
داستان کوتاه - امشب پسر لیلا باجی عروسی کرد.
پریسا کرمی
امشب پسر لیلا باجی عروسی کرد.
پسر احمد خان عاشق عروسش بود. امازهرا زیر قولش زد و با پسر لیلا باجی عروسی کرد.
ما برای احمد خان توت جمع می کردیم . برای هر کاسه بهمان صد تومان می داد. ما باید کاسه ها را می گرفتیم تا توت ها توی کاسه بریزد. توتهای قرمز روی سر و صورتمان می ریخت. تمام لباسهایمان رنگ لاک قرمز عروس لیلا باجی را می گرفت.
مامان میگفت:"زهرا کار خوبی کرده چون پسر احمد خان هنوز دهانش بوی شیر می دهد."
توت لای دندانهایش گیر کرده بود. دماغش را به دماغم چسبانده بود و می گفت:"پول امروزتان را نمی دهم، هرکس امشب عروسی برود دیگر حق ندارد که پایش را توی باغ بگذارد و هیچ وقت پولش را نمی دهم. "
محسن توی گوشم گفت:" من دزدکی می روم."
گفتم:" خنگ نشو 200 تومان کم داری فقط تا دوچرخه بخری."
گفت پسر احمد خان هیچ وقت نمی فهمد که من آنجایم ...”
وقتی زهرا می رقصید سرش را این طرفتر نگرفت که من هم نگاه کنم میگفت:" پسر احمد خان خیلی بی عرضه است که با زهرای به این خوشگلی عروسی نکرد. "
نیشگونش گرفتم و گفتم:" محسن بی شعور، اگر نگذاری من هم نگاه کنم زنت نمی شوم."
سرم را برگرداندم، پسر احمد خان گردن محسن را چسبیده بود خواست از دست من بچسبد که فرار کردم.َ
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir