زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه امر به معروف، امر به منکر/ نویسنده: فاطمه بختیاری
۲۵ دی ۱۳۹۳کد خبر: 33269۳
از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی (گناهان زبانی)
پارک شلوغ بود. بچه ها و بزرگ ترهایشان سر گرم بودند. دخترگوشه ای را برای خودش انتخاب کرد. سایه پهن اقاقیا و گل-ها رنگارنگ دور درخت، اوسر ذوق آورد. قدم هایش را تندتر کرد. قبل ازخودش، کوله پشتی اش را زیر سایه خنک اقاقیا انداخت و به تنه بزرگ درخت تکیه داد.چشم هایش را بست. آواز پرنده ها را بهتر شنید. لابه لای آواز پرنده ها صدای شنید:
آن جا نشین...آن جا که محل استراحت نیست.
چشم باز کرد. باغبان پارک به سمتشآمد: چرا این قدر بی ملاحظه اید؟..چرا...
وسط حرفش پرید: پارک است...وسایه درخت برای نشستن است.
باغبان با سر آستین عرق پیشانی اش پاک کرد: باید بلند شوی...دانشجو هستی؟
دختر با افتخار به کوله پیشتی اش نگاه کرد وسر تکان داد.
زبان نداری که با سر جواب می دهی؟!
دختر ناراحت شد. از جایش جم نخورد. زیپ کوله را باز کرد.دنبال جزوء اش گشت.
پاشو....پارک نیمکت دارد.
دختر جزوء را ورق زد. خواست مساله هایی جبرش را حل کند. اما همه حواسش به او بود. از دست خودش عصبانی شد:
چرا به او اهمیت می دهی؟...یک کارگر که این همه توجه نمی خواهد.
پاشو خانم...اگر هر کس بخواهد توی باغچه پارک بشیند که چیزی از گل و گیاه باقی نمی ماند.
دختر دیگر حوصله حرف هایش را نداشت. با عجله وسایلش را جمع کرد و با حرص از جایش بلند شد: مگر ارث بابا هست؟
منتظر عکس العمل او نشد، تند و تند به سمت ته پارک رفت. باغبان دادزد:آهای... وایسا...
نایستاد.هنزفری موبایل را توی گوش هایش گذاشت تا دیگر صدایش را نشود. ته پارک رسید. آهنگ موبایل تمام شد. روی نیمک نشست هنوزبه باغبان فکر می کرد: چهقدر اعصابم را به هم ریخت...چقدر وقتم را تلف کرد؟
سر و صدای چند بچه که توپ بازی می کردند، نگاهش را به خود جلب کرد؛به سختی در جایی که محل رفت و آمد مردم بود،توپ را به هم پاس می دادند. دو تایشان با تفنگ آب پاش سر و صورت خودشان و دوستانشان را خیس می کردند. آن ها را صدا زدم: می خواهید جای بهتری برای بازی نشانتان دهم؟
بچه ها که انگار منتظر همین لحظه بودند.دویدند و دور نیمکت جمع شدند:بروید آنجا.
تک درخت اقاقیا را نشان داد: باغبان اجازه داده آنجا بازی کنید.
بچه ها خنده کنان رفتند. با خودش گفت: باغبان وظیفه شناس! با این ها چه می کنی؟
لبخندی زد و کوله اش را جلو کشید. کلی از جزوء مانده بود و باید برای امتحان می خواند. چند برگ جزوء را خواند اما چند صفحه آن نبود.تمام کوله را روی نیمکت خالی کرد. اما نبود که نبود.
حتما زیر درخت جامانده است.
بیشتر از قبل از دست باغبان عصبانی شد:اگر او گذاشته بود آنجا بمانم حالا نصف بیشتر جزوء را خوانده بودم.
با عجله بلند شد: بچه ها تا حالا آنجا رسیده اند. نکند جزوء زیر دست و پای آنها پاره پاره شده باشد؟...شاید هم با تفنگ آب پاش بودند همه آنها را خیس کرده اند؟
از فکر این اتفاقات پشتش لرزید. همه امیدهایش ناامید شد.
همه اش تقصیر باغبان است اگر گذاشته بود آنجا بشینم این بلا سرم نمی آمد.
از دور اقاقیا را دید. سبز و زیبا میان گل های رنگارنگش ایستاده بود.بچه ها آنجا نبودند. لبخندی زد:خدایا شکر.
دور تا دور اقاقیا و بین گل ها را گشت اما صفحه های جزوء را ندید. چند جای باغچه خیس بود.
بچه ها آب بازی کرده اند ... بعد هم کاغذهایم خمیر شده اند، باغبان هم سر رسیده هم بچه ها را از باغچه بیرون کرده و کاغذها را دور ریخته است.
دو دستی توی سر خودش زد: چه کار کنم؟...چند نمره امتحان پرید...همه اش تقصیر...
ادامه حرفش را با دیدن باغبان خورد. حوصله نداشت. آرزو کرد:کاش مرد بودم و یک کتک حسابی به او می زدم.
از باغچه بیرون آمد و به سمت مخالف او قدم برداشت.
صبر کن....وایسا..
نه صبر کرد و نه ایستاد. تندتر قدم برداشت: بهتر است هر چه زودتر از این پارک لعنتی بروم.
دنبال این ها می گردی؟
پاهایم زودتر ازگوش هایش حرف او را شنید. دخترنگاه کرد.چند کاغذ در دست باغبان بود. بدون معطلی کاغذها را ازدست او کشید :خیلی....خیلی...
نتوانست حرفش را تمام کن. می خواست بگوید: خیلی نا مردی..خیلی بی...
اما انگار کسی جلوی دهانش را گرفته بود.
باغبان لبخندی زد و باز عرق های روی پیشانی اش را با سر آستینش پاک کرد:
وقتی می رفتی صدایت زدم. اما برنگشتی... چند دقیقه پیش چند بچه توی باغچه توپ بازی و آب بازی کردند خوب شدآن ها را قبلا برداشته بودم.
منتظر حرف دختر نشد. به راه افتاد. دختر بلند گفت:خیلی مردی....خیلی با شعوری.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/ZJ4DZKR
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir