زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه: آشیانه / نویسنده: آرزو دستا
۲۴ تیر ۱۳۹۳کد خبر: 32830۲
از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری
درچنین شبی بود که احمد, پسر عذری خانم, همسا یه ی دیوار به دیوارشان پلاک یونس را آورد. آسمان می غرید. وهوا بارانی بود. ستاره منتظر یونس بود. یونس در آخرین نامه اش قول داده بود که به محض آرام شدن اوضاع جبهه برای مرخصی خواهد آمد. ستاره هم با شادی وافری به نامه او پاسخ داده و موقع اعزام نیروی جدید ازاحمد خواسته بود تا آن را به دست احمد برساند. احمد هم عهد خود را به جاآورده بود. ستاره در آن نامه به بازگشت یونس تاکید کرده بود...
"...دلداده ی عزیزم, یونس جان! نامه ات دیروز به دستم رسید. آنچنان خوشحال شدم که از توصیفش عاجزم. آنچه که از جبهه می گویی, آنچه که از دوستانت می گویی برایم ملموس نیست چراکه آنجا نیستم و ببینم. اما لحظه لحظه ی دوری ات چنان ملموس هست که انگار با دشنه ای قلبم را از جا درمی آورد. ای کاش پیشم بودی و می دیدی که چطور نبض تو در وجودم می زند. روزها برای این نبض دعا می کنم و شب ها برای سربلندی ات نماز شب می خوانم. عزیزم, بی صبرانه منتظر بازگشتت هستم بی صبرانه.
تو و همه ی دوستانت را به صاحب آسمان ها می سپارم ....
مراقب خودت باش و زودبیا...
حتما بیا...
8/1/66"
ستاره این بار نامه را کوتاه نوشته و بر آمدن یونس تاکید کرده بود. اما از آنچه که برایش اتفاق افتاده بود حرفی نزده بود.
صدای رعدوبرق شدت یافته بود و دانه های درشت باران بر پنجره می زد. ستاره از آن روز که احمد پلاک یونس را آورده بود و همراه آن نامه ای, یا به عبارتی آخرین نامه یونس, لباس سیاهش را از تن درنیاورده و به دعاهای شبانه ی خود ادامه داده بود. سیاه می پوشید, شاید چون سیاه رنگ مورد علاقه یونس بود. از آن شب بغضی گلویش را می فشرد اما اصلا گریه نمی کرد. دلیل آن را تنها ستاره می دانست. شاید دلیلش آخرین حرف های یونس بود که لحظه ای ذهن ستاره را ترک نمی گفت.
"...ستاره ی شب های تنهاییم! آسمان جبهه بی انتهاست. آنچه که در آن می درخشد نور مهربانی ستاره ی من است, نور عشق تو, نور انتظار دیدن تو که بر قلبم می تابد. سکوت شب های دراز و خاک و دود روزهای سرخ گون اینجا را به امید دیدن دوباره چشمان نافذت سر می کنم.
با هر تیری که به دشمن می زنم خوشحال می شوم چرا که نمی خواهم ستاره ی امید من تیربخورد. چرا که با این کار تو یک قدم به امنیت نزدیک تر می شوی.
نبردی در راه است و دوستان برای حفظ ستاره های خود راهی خواهند شد. دعایم کن...من هم برای تو خواهم جنگید. برای حفظ نبضم در وجودت...
اگر چشمان سخنگویت باریدند, بگذار از آنها باران عشق ببارد. آری برای تو خواهم جنگید.
به امید پیوندی دوباره....
عاشقت, یونس...
سومار 31/1/ 66"
یونس صریح صحبت نکرده بود اما مطمئنا ستاره اورا می فهمید.
ستاره با دیدن چهره ی غم آلود احمد پی به ماجرا برده بود اما نمی خواست باور کند. باران بر سروروی ستاره می بارید اما چشمانش بارانی نشده بودند. ستاره هم چنان به احمد که از فرط ناراحتی سر به زیر انداخته بود نگاه می کرد. احمد پلاک ونامه را به طرف ستاره دراز کرد. ستاره برای آنکه نامه خیس نشود آن را بلافاصله از اوگرفت و زیر چادر خود برد. اما همچنان تامل کنان به احمد نگاه می کرد. احمد نتوانست سر بالا آورد و در حالیکه اشک از چشمانش جاری می شد برگشت و به سمت خانه خودحرکت کرد.
درآن لحظه دنیا و زمان برای ستاره از حرکت بازایستاد. آنچه را که ذهنش می پروراند قلبش باورنداشت. صدای شدید رعدوبرق او را لحظه ای از احساسات دور ساخت. شدت گرفتن باران ستاره را وادار کرد که حیاط را ترک کند. پاهایش تاب راه رفتن نداشتند. به زحمت خود را به درون اتاق انداخت. در را بست. زانوانش همانجا پشت در برروی زمین لغزیدند. نامه را بر زمین گذاشت. با یک دست پلاک را بالا آورد و بر آن چشم دوخت...نام شوهرش تپش های قلب او را تندتر می کرد. با دو دستش پلاک را گرفت و بوسید و سپس آن را بر سینه ی خود فشرد. هیچ صدایی شنیده نمی شد. برایش سکوت حکم می راند. گویی از رعدوبرق هم خبری نبود. احساسات به او هجوم آورده بودند.
ناگهان به یاد نامه افتاد و بلافاصله سراغش رفت.
به نام حق به نام خدایی که یونس را در شکم ماهی تسکین داد. به نام خدایی که تو را برای تسکین من آفرید. ای تمامی وجودم, ستاره عزیز! می دانم تنهایی دردآور است چرا که من نیز با آن همنشینم. اما من این درد را با سنگرها تقسیم می کنم. با خاک هایی که روزی پی خانه ی کودکانمان خواهند شد..." با خواندن این جمله ستاره آهی ازته دل کشید. کم کم داشت تپش های قلبش را می شنید. بغض گلویش را می فشرد اما هنوز تسلیم اشک نشده بود. به خواندن ادامه داد... " ... با خاک های که روزی پی خانه ی کودکانمان خواهندشد. ستاره ی شب های تنهاییم! آسمان جبهه بی انتهاست. آنچه که در آن می درخشد نور مهربانی ستاره ی من است, نور عشق تو, نور انتظار دیدن تو که بر قلبم می تابد. سکوت شب های دراز و خاک و دود روزهای سرخ گون اینجا را به امید دیدن دوباره چشمان نافذت سر می کنم. با هر تیری که به دشمن می زنم خوشحال می شوم چرا که نمی خواهم ستاره ی امید من تیربخورد. چرا که با این کار تو یک قدم به امنیت نزدیک تر می شوی. نبردی در راه است و دوستان برای حفظ ستاره های خود راهی خواهند شد. دعایم کن...من هم برای تو خواهم جنگید. برای حفظ نبضم در وجودت... اگر چشمان سخنگویت باریدند, بگذار از آنها باران عشق ببارد. آری برای تو خواهم جنگید. به امید پیوندی دوباره.... عاشقت, یونس... سومار 29/1/ 66"
ستاره نامه را دوباره بر سینه خود فشرد. گویی که ذهنش آرام یافته باشد سعی کرد برافکارش نظم دهد اما مگر می توانست؟! نامه یونس خبر از چه چیزی می داد؟ یا پلاکش؟ و هزاران سئوال دیگری که ذهنش را پر کرده بود. آن شب ستاره بر اشکانش حاکم شد اما آسمان بر گریه اش حاکم نبود و همچنان می گریست... و امشب سی و نهمین شبی بودکه ستاره نامه را برای هزارمین بار می خواند. باز هم باران می بارید. ستاره در حالیکه عکس یونس را در دست داشت به طرف پنجره رفت و آن را بست. باد بر پنجره می کوبید. چنین هوایی در آن روز از بهار غیرمنتظرانه نبود. از روزی که یونس رفته بود گویی هواچنین بود. چراغ حیاط هنوز روشن بود. از روز رفتن یونس چراغ همچنان روشن مانده بود. این کار نوعی تسلی به ستاره می بخشید. شاید نوعی امید. قطره های باران بر شیشه ضربه می زدند و ستاره پشت پنجره عکس به دست نگاه می کرد. تنها خودش می دانست کجاها سیر می کرد, به کجا نگاه می کرد. شاید به آسمان. شاید به گوشه ی حیاط. شاید به لانه ای که از روی درخت افتاده بود و تخم شکسته ای هم کنار آن زیر سوسوی چراغ دیده می شد. ستاره مدتی همانطور به بیرون از پنجره چشم دوخت. دستی بر شکم خود کشید و سپس به طرف جانمازش رفت. جنازه ای در کار نبود اما صبح باید برای مراسم چهلم آماده می شد. با این وجود به خواندن قرآن ادامه داد. دعا کرد. رازونیاز کرد. و همانجا کنار جانماز خوابش برد. صبح با صدای بازشدن درچشمانش را باز کرد. به زحمت بلند شد و به کنار پنجره رفت. با بازکردن پنجره و خوردن باد آرام بر گونه هایش گویی که حس عجیبی پیدا کرده باشد لبخنی بر لبانش جاری گشت. از باران دیشب اثری نمانده بود چرا که خورشید دراوج آسمان می درخشید. ستاره به آسمان نگاهی انداخت و سپس به گوشه ی حیاط. لبخند ستاره همانطور که با دستانش شکم خود را لمس می کردعمیق تر گشت. خرده چوب ها از روی زمین برداشته می شدند. کبوترها مشغول لانه سازی بودند.
به نام حق به نام خدایی که یونس را در شکم ماهی تسکین داد. به نام خدایی که تو را برای تسکین من آفرید. ای تمامی وجودم, ستاره عزیز! می دانم تنهایی دردآور است چرا که من نیز با آن همنشینم. اما من این درد را با سنگرها تقسیم می کنم. با خاک هایی که روزی پی خانه ی کودکانمان خواهند شد..." با خواندن این جمله ستاره آهی ازته دل کشید. کم کم داشت تپش های قلبش را می شنید. بغض گلویش را می فشرد اما هنوز تسلیم اشک نشده بود. به خواندن ادامه داد... " ... با خاک های که روزی پی خانه ی کودکانمان خواهندشد. ستاره ی شب های تنهاییم! آسمان جبهه بی انتهاست. آنچه که در آن می درخشد نور مهربانی ستاره ی من است, نور عشق تو, نور انتظار دیدن تو که بر قلبم می تابد. سکوت شب های دراز و خاک و دود روزهای سرخ گون اینجا را به امید دیدن دوباره چشمان نافذت سر می کنم. با هر تیری که به دشمن می زنم خوشحال می شوم چرا که نمی خواهم ستاره ی امید من تیربخورد. چرا که با این کار تو یک قدم به امنیت نزدیک تر می شوی. نبردی در راه است و دوستان برای حفظ ستاره های خود راهی خواهند شد. دعایم کن...من هم برای تو خواهم جنگید. برای حفظ نبضم در وجودت... اگر چشمان سخنگویت باریدند, بگذار از آنها باران عشق ببارد. آری برای تو خواهم جنگید. به امید پیوندی دوباره.... عاشقت, یونس... سومار 29/1/ 66"
ستاره نامه را دوباره بر سینه خود فشرد. گویی که ذهنش آرام یافته باشد سعی کرد برافکارش نظم دهد اما مگر می توانست؟! نامه یونس خبر از چه چیزی می داد؟ یا پلاکش؟ و هزاران سئوال دیگری که ذهنش را پر کرده بود. آن شب ستاره بر اشکانش حاکم شد اما آسمان بر گریه اش حاکم نبود و همچنان می گریست... و امشب سی و نهمین شبی بودکه ستاره نامه را برای هزارمین بار می خواند. باز هم باران می بارید. ستاره در حالیکه عکس یونس را در دست داشت به طرف پنجره رفت و آن را بست. باد بر پنجره می کوبید. چنین هوایی در آن روز از بهار غیرمنتظرانه نبود. از روزی که یونس رفته بود گویی هواچنین بود. چراغ حیاط هنوز روشن بود. از روز رفتن یونس چراغ همچنان روشن مانده بود. این کار نوعی تسلی به ستاره می بخشید. شاید نوعی امید. قطره های باران بر شیشه ضربه می زدند و ستاره پشت پنجره عکس به دست نگاه می کرد. تنها خودش می دانست کجاها سیر می کرد, به کجا نگاه می کرد. شاید به آسمان. شاید به گوشه ی حیاط. شاید به لانه ای که از روی درخت افتاده بود و تخم شکسته ای هم کنار آن زیر سوسوی چراغ دیده می شد. ستاره مدتی همانطور به بیرون از پنجره چشم دوخت. دستی بر شکم خود کشید و سپس به طرف جانمازش رفت. جنازه ای در کار نبود اما صبح باید برای مراسم چهلم آماده می شد. با این وجود به خواندن قرآن ادامه داد. دعا کرد. رازونیاز کرد. و همانجا کنار جانماز خوابش برد. صبح با صدای بازشدن درچشمانش را باز کرد. به زحمت بلند شد و به کنار پنجره رفت. با بازکردن پنجره و خوردن باد آرام بر گونه هایش گویی که حس عجیبی پیدا کرده باشد لبخنی بر لبانش جاری گشت. از باران دیشب اثری نمانده بود چرا که خورشید دراوج آسمان می درخشید. ستاره به آسمان نگاهی انداخت و سپس به گوشه ی حیاط. لبخند ستاره همانطور که با دستانش شکم خود را لمس می کردعمیق تر گشت. خرده چوب ها از روی زمین برداشته می شدند. کبوترها مشغول لانه سازی بودند.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/2BPW9WV
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir