زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه: آلوده/ نویسنده: توران قربانی صادق
۱۵ تیر ۱۳۹۳کد خبر: 32829۳
از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی (گناهان زبانی)
«در قیامت به انسان گفته می شود کتابت را بخوان کافی است که امروز خودت حسابگر خویش باشی.» آیه 14 سوره اسراء
سیب آدمم از گلویم بیرون زده است.
سینه های چروکیده ام شانه هایم را با خود به سمت پایین کشانده است؛ و از ان قسمت به بعد پوستی روی استخوانی! از هیچ گودی زیبایی که زمانی حالتی بر جسمم می داد خبری نیست. گاه نسیم ملایمی پیراهنم را به تنم می چسباند و از همه جا بیشتر کاسه زانوهایم پدیدار می شود، مثل دو گوی گرد سخت!!
هیچ سنگینی احساس نمی کنم، جز پاهایم که انگار به زمین چسبیده باشند. شن ریزه هایی سفید و براق همه جای زمین را پوشانده است. می نشینم و با احتیاط دست می زنم. ابتدا انگشتهایم و سپس تا مچ دستم به نرمی در آن فرو می روند؛ لذت می برم.
مشتم را پر کرده و بیرون می آورم و متعجب نگاهشان می کنم؛ شن ریزه هایی که مثل پرقو می مانند همان طور نرم و لطیف!
- برش نداری ها!
همانطور نشسته بر می گردم و نگاهش می کنم. یکی تکیده تر از خودم هست. با چشم هایی زیبا که احتمالاً روزگاری دلرباترین دختر شهر بوده است و هزاران کشته مرده داشته و ...
-چرا؟
دستهای زرد لرزانش را تکان داده و با عصبانیت پاسخ می دهد.
-ببین این جا دیگه دنیا نیست که بخوای با کلماتت، با جملاتت به همش بزنی، می فهمی!؟ می گم برندار بگو چشم!!
بلند شده از سر تا پای براندازش می کنم. کجا ممکن است دیده باشمش؛ فکرم به جایی قد نمی دهد. شنیده بودم که این جا کسی، کسی را نمی شناسد! اما گویا...
-ما همدیگر رو می شناسیم؟
به من و من افتاده و می گوید.
-مَ مَن، شمارو! نه! فکر نکنم!!
سرم را جلوتر برده و خیره توی صورتش می مانم.
-پس چرا نباید از این شن ها بر ...
که چشم های آسمانی اش او را به من می شناسانند. خودش است! دروغ
می گوید، که مرا نمی شناسد و قبلاً جایی ندیده است.
می خواهم جهت یادآوری چیزی بگویم.
-چطور نمی شناسیم؟! مگه صاحب بوتیک به حساب تو برامون کیف پول هدیه نداد! ها؟ یادت نیست؟! من که می دونم تو چطوری جبرانش کردی!
لب های سرخ عنابی اش را به هم فشرده و عصبانی رو بر می گرداند. ادامه
می دهم.
-من داستان نوشتم، می فهمی؟! بعدش هم به مادرم دروغ گفتم؛ بهش گفتم که تو اون کیف رو از مشهد برامون آوردی! فقط همین!!
صدای نکره ای در حالتی که حتی شن ریزه ها را هم آشفته می کند او را به نام می خواند.
-مـَ مـَ مـَ رَ رَ رَ یَ یَ یَ م م م.
همه وجودم از ترس می لرزد. سراسیمه می نشینم و دستهایم را دور زانوهایم حلقه می کنم. مریم شتابزده در حالی که سعی می کند موهای طلایی اش را زیر روسری بلند سفیدش پنهان کند پا برهنه به سمت صدا پیش می رود. پشت دامنش خیس است. غر می زنم.
-دختره احمق، لابد فکر کرده بودی که من هم ...
و بیشتر از آن نمی گویم. هیچ وقت بلد نبوده ام فحش بدهم. دست کمی از او ندارم! من هم گناهکارم!! نگاهی به اطراف می اندازم و همین طور به خیل مردمی که توی نوبت بازخواست مانده اند.
حرارت دلچسب آفتاب از لابلای موهایم گذشته و از گونه های استخوانی ام بیرون می زند. دوباره با کف دستهایم شن ریزه های پراکنده را صاف و مرتب
می کنم. همه به ردیف ایستاده اند، اما به ردیف صدایمان نمی زنند.
دلم شروع به تپیدن می کند. نکند نفر بعدی من باشم!! باید چه بگویم از آن همه گناه های کوچک و بزرگ!! دنیا را هم زده ام!! مگر من چه کسی بوده ام؟ چه اختیاراتی داشته ام؟! آیا این حق را خدایم به من داده است یا نه!؟
کف دستهایم را روی شانه هایم می چسبانم و سر در گریبان فرو می برم. راستی کدام کفه اعمالم سنگین تر است!؟
توران قربانی صادق
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/RPXYEUW
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir