زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه آنجا من ایستاده‌ام / نویسنده: حنانه سلطانی

داستان کوتاه آنجا من ایستاده‌ام / نویسنده: حنانه سلطانی

۱ بهمن ۱۳۹۳کد خبر: 33358۳

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری

به خانه که می‌رسم مثل همه‌ی این چند وقت در باز است. نور چراغ‌های رنگارنگ ریسه، زیر نور خورشید به چشم نمی‌آید. عروس خانم نشسته توی ایوان و دارد عکس‌های روز عروسی را به دقت می‌چیند کنار هم. سلام می‌کنم. جواب نمی‌دهد. غلامعلی هم مرا نمی‌بیند. به آن یک عکس که می‌رسد می‌گوید «ببین این یکی سوخته،یه طرفش سفید شده. بچینمش؟» غلامعلی نگاهی می‌اندازد به عکس و می‌گوید «نه همین جوری قشنگه.» می‌روم بالای سرشان. نگاه می‌کنم به عکس. عروس با دسته گلش نشسته کنار غلامعلی و سمت چپ عکس، آنجا که من ایستاده‌ام، سوخته و فقط سفیدی پیداست. آن روز در میان هیاهوی کل کشیدن زن‌ها و صلوات بچه‌بسیجی‌ها، پشت سر عروس و داماد وارد خانه شدم. مریم پیش از همه با ظرف اسپند توی دستش جلو آمد و پشت سرش احمد گوسفندی را که تا آن لحظه به زحمت توی بغلش جا داده بود به زمین زد. زانوی چپش را گذاشت روی تن و بدن حیوان و لب تیغ را کشید روی گردن گوسفند. دلم ریش شد. وقتی بلند شد و پشتش را کرد به گوسفند رفتم سراغش و گفتم «چه طوری بی‌سیم‌چی؟» تیغه‌ی خونی چاقو را مالید به دستمالی که توی دستش بود. گفتم «اگه سر چند تا بعثی رو این جوری بریده بودی تا حالا بصره رو گرفته بودیم و جنگ تموم بود.» بی آن که سر بالا کند حتا، راهش را کشید و رفت. احمد فقط پانزده سالش بود. دزدکی و با شناسنامه‌ی برادر بزرگترش می‌آمد خط. ریسه‌ها را برای عروسی روشن کرده‌اند دوباره. حیاط پر است از آدم‌هایی که نشسته‌اند روی صندلی‌های تاشو با پایه‌ی استیل و روکش مخمل قرمز که بچه‌ها با وانت سید آورده‌اند و چیده‌اند دور تا دور حیاط. می‌نشینم روی یکیشان. احمد قنداق کلاش را به پایه‌ی صندلی تکیه می دهد و خم می‌شود که بند پوتینش را سفت کند. دوستان داماد توی لباس‌های خاکی که سمت چپ سینه‌شان آرم سپاه توی چشم می‌زند نشسته‌اند دور هم. سید رو می‌کند به احمد و می‌گوید «سلاح واسه چی آوردی مرد مومن؟» و احمد ابروهاش را در هم می‌کشد و می‌گوید «امنیت آقا. امنیت مجلس باید برقرار باشه. مگه یادت نیست عید غدیر خونه‌ی آشیخ ظفر چی شد؟» عباس می‌گوید «چی شد؟» احمد می‌گوید «چی می‌خواستی بشه؟ یه مشت از این اراذل و اوباش منافق ریختند تو خونه‌ی شیخ و شلوغ کردند.» من که تا آن لحظه ساکت نشسته بودم پرسیدم «حالا خشابت پر هست یا نه؟» عباس رو کرد به احمد و یواشکی گفت «خشابت خالیه، نه؟» احمد لوله‌ی تفنگ را گرفت توی دست چپ و با دست راست ضامن خشاب را فشار داد و درش آورد و گرفت جلوی چشم عباس و گفت «بفرما.» چشم‌های عباس گرد شد و پرسید «جنگیه؟» احمد خشابش را جا زد و گفت «نه. ولی تو به کسی نگو.» آن سوی حیاط خاله‌ خانم نشسته زیر درخت بید، کنار بقیه‌ی زن‌ها. بلند می‌شوم و می‌روم سمتش که سلامی کنم. جمع زن‌های فامیل جمع است، داماد را توی لباس خاکی به همدیگر نشان می‌دهند و پچ‌پچ می‌کنند. خاله خانم تسبیحش را گرفته توی دستش و ذکر می‌گوید. سلام می‌کنم. بلند می‌گوید «برای شادی روح شهید غلامرضا صلوات.» زن‌ها صلوات می‌فرستند. می‌گویم «خانم جان کجاست؟» هیچ‌کس جواب مرا نمی‌دهد. دخترخاله رو می‌کند به زن‌دایی و می‌گوید: «این هم شد عروسی؟ برگشته به عروس گفته می‌خوام شهید شم! گفته معلوم نیست چه قدر دیگر زنده باشم. دارم می‌رم جبهه.»زن‌دایی می‌گوید:«آره. گفته الان هم دارم به تکلیفم عمل می‌کنم! دختره چه بی‌عقله. مریم بهش گفته واسه چی جهیزیه می‌آرین؟ شما که قرار نیست باهم زندگی کنید!» خاله حمد و سوره‌اش را که تمام می‌کند سقلمه‌ای می‌زند به دخترش و می‌گوید «چه قدر غیبت می‌کنی مادر؟ بس کن...» مریم دم حوض استکان‌های چای را می‌شوید.می‌گویم «خانم جان کجاست آبجی؟ یه ساعته دارم دنبالش می‌گردم.» جواب نمی‌دهد. مریم را که لب حوض می‌بینم هوس آب‌تنی می‌کنم. می‌روم توی حوض. آن وقت‌ها حوض عمیق‌تر بود. می‌روم زیر آب، حالا دیگر هر چه قدر که بخواهم نفس دارم.تا بی‌نهایت نفس دارم. خانم جان اگر بفهمد خیالش راحت می‌شود. دیگر وقتی دنبالم می‌گردد و پیدام نمی‌کند نمی‌رود توی حوض را بگردد که نکند غرق شده باشم. سرم را که از زیر آب بیرون می‌آورم غلامعلی را می‌بینم که دارد موهای خیسش را با حوله‌ی من خشک می‌کند. می‌گویم «چرا با حوله‌ی من؟» می‌گوید «حوله‌ام کثیفه. تازه تو که دیگه مو نداری. دو دقیقه همون‌جا وایسا خشک می‌شی...» و من دوباره یادم افتاد به لحظه‌ای که آقای ناظم ماشین دستی‌اش را گذاشت روی سرم و وسط موهام یک راه باز کرد که دیگر نروم جای غلامعلی امتحان فارسی شفاهی دهم و وقتی معلم پرسید «تو خودتی یا داداشتی؟» برنگردم به دروغ بگویم که خودمم. غلامعلی گفت «موهات زود در می‌آد. دوباره می‌شه مثل اولش. خیالت راحت. حالا بلند شو بیا تا در نرفته.» و بعد قیافه‌ی آدم‌های خبیث طلبکار به خودش گرفت و گفت «درسی بهش بدم پدرسوخته رو که از این به بعد من و تو رو اشتباه بگیره.» از حوض می‌آیم بیرون. مریم استکان‌های شسته شده را می‌چیند توی سینی. عباس با سینی پر از بستنی زعفرانی از کنارم رد می‌شود. محکم می‌زنم پشت سرش و می‌گویم «چه‌طوری پسر؟ تک‌خوری نداشتیم ها! یه تعارف بزن.» سرش را می‌خاراند و به راهش ادامه می‌دهد. عباس بچه‌محلمان بود و به غیر از خانم جان تنها کسی بود که من و غلامعلی را هیچ‌ وقت با هم اشتباه نمی‌گرفت. آن روز هم این عباس بود که زیرآبمان را پیش ناظم زده بود که من جای غلامعلی امتحان داده‌ام. بعد از ظهر همان روز توی بازارچه‌ی قدیم عباس را گیر انداختیم و اگر خانم جان به دادش نرسیده بود تا می‌خورد زده بودیمش. خانم جان روی لباس‌های خیسش چادر پوشیده بود و آمده بود دنبال ما. عباس را که از زیر دست و پای ما بیرون کشید گفت «ذلیل بمیرید که یه دقیقه آسایش ندارم از دستتون. همین مونده بود که پسر فخری خانم رو بزنید تو کوچه لت‌ و‌پار کنید. حالا من چه جوری تو چشم‌های فخری خانم نگاه کنم؟» و دست غلامعلی را گرفت و کشید و من هم دنبالشان راه افتادم. ترسیده بود که نکند غرق شده باشیم و باز زده بود به آب حوض و بعد که پیدامان نکرده بود چادر سر کرده بود و افتاده بود توی کوچه پس کوچه‌ها. غلامعلی برگشت و به عباس دهن کجی کرد. خانم جان گفت «سپردم حاجی بزنه این حوض بی صاحاب رو خراب کنه تا جنازه‌تون از توش در نیومده.» عاقد را می‌برند طبقه‌ی بالا. خانم‌ها هم پشت سرش می‌روند و کل می‌کشند. از پله‌ها که می‌روم بالا یاد درد آن لحظه می‌افتم. آن لحظه که پای چپم رفت روی مین. توی آن شب پرستاره که با سید مرتضی رفته بودیم شناسایی. مرتضی پشت سر می‌آمد. آرام قدم بر می‌داشتیم. بی سر وصدا. فقط صدای خش‌خشی بود از جا به جا شدن خاک زیر پوتین‌هامان و صدای جیرجیرک‌ها. ستاره بود و ماه بود و نسیم خنکی... که بعد دود بود و موج بود و صدای انفجار و گیجی و منگی و بعد گشتن به دنبال پایی که دیگر نبود. و حالا که هست، زیاد که راه می‌روم باش، حس می‌کنم آن لحظه‌ی حیاتی را. چهل روز نگذشته هنوز. این سور و سات، اصرار خانم جان بوده. به غلامعلی گفته «یکی دادم بسه. تو یکی دیگه باید بمونی.» هیچ وقت نمی‌گذاشت باهم برویم خط. همیشه یکی از ما باید می‌ماند. و این آخری که نوبت غلامعلی بود اگر پایم را نمی‌کردم توی یک کفش که نوبت من است، حالا من عروسم را به حجله می‌بردم.خانم جان اول من را برده بود خواستگاری عروس خانم. درست شب قبل از رفتن آخر. فکر کرده بود عروسم را که به خانه ببرم، قید جبهه و جنگ را می‌زنم. همان جا به مادر عروس خانم هم گفت «بعد عروسی دیگه اجازه نمی‌دم بره جبهه.» گفتم «چرا اول من؟ اول به فکر غلامعلی باشید.» گفت «نه. تو پنچ دقیقه بزرگ‌تری...» می‌ایستم کنار عروس و داماد که نشسته‌اند روی صندلی، آن ور سفره‌ی کوچکی که وسطش یک جلد قرآن روی رحل است و یک سبد گل و یک سبد نقل و آینه و شمعدان. سر و کله‌ی عکاس پیدا می‌شود. می‌گوید «عروس و داماد آماده؟» عروس سرش را بالا می‌گیرد. سه دو یک را گفته نگفته عکسش را می‌گیرد. نور فلاش دیگر چشم‌هایم را نمی‌زند. به آشپزخانه که رسیدم خانم جان ایستاده بود و گلاب می‌ریخت توی دیگ حلوا و صلوات می‌فرستاد. نذر کرده بود اگر این عروسی سر بگیرد توی عروسی به نیت من حلوا هم بدهد. سلام کردم. گفت «کجایی مادر؟بیا هم بزن تا ته نگرفته. من که دستم جون نداره.» مریم سینی استکان‌های شسته‌شده را روی میز می‌گذارد، ملاقه را می‌گیرد و شروع می‌کند به هم زدن. می‌گویم «کلی گشتم دنبالت که بگم شگون نداره تو عروسی. در بیار این مشکی رو خانم جان.» عکس‌ها هنوز همان طور مرتب کنار هم چیده شده‌اند. به جز آن یکی که باد برده و انداخته توی حوض. موج‌های کوچکی که باد روی سطح آب درست می‌کند عکس را این سو و آن سو می‌برد. خانم جان آستین‌های لباس سبز گلدارش را بالا زده و زل زده به عکس ما. صدای اذان بلند شده. دست خانم جان عکسمان را از آب می‌گیرد. دستش را می‌کشد روی سفیدی سمت چپ عکس و می‌گذاردش لب حوض. وضویش که تمام می‌شود عکسمان را برمی‌دارد و می‌رود. سجاده‌اش را توی ایوان پهن می‌کند و عکس را می‌گذارد زیر تسبیح. می‌گویم «خانم جان، من دیگه باید برم. کاری نداری؟» جواب می‌دهد. مثل آن وقت‌ها: «به خدا سپردمت، فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین.» و به سمتم فوت می‌کند. به سوی قبله که می‌ایستد، دست‌هایش را که بالا می‌برد برای تکبیره‌الاحرام، می‌گوید: «اون در رو هم بی‌زحمت ببند مادر...»
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/C6ENZPF

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir