . از نیش زبان اسماعیل می ترسید . می دانست دهانش درز ندارد . تمام این سالها را پشت سر پدر وعباس بد گفت و تهمت زد. یک بار هم توی روی پدر ایستاد و فریاد زد : به پسرم حسادت کردی که فرشتادیش جلوی تانک ؟ ... عیدفطر بود آن روز . اهالی برای نماز آمده بودند مسجد . اسماعیل با پدر روبوسی نکرد و قبل از نماز رفت خانه . پدر هم گفته بود : توی این دنیا هم قیامتی است !... من روی درخت انجیر یله داده بودم و به عباس نگاه می کردم . درست همین روزها بود اواخر مرداد . فصل دروی برنج و انجیرپزان . هوا آنقدر گرم بودکه به قول عباس خورشید کله آدم را متلاشی می کرد . دلم برای عباس می سوخت . مانده بودم گریه کنم یا نه . با اینکه آن بالا پشت برگ ها توی گرمایی که به سرم می خورد نه کسی مرا می دید و نه زنبورهایی را که دور انجیرهای رسیده چرخ می خوردند . عباس چمباتمه خیره مانده بود به تابوت پرچم پیچ شده . سید ابراهیم نوشته بود : " من همه ی اینها را از تو دارم عباس . شب اولی که پدرم خواب دید من را زیر درخت انجیر قربانی کند با خنده برایمان تعریف کرد. من هم خندیدم . اما تو باور کردی . شب دوم که توی آشپزخانه با مادرم پچ پچ می کرد ، فهمیدم که باز همان خواب را دیده . تو گفتی : بابات این کار را نمی کند . گفتم : می روم جبهه . بارسوم که پدرم با وحشت از خواب پرید فهمیدم باز هم خواب دیده . تو می دانستی . فردای همان روز آمدی و گفتی : بیا شناسنامه هامان راعوض کنیم . عباس اگر تو این کار را نمی کردی چه طور پدرم می خواست قربانی بدهد ؟... " کاش آن شب با ابراهیم خداحافظی می کردم ، وقتی آمده بود کنار پنجره اتاقم . گفت : دارم می روم . نگفت کجا . من هم نپرسیدم .گفت : خداحافظ . می دانستم طور خاصی نگاهم می کند . نگاهش نکردم . منتظر بود حرفی بزنم . چیزی نگفتم . عباس که آمد زیر درخت دارابی حیاط مان ، او هم رفت . روزهایی بود که زیر همان درخت با هم شطرنج بازی می کردند . یادم است آن روزها از خط آتش پیاده ها و آخرِ بازی ، می رسیدند به خط مقدم و صحبت شان کشیده می شد به جبهه . آن وقتها دور خانه ها پرچینهای کوتاه بود و حالا مدتهاست پدر دیوار سیمانی چیده که اگر روی چارپایه بایستی شاید بتوانی سرک بکشی توی کوچه ، غیراز حصار مشترک بین باغ پرتقال حاجی بابا و قبرستان اهدایی حاجی ننه که پرچین است و محاصره در ممرزها وتمشک ها . شاید هیچ کدام فکر نمی کردند وقتی مرگ بین آنها جدایی بیاندازد باغهای موروثی شان هم راه شان از هم سوا می شود. یکی قبرستان می شود و آن یکی باغی تنها و مغموم . پدر می گوید : همین که اهالی می آیند از محصولات درختان میخورند ، باقی الصّحالته ... پاییز و زمستان که می شود کمتر می توان توی قبرستان پا گذاشت . آب رودخانه می زند بالا و می آید تا زانو . مادر می گوید : درخت انجیر که پاش تو آب باشدخشک می شود . بعد رو می کند به پدر و می گوید : پس کی پیدامی شوی ؟! پدرهنوز دارد عقل سرخ می خواند . می خندد وسرتکان می دهد . چشم هایم را تنگ می کنم و زل به می زنم به او : " گفتم : راه از کدام جانب است ؟ گفت : از هر طرف که روی ، اگر راه روی راه بری ! گفتم : نشان ظلمات چیست ؟ گفت : سیاهی و تو خود در ظلماتی ، اما نمی دانی ..." مادرمی گوید: عجب دارم! چطور این همه سال این درخت هنوز سالم مانده !؟ عباس باز می ایستد به نماز . کاری به کارش نداشته باشی از صبح تا شب نماز می خواند . می گویم : عباس چرا شناسنامه ات را دادی دست ابراهیم ؟! می گوید : الله اکبر ! یادم است قبلش به من گفته بود :" مردجنگی در زمان صلح با خودش می جنگد " ولی هرچه فکر کردم دیدم او که هیچ وقت رنگ تیر وترکش به خودش ندیده و از صدای چهارتا نارنجک و فش فشه می ترسید ، پس با کی داشت می جنگید؟!
پدر هم می گفت : عباس جان ! تو که درس و دانشگاه خواندی می دانی ؛ " عبادت به زیادی نماز و روزه نیست " * مادرهنوز مشغول رتق و فتق انجیرهاست : - کاش یک شاخه اش را بیاریم توی باغ خودمان بکاریم! پدر عقل سرخ را می گذارد روی تلویزیون و می گوید : حقش نبوده ، یعقوب نابینا بمیره ! که عباس حواسش پرت می شود و قنوت را نخوانده ، نیم خیز می شود تا به رکوع برود . اما یادش می آید و تندی برمی گردد و می ایستد . قنوت را با چشمانی بسته می خواند و این بار به رکوع می رود . بلندمی شوم و کنجکاوانه کتاب را از روی تلویزیون برمی دارم و می گویم : یعقوب نه ، بابا ! اسماعیل ... سیداسماعیل ! مادر می گوید : عجب انجیرهایی دختر ، دستت طلا !! بعد دست می برد به بشقاب انجیرهای سرخ آبی که تازه چیده ام . دو تا برمی دارد ؛ یکی را می گذارد توی دهان خودش و آن یکی را می دهد به پدر . درحالی که مطمئن هستم هیچ کدامشان نمی دانند ، چرا این انجیرهای سرخ آبی اینقدر شیرین اند . فقط من می دانم و ابراهیم ، شاید ! پایان فرشته قلی پور – قم 09385595972
لَیسَتِ العِبادَةُ کَثرَةَ الصیّامِ وَ الصَّلوةِ وَ انَّما العِبادَةُ کَثرَةُ التَّفَکُّر فی أمر اللهِ قال امام رضا (ع) : * عبادت کردن به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است . تحف العقول، ص448
منابع قرانی : 1- وَ الَّذینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتانًا وَ إِثْمًا مُبینًا . و آنان که مردان و زنان با ایمان را به خاطر کاری که انجام نداده اند آزار می دهند؛ بار بهتان و گناه آشکاری را به دوش کشیده اند – احزاب / 58 2- وَ اجتَنِبوا قَولَ الزّورِ . و از گفتار باطل اجتناب ورزید . – حج / 30
منابع حدیث : پیغمبر فرمود: « لَعْنُ المُؤمِنِ کَقَتْلِهَ ». کسی اگر به کسی نفرین کند انگار او را کشته است. خداوند من را مبعوث نکرده کسی را لعنت بکنم. الصوارم المهرقه ی/ ص 223)
دیروز داشت برایم از عقل سرخ می خواند : " پس گفتم : ای پیر از کجا می آیی ؟ گفت : از پس ِکوه قاف ، که مقام من آنجاست و آشیان تو نیز آن جایگه بود ، اما تو فراموش کرده ای ..." حالا اما نشسته میان بوته های نعنا و شاهین باغچه که سرش را بلند می کند و به عباس می گوید : بهش بگو خودم می دانم چه کنم . سبزی ها را دسته می کند و می گذارد زیر درخت پرتقال و هن وهن می کند : نمیای کمک ؟! عباس به دو از روی ایوان پابرهنه جستی می زند و می افتد وسط دسته های شاهین و اسفناج . پدر تشر می زند : هوووی ی ی!! وقتی کدورتی بین شان باشد، عباس می شود توپ فوتبالشان. مادر پناه می برد به آتشکده و پدر هم خودش را توی جالیزار گم می کند... به عباس می گویم : تو هم سرت درد می کند ها !! عباس که مثل همیشه سلام کشداری می دهد به آخر نمازش ، دستها را چند مرتبه آرام می دهد بالا و زیر لب می گوید : الله اکبر ! و بعد برمی گردد سمت من که پشت سرش چمباتمه زده ام و دارم نی شکر را خشک خشک گاز می زنم و شیرینی اش را فرو می دهم. می گوید: پاشو برو دو رکعت نماز بخوان . گوشه ی نامه ی ابراهیم از جیبش زده بیرون . می گویم : نماز چی ؟ من که الان خواندم ! چشمهای عباس گرد می شود و دنبال چیزی می گردد تا سمت من پرتاب کند . من هم که فرار برایم از قرار شیرین تراست ، دُمم را برمی دارم و می دوم . مزه ی این دویدن های مستانه ، مثل شیرینی انجیرهای درشت سرخ آبی است . می گویند درخت انجیرهرچه پیرتر می شود ، شیرنی محصولاتش مثل درختهای جوانتر نیست . اما انجیرهای این درخت پیر عجیب شهدی دارد! یک شاخه از انجیرافتاده توی باغ حاجی بابا که همسایه دیوار به دیوار قبرستان است و بعد این همه سال که از مرگش می گذرد هنوز پدر و عموها تقسیمش نکرده اند .گاهی پدر دستور می دهد پرتقال هایش را جعبه بزنیم وبیاوریم خانه . اما برای من این یک شاخه از انجیر دنیایی است . کوچک تر که بودم راحت از وسط قبرستان می پریدم روی درخت و همین طور می خزیدم تا نوک ، که پر از انجیرهای شیرین و آفتاب خورده بود . اما حالا برای فرار از عباس یا هرکس دیگری همین یک شاخه از درخت کافی است که آرام بتنم توی شاخه های دیگرش و از قبرستان سر در بیاورم . دخترها ی محل می گفتند: نمی ترسی ؟ این انجیرها از خون مرده ها ست !! عباس هم می گفت : مگر مرده ها خون دارند؟ می گویم : این ورق توی جیبت چیه ؟ نمی گویم که این نامه را هم مثل بقیه نامه ها یواشکی خوانده ام . همیشه تایش می کند و می گذارد لای قرآن یا مفاتیح . می گوید : فردا چیزی از انجیر ها نمی ماند. برو یک بشقاب بچین ! هیچ کس به اندازه ی من عباس را نمی شناسد و هیچ کس به ا ندازه ی من نمی داند انجیرهای درشت تر و شیرین تر پشت کدام برگها قایم شده اند . شاخه های این درخت سالهاست که دوست من هستند . دخترهای محله هم زیاد از من خوش شان نمی آید . می گویند همیشه بوی درخت می دهم ! وقتی هم که می پرسم : یعنی چه جوریاست ؟ می گویند : درخت بوی تن پیرمردها را می دهد. بوی عجیب کهنسالی ، تلخ ومتعفن ! من ولی فکر می کنم بوی زندگی می دهد . بوی فروتنی . شاید هم بوی ابراهیم که همیشه دو چیز ازش دور نمی شد؛ شیطنت کودکانه از چشمها و لبخند کج از گوشه لبهاش ، که تازه داشت پشتش سبز می شد. وقتی رفت جبهه 14 سال بیشتر نداشت . یک شب ریخته بودند توی محل . سرباز بگیری بود . خودش داوطلبانه رفت جلو و گفت من هم سرباز فراری ام ! سید اسماعیل هم بی مقدمه آمد و دوتا سیلی گذاشت زیر گوشش . همینطور که به زمین و زمان فحش می داد و بد وبیراه می گفت کشان کشان بردش خانه . هنوز یادم مانده ،ابراهیم ،چطور توی جمعیت دست گذاشته بود به گونه ایی که حتما سرخ شده بود و می سوخت . به من نگاه می گرد .گیس هایم انقدر بلند نشده بود که از دو طرف روسری ام بزند بیرون . دبستان را توی یک کلاس بودیم . مدرسه مان یک ساختمان کاهگلی توی روستای بالایی بود . فاصله ی دو تا روستا چندین هکتار شالیزار است هنوز . زنگ تفریح که می شد، سیب وگلابی اش را با من تقسیم می کرد و بهار که می آمد، توی راه برگشت ، از گوشه کنار راه باریکه ی شالیزارها دست می برد لای ممرزهای خاردار و پیچ در پیچ . دوتا نیلوفر سفید می چید و می گذاشت کنار روی سری ام . راستش زیاد خوشم نمی آمد . بیشتر دوست داشتم گل کوچیک بازی کنیم و من حسابی پسرها را دریبل کنم و بعد با یک شوت محکم و کات دار او را با صورت بیاندازم توی چمن ها . بی خیال از اینکه گل بشود یا نه . دلم می خواست صدای خنده پسربچه ها را بشنوم . گاهی وقت ها در گوشم می گفت : خوبیت نداره بیایی نوک حمله . دختر بایست توی دروازه وایسته . عباس که می آمد، مرا توی دروازه می کاشت و می گفت : گل هم که خوردی ، خوردی ...اشکالی ندارد، فقط ورجه ورجه نکن . مادر می گفت : دختر باید همیشه رنگ لپ هاش مثل خون باشد از شرم ! همین بود که کم کم عباس نمی گذاشت بین پسرها باشم و فوتبال بازی کنم . یکی دوبار که دور از چشمش بازی کردم ، همین سید ابراهیم چغلی ام را کرده بود . ازهمان زمان ازش بدم می آمد تا وقتی که رفت جبهه . صبح همان شبی که از پدرش سیلی خورده بود .خبرش مثل توپ صداکرد ؛ " سیدابراهیم رفته !! " ... اسماعیل هرچه گشت پیدایش نکرد . اوایل فکر می کردند به قهر رفته تالاب ، خودش را گم و گور کرده . اما بعدها که اولین نامه اش را برای مادرش نوشت ، پدرش یکراست آمد سراغ عباس . نه پرسید نه جواب داد . غروبِ نیمه های شهریور بود . عباس از شالیزار برگشته بود. خسته و آفتاب سوخته . با انبوهی از ریش های سیاه و چغر . سیداسماعیل بی یاالله از در باز چوبی آمد توی حیاط و سیلی محکمی خواباند روی صورت عباس وگفت : بی اصل و نسب ! بعد تندی از حیاط بیرون رفت و هیچ وقت با خانواده ما آشتی نکرد . فقط پیغام پسغام می آمد که عباس را لعن و نفرین می کند . عباس هم از روی ناچاری به روی خودش نمی آورد . راست می رفت مدرسه و راست برمی گشت . عکس توی شناسنامه تا مدتها داشت دروغ می گفت . هرچند آن زمان همه پسربچه ها عکس هایشان شبیه هم بود ؛ صورت های استخوانی و لاغر و رنگ پریده ، ابروهای مشکی پرشت و لبهای ورم کرده . نامه های بعدی اش دیر به دیر می رسید . هنوز هم آخرین نامه اش لای نهج البلاغه است . عباس را نمی دانم ، اما من تا حالا بیش از پنج شش بار آن را خوانده ام ... روزی که سیدابراهیم را آورده بودند، عاشورا شده بود . یادم می آید بدنش تکه تکه بود . یک دست و دو تا پا و بقیه گوشتهای له شده . کوچک وبزرگ از سروکول هم بالا می رفتند . پدرآن روزها خیلی اهل کتاب و مطالعه نبود . شب های جمعه به زور ، قرآنی می خواند وگاهی به روزنامه های اطلاعات وکیهان سرک می کشید . یادم می آید رفته بود شالیزار . از نیش زبان اسماعیل می ترسید . می دانست دهانش درز ندارد . تمام این سالها را پشت سر پدر وعباس بد گفت و تهمت زد. یک بار هم توی روی پدر ایستاد و فریاد زد : به پسرم حسادت کردی که فرشتادیش جلوی تانک ؟ ... عیدفطر بود آن روز . اهالی برای نماز آمده بودند مسجد . اسماعیل با پدر روبوسی نکرد و قبل از نماز رفت خانه . پدر هم گفته بود : توی این دنیا هم قیامتی است !... من روی درخت انجیر یله داده بودم و به عباس نگاه می کردم . درست همین روزها بود اواخر مرداد . فصل دروی برنج و انجیرپزان . هوا آنقدر گرم بودکه به قول عباس خورشید کله آدم را متلاشی می کرد . دلم برای عباس می سوخت . مانده بودم گریه کنم یا نه . با اینکه آن بالا پشت برگ ها توی گرمایی که به سرم می خورد نه کسی مرا می دید و نه زنبورهایی را که دور انجیرهای رسیده چرخ می خوردند . عباس چمباتمه خیره مانده بود به تابوت پرچم پیچ شده . سید ابراهیم نوشته بود : " من همه ی اینها را از تو دارم عباس . شب اولی که پدرم خواب دید من را زیر درخت انجیر قربانی کند با خنده برایمان تعریف کرد. من هم خندیدم . اما تو باور کردی . شب دوم که توی آشپزخانه با مادرم پچ پچ می کرد ، فهمیدم که باز همان خواب را دیده . تو گفتی : بابات این کار را نمی کند . گفتم : می روم جبهه . بارسوم که پدرم با وحشت از خواب پرید فهمیدم باز هم خواب دیده . تو می دانستی . فردای همان روز آمدی و گفتی : بیا شناسنامه هامان راعوض کنیم . عباس اگر تو این کار را نمی کردی چه طور پدرم می خواست قربانی بدهد ؟... " کاش آن شب با ابراهیم خداحافظی می کردم ، وقتی آمده بود کنار پنجره اتاقم . گفت : دارم می روم . نگفت کجا . من هم نپرسیدم .گفت : خداحافظ . می دانستم طور خاصی نگاهم می کند . نگاهش نکردم . منتظر بود حرفی بزنم . چیزی نگفتم . عباس که آمد زیر درخت دارابی حیاط مان ، او هم رفت . روزهایی بود که زیر همان درخت با هم شطرنج بازی می کردند . یادم است آن روزها از خط آتش پیاده ها و آخرِ بازی ، می رسیدند به خط مقدم و صحبت شان کشیده می شد به جبهه . آن وقتها دور خانه ها پرچینهای کوتاه بود و حالا مدتهاست پدر دیوار سیمانی چیده که اگر روی چارپایه بایستی شاید بتوانی سرک بکشی توی کوچه ، غیراز حصار مشترک بین باغ پرتقال حاجی بابا و قبرستان اهدایی حاجی ننه که پرچین است و محاصره در ممرزها وتمشک ها . شاید هیچ کدام فکر نمی کردند وقتی مرگ بین آنها جدایی بیاندازد باغهای موروثی شان هم راه شان از هم سوا می شود. یکی قبرستان می شود و آن یکی باغی تنها و مغموم . پدر می گوید : همین که اهالی می آیند از محصولات درختان میخورند ، باقی الصّحالته ... پاییز و زمستان که می شود کمتر می توان توی قبرستان پا گذاشت . آب رودخانه می زند بالا و می آید تا زانو . مادر می گوید : درخت انجیر که پاش تو آب باشدخشک می شود . بعد رو می کند به پدر و می گوید : پس کی پیدامی شوی ؟! پدرهنوز دارد عقل سرخ می خواند . می خندد وسرتکان می دهد . چشم هایم را تنگ می کنم و زل به می زنم به او : " گفتم : راه از کدام جانب است ؟ گفت : از هر طرف که روی ، اگر راه روی راه بری ! گفتم : نشان ظلمات چیست ؟ گفت : سیاهی و تو خود در ظلماتی ، اما نمی دانی ..." مادرمی گوید: عجب دارم! چطور این همه سال این درخت هنوز سالم مانده !؟ عباس باز می ایستد به نماز . کاری به کارش نداشته باشی از صبح تا شب نماز می خواند . می گویم : عباس چرا شناسنامه ات را دادی دست ابراهیم ؟! می گوید : الله اکبر ! یادم است قبلش به من گفته بود :" مردجنگی در زمان صلح با خودش می جنگد " ولی هرچه فکر کردم دیدم او که هیچ وقت رنگ تیر وترکش به خودش ندیده و از صدای چهارتا نارنجک و فش فشه می ترسید ، پس با کی داشت می جنگید؟!
پدر هم می گفت : عباس جان ! تو که درس و دانشگاه خواندی می دانی ؛ " عبادت به زیادی نماز و روزه نیست " * مادرهنوز مشغول رتق و فتق انجیرهاست : - کاش یک شاخه اش را بیاریم توی باغ خودمان بکاریم! پدر عقل سرخ را می گذارد روی تلویزیون و می گوید : حقش نبوده ، یعقوب نابینا بمیره ! که عباس حواسش پرت می شود و قنوت را نخوانده ، نیم خیز می شود تا به رکوع برود . اما یادش می آید و تندی برمی گردد و می ایستد . قنوت را با چشمانی بسته می خواند و این بار به رکوع می رود . بلندمی شوم و کنجکاوانه کتاب را از روی تلویزیون برمی دارم و می گویم : یعقوب نه ، بابا ! اسماعیل ... سیداسماعیل ! مادر می گوید : عجب انجیرهایی دختر ، دستت طلا !! بعد دست می برد به بشقاب انجیرهای سرخ آبی که تازه چیده ام . دو تا برمی دارد ؛ یکی را می گذارد توی دهان خودش و آن یکی را می دهد به پدر . درحالی که مطمئن هستم هیچ کدامشان نمی دانند ، چرا این انجیرهای سرخ آبی اینقدر شیرین اند . فقط من می دانم و ابراهیم ، شاید ! پایان فرشته قلی پور – قم 09385595972
لَیسَتِ العِبادَةُ کَثرَةَ الصیّامِ وَ الصَّلوةِ وَ انَّما العِبادَةُ کَثرَةُ التَّفَکُّر فی أمر اللهِ قال امام رضا (ع) : * عبادت کردن به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است . تحف العقول، ص448
منابع قرانی : 1- وَ الَّذینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتانًا وَ إِثْمًا مُبینًا . و آنان که مردان و زنان با ایمان را به خاطر کاری که انجام نداده اند آزار می دهند؛ بار بهتان و گناه آشکاری را به دوش کشیده اند – احزاب / 58 2- وَ اجتَنِبوا قَولَ الزّورِ . و از گفتار باطل اجتناب ورزید . – حج / 30
منابع حدیث : پیغمبر فرمود: « لَعْنُ المُؤمِنِ کَقَتْلِهَ ». کسی اگر به کسی نفرین کند انگار او را کشته است. خداوند من را مبعوث نکرده کسی را لعنت بکنم. الصوارم المهرقه ی/ ص 223)
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/Q38TSF8
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir