زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - آرزوهای کوچک من

داستان کوتاه - آرزوهای کوچک من

۵ مهر ۱۳۹۱کد خبر: 31479۲

فرزاد بیات موحد

یادم می‌آید از وقتی بچه بودم همیشه آرزویی در دل داشتم، شاید مثل همه‌ی بچه‌‌هایی که می‌شناختم. اما نه دقیقاً مثل آن‌ها. اگر آن‌ها آرزو داشتند که پدر یا برادرشان میزی برای آن‌ها بخرند تا در روی آن مشق‌هایشان را بنویسند، من آرزو داشتم تا پدر یا برادری داشته باشم که بتواند یک میز برای من درست کند یعنی شغلش نجاری باشد. یا اگر یکی از آن‌ها آرزو داشت که دوچرخه‌ای داشته باشد، من آرزو می‌کردم یک دایی دوچرخه ساز داشته باشم یا دوچرخه فروش.
اگر خواهرم آرزو داشت که درس بخواند و دکتر شود، من آرزو داشتم که خواهری داشته باشم که دکتر باشد. نمی‌دانم چرا آرزویم این نبود که خودم دکتر شوم. در این مورد بخصوص شاید، دلیل محکم و قوی داشتم، زیرا، همیشه از دکتر‌ها می‌ترسیدم.
جالب تر از همه این بود که هر وقت آرزویی در دلم شکل می‌گرفت، مدت‌ها فکر و ذهنم را به شدت به خودش مشغول می‌کرد. در مورد همین دکتر شدن خواهرم، همه‌ی دکتر‌هایی را که از جنس خواهرم بودند، خواهری می‌پنداشتم که دکتر شده‌اند. یا همه‌ی دوچرخه فروش‌ها را دایی خود حساب می‌کردم.
این آرزو‌ها هم حد و مرزی نداشت. تا آنجا پیش رفت که آرزو داشتم فضانوردی که برای اولین بار پایش را روی کره‌ی ماه گذاشت، برادرم بود. وقتی این آرزو در سر کلاس درس علوم به مغزم راه یافت، تمام صحنه‌های احتمالی خداحافظی برادرم و سوار شدن او به فضاپیما و به آسمان رفتن و در روی خاک کره‌ی ماه نشستن را در ذهنم به تصویر کشیدم. و تا آنجا ادامه دادم که برادرم با تعداد زیادی از نمونه‌‌های خاک کره‌ی ماه، از فضا برگشت. مراسم استقبال نیز به خوبی و خوشی به پایان رسید. در تمام این صحنه‌‌ها، من، با لذتی وصف ناپذیر در گوشه‌ای، در حالی که چهره‌ام از شادی برافروخته بود و لب‌هایم از خنده بسته نمی‌شد، به تماشا ایستاده بودم. تا اتفاق مهم دیگری نمی‌افتاد، این آرزو مدت‌ها با من بود.
در همین مورد، وقتی که معلم درست کردن یک کاردستی را از ما خواست، آرزویم از عرش اعلی به پایین ترین حد ممکن سقوط کرد. آرزو کردم که ای کاش برادرم به جای فضانورد فقط یک نجار می‌شد. آن وقت یک کاردستی برایم درست می‌کرد که دهان همه‌ی دانش آموزان و حتی معلم هنر از تعجب بسته نشود.
یادم می‌آید وقتی را که چند روز بیشتر نبود که به مدرسه می‌رفتم. مدرسه‌ی هدایت در کوچه‌ی پشت خانه‌مان بود. دو دقیقه بیشتر طول نمی‌کشید که به مدرسه می‌رسیدم. برادران بزرگترم نیز در همین مدرسه درس خوانده بودند. وقتی من وارد کلاس اول شدم، برادر بزرگتر از خودم کلاس سوم را می‌خواند و برادر بزرگتر از او کلاس ششم قدیم بود.
معلم کلاس سوم، در عین حال که سختگیر و جدی بود اما مهربان بود و دوست داشتنی. سخت گیری او برایم چندان اهمیتی نداشت. زیرا به درس خواندن علاقه‌ی زیادی داشتم و از درس کم نمی‌گذاشتم. امید یکی از همکلاسی‌هایم بود. وضعشان خوب بود. لباسش همیشه مرتب بود و تمیز. سر هفته لباسش عوض می‌شد و یکی دیگر از لباس‌هایش را به تن می‌کرد. اما من فقط یک دست لباس داشتم که هرچند هفته یکبار، روز‌های جمعه، مادرم آن‌ها را می‌شست. همان روز هم خشکش می‌کرد و روز شنبه دوباره همان لباس را می‌پوشیدم مثل خیلی از بچه‌‌های دیگر. آقا معلم هم محبت بیشتری به او می‌کرد و توجه ویژه‌ای به او داشت. گاهی با هم دوست بودیم و گاهی هم بینمان شکرآب می‌شد. آن روز هم زنگ تفریح بود مانند همه‌ی زنگ تفریح‌های دیگر. با یک توپ پلاستیکی پاره پوره، فوتبال بازی می‌کردیم. امید هم بود. در گیر و دار گرفتن توپ، به هم خوردیم توپ وارد دروازه‌ی خودمان شد. امید هم عصبانی شد و مرا هل داد. پایم به سنگی گیر کرد و به زمین خوردم.
- دیوانه. دست خودم که نبود.
- دیوانه هم خودتی. چرا حواست نیست.
- من حواسم نیست یا تو.
دوباره پایش را بلند کرد که مرا بزند، پایش را گرفتم و پیچاندم. امید به زمین خورد و گریه‌اش در آمد. داوود با صدای بلند گفت: بچه ننه لباس‌‌هایش کثیف شد. امید بلند شد و یکراست به دفتر مدرسه رفت. هنوز زنگ تفریح تمام نشده بود که امید با یکی از معلم‌ها از راه رسید. قد متوسطی داشت با کت و شلوار قهوه ای تمیز و مرتب. عینکی به چشم داشت و سبیل کوتاهی پشت لب.
- بابا، این بود که منو زد.
- مگه مرض داری بچه.
اگر هم حرف دیگری زده باشد نشنیدم. تنها صدایی که در گوشم پیچید، صدای نواخته شدن یک سیلی به صورتم بود. تازه حساب کار دستم آمد. پدر امید یکی از معلم‌های همین مدرسه بود. من که عزمم را جزم کرده بودم تا شکایت به مدیر مدرسه یا معلم خودمان ببرم، فهمیدم که شکایت به جایی نخواهد رسید. پدرم هم از اون‌هایی نبود که سر هر موضوع کوچکی به مدرسه بیاید. از اول هم طی کرده بود کاری نکنید که مرا به مدرسه بخواهند.
بلند شدم. لباسم را تکاندم. صورتم را با آب شستم تا شاید سوزش صورتم کم شود. سر کلاس درس رفتم. معلم‌مان وقتی وارد کلاس شد، نگاهی به من و امید انداخت. به هیچ کداممان چیزی نگفت. اما از بچه‌‌ها پرسید که تقصیر کدام‌مان بود. همه‌ی بچه‌‌ها نظرشان این بود که امید مقصر است. موضوع همین جا تمام شد و درسمان را شروع کردیم.
بعد از آن روز، برای مدتی، هنگام بیرون آمدن از کلاس و یا زنگ‌های تفریح و حتی به سر کلاس‌هایمان که می‌رفتیم، تمام حواسم به معلم‌ها بود. تا حالا چندان توجهی به هیچ کدام از آن‌ها به جز معلم کلاس خودمان نداشتم. اما از آن روز به بعد، دلم می‌خواست همه‌ی آن‌ها را بشناسم. معلم کلاس دوم کمی پیرتر از بقیه بود. قد متوسطی داشت و لاغر اندام بود. قبلاً هم زیاد می‌دیدمش. خانه شان کوچه‌ی بالایی‌مان بود. مومن بود و اهل نماز. اما معلم کلاس اول، حتی شیک پوش‌تر از معلم خودمان بود. با عینکی طلایی و سبیل بسیار کوتاه، مانند سبیل همان مرد آلمانی که می‌گفتند جنگ جهانی را او به راه انداخته بود. رنگ پیراهنش همیشه روشنتر از کت و شلوارش بود. این همان پدر امید بود. معلم کلاس چهارم اصلاً آقا نبود. یک خانوم چادری بود که چادرش را حتی در راهرو و حیاط مدرسه از سرش بر نمی‌داشت. مهربان بود. با همه‌ی بچه‌‌ها سلام و علیک می‌کرد. اما معلم کلاس پنجم، قد بلندی داشت و ورزشکار بود. کمی جدی تر از معلم‌های دیگر. وقتی از دفتر مدرسه بیرون می‌آمد تا به سر کلاس برود، شاگردان کلاس پنجم مثل جن در سالن غیب می‌شدند.
حالا دیگر آرزویم کامل شده بود. تنها آرزویم تا پایان آن سال تحصیلی این بود که ای کاش معلم کلاس پنجم، پدرم بود. آن وقت من می‌دانستم با امید و شاید با چند تای دیگر از بچه‌‌ها چه کار کنم.
* * * *
شده بودم کلاس دومی. مسئولیت خرید با من بود. ظهر که از مدرسه برمی‌گشتم، مادرم لقمه‌ای نان و پنیر به دستم می‌داد و با یک سفره که بروم به نانوایی. نانوایی چندان دور نیود. اما همیشه شلوغ بود. باید یکی دو ساعت در نوبت نان می‌ایستادم. گاهی که یکی از همکلاسی‌هایم برای گرفتن نان می‌آمد، دیگر حوصله‌ام سر نمی‌رفت. از معلم‌ها و از مدرسه حرف می‌زدیم و بچه‌‌های دیگر را مخصوصاً امید را مسخره می‌کردیم.گاهی هم کتاب فارسی یا علوم را می‌بردم و یا تنهایی و یا با یکی از بچه‌‌ها درس‌ها را مرور می‌کردم.
بعضی وقت‌ها سرم حسابی مشغول می‌شد. آن وقتی بود که چند نفر سر نوبت نان بگو مگو را شروع می‌کردند. مخصوصاً وقتی این بگو مگو‌ها به کتک کاری و چنگول به صورت هم انداختن و گاهی هم به چادر از سر کشیدن و یا گیس کشیدن می‌رسید. در هنگام وقوع موارد آخری، غیرت مرد‌ها به جوش می‌آمد و زن‌ها را از نانوایی بیرون می‌انداختند. تا اینکه یک روز اتفاقی افتاد . از آن اتفاق‌هایی که حسابی افکارم را مشغول کرد و آرزو‌های گذشته را از یاد برد. تازه نوبت گرفته بودم که دیدم حامد از راه رسید.
- به به آقا حامد. از این طرف‌ها.
- خوبم. نون نداشتیم. مادرم فرستاد از این نونوایی نون بگیرم.
- اما شما که محله‌تان این طرف‌ها نیست.
- آره. اما مادرم گفت که نون‌های اینجا بهتره. خلوت‌تر هم هست.
- نونش که بهتره درست. اما می‌بینی که. کمه کم باید ساعتی منتظر باشی.
- اسم شاطرش مشهدی تقی است دیگه. مگه نه؟
- آره. ولی چطور مگه؟
- هیچی. مادرم گفت که بهش بگم از نون‌های جمع کرده بهم بده که تو نوبت وا نایستم.
من که سر در نیاوردم. ولی دو دقیقه هم نگذشت که مشهدی تقی یک بسته نان دست حامد داد. حامد هم بسته‌ی نان را به بغل زد و با لبخندی نه چندان شیرین خداحافظی کرد و رفت.
خیلی حرصم گرفته بود. البته حامد پسر خوب و درس خوانی بود. دو سه سالی می‌شد که با مادر و یک خواهر بزرگتر از خودش یک خیابان بالاتر زندگی می‌کردند. چند سالی می‌شد که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند. هنوز خیلی به نوبت من مانده بود.
حامد که نان به بغل از نانوایی رفت، پچ پچ زن‌ها شروع شد. در گوشی و در حالیکه چادر‌هایشان را جلوی صورت‌هایشان گرفته بودند صحبت می‌کردند. نتونستم موضوع صحبت‌ها رو بفهمم. بعد از چند دقیقه یکی از زن‌ها از من پرسید: بچه جون، این پسره رو می‌شناسی؟
- خب، هم‌کلاسیمه.
- پسر نسرین خانومه؟
- نمی‌دونم اسم مادرش چیه؟
خانومه دیگر ادامه نداد. فقط فهمیدم که موضوع صحبت بین خانوم‌ها، حامد و نان گرفتن بدون نوبت اوست. بالاخره نوبتم شد. سی تا نان جمع کردم و گذاشتم داخل زنبیل و آمدم به خانه.
- مادر جون دستت درد نکنه. بده فاطمه بذاره جانونی. چقدر دیر کردی؟
- خیلی شلوغ بود. یک عده هم که بی نوبت نون می‌گیرن و برای ما دیر می‌شه. همین حامد، هم‌کلاسیم. اومد و فوری یک بسته نون آماده گرفت و رفت.
- کدوم حامد؟ پسر نسرین خانوم رو می‌گی؟
- مگه اسم مامانش نسرین خانومه؟
- اگر اون باشه بعید نیست. یک مدت خودش بی نوبت نون می‌گرفت، حالا هم لابد پسرش رو می‌فرسته.
صدای پدرم از اتاق بلند شد: آخه خانوم جون، پیش بچه این حرف‌ها رو می‌زنن؟ به من و شما ربطی نداره. حتماً باید از تمام کار‌های مردم سر در بیارین؟ تو هم بیا سر درس و مشقت و به این کار‌ها کار نداشته باش.
مادرم فقط گفت: بذار بچه بیاد نهارش رو بخوره بعد. و دیگر ساکت شد.
چند روز بعد دوباره حامد را در نانوایی دیدم. بلافاصله هم شیطونی کردم و گفتم: به به آقا حامد. وامیستی به نوبت یا بازهم بی نوبت نون می‌خوای بگیری؟
انگار حامد منظور مرا فهمید. بلافاصله هم جوابم را داد.
- اگر آقا تقی جای پدرت بود، تو هم تو نوبت می‌ایستادی برای گرفتن نون؟
دیگه ساکت شدم. با خودم فکر کردم: یعنی مشهدی تقی پدر حامد شده بود؟ ولی من شنیده بودم که مش تقی زن و بچه داره. اما با تمام این احوال از اینکه می‌دیدم حامد مجبور نیست برای گرفتن نان ساعت‌ها در نوبت نان در نانوایی بنشیند کمی حسودیم می‌شد. کم کم این آرزو در مغزم قوت گرفت که چه خوب می‌شد که مش تقی پدر من هم بود. آن وقت من هم مجبور نبودم در نوبت نان بایستم. حالا آرزویم این شده بود که ای کاش مش تقی نانوا پدرم می‌شد. بالاخره هم یک روز نتوانستم خودم را نگه دارم و با حماقت تمام این آرزویم را به مادرم گفتم. مادرم عصبانی شد و سرم داد کشید.
- زبونتو گاز بگیر بچه. این حرف‌ها چیه می‌زنی. تو که پدر داری. من هم که بی شوهر نیستم که مردم برای صحبت کردن با هرکسی برام حرف در بیارن.
خداییش خیلی خجالت کشیدم. پدرم در حالی که می‌خندید با صدای بلند گفت: خب، بچه چه کار کنه. وقتی می‌بینه که باید ساعتی در نونوایی کشیک بده تا نوبتش برسه، اونوقت یکی بیاد و بلافاصله بدون نوبت نونش را بگیره و بره، معلومه که باید این فکر و آرزو‌ها رو بکند. من هم جای او بودم همین آرزو را می‌کردم.
- حالا مسخرم کن. بعداً به حرف من می‌رسی. از بس به بچه محبت نمی‌کنی، بچه هم آرزوی این و آن را دارد. بچه که پدرش مثل پروانه دورش بچرخد، آرزوی داشتن پدر دیگری را نمی‌کند.
- این موضوع ربطی به محبت نداره. به نوبت نون ایستادن مربوطه. بعد هم لبخندی زد و ادامه داد: حالا هم چیزی نشده. اگر دوست داری پسرت تو صف نون نایسته می‌تونی تو هم زن مش تقی بشی.
دعوایی شد آنورش ناپیدا. چند روز بابا و مامانم با هم قهر بودند. اما من هنوز هم آرزو داشتم که مش تقی پدرم باشد فقط برای گرفتن نان بی نوبت. آرزوی من چند روز نقل مجلس خانوادگی شده بود. بچه بودن و دل صاف و ساده داشتن و صادق بودن، بهانه‌‌های بود که باعث می‌شد حرفم معنای دیگری نداشته باشد. مدتی که گذشت از این آرزو، خودم هم خنده‌ام می‌گرفت.
* * * *
شدم سال سومی و رفتم کلاس سوم. یک هم‌کلاسی جدید پیدا کرده بودم به نام احمد. بچه‌ی الکی خوشی به نظر می‌رسید. شاید به خاطر چاقی‌اش بود که چاق‌تر از او در مدرسه پیدا نمی‌شد. وقتی می‌دوید به سختی می‌شد جلو خنده‌ی بچه‌‌ها را گرفت. اما او اصلاً به این خنده‌‌ها و گاهی مسخره کردن ‌ها اهمیت نمی‌داد. چند روز که گذشت با او صمیمی شدم. بعد هم فهمیدم که پدرش در یکی از میدان‌های شهر کبابی دارد. احمد عصر‌ها بعد از خواندن درس و نوشتن مشق و انجام تکالیفش برای کمک به پدرش به کبابی می‌رفت. بچه‌ی یکی یه دونه‌ی پدر و مادرش بود.
یک روز عصر هر جوری بود به بهانه‌ی دادن دفتر احمد، از مادرم اجازه گرفتم و رفتم به مغازه‌ی کبابی پدر احمد. او هم آنجا بود. خودم را نشان دادم. احمد از مغازه بیرون آمد و با اصرار مرا داخل برد.
- بابا این امیره. از بچه‌‌های زرنگ کلاس.
- سلام امیر آقا. خوش اومدی. کباب که میل داری؟
- سلام، نه آقا. خیلی ممنون. فقط اومده بودم احمد رو ببینم.
- پسر جون تعارف کیلو چنده. بعد هم با صدای بلند گفت: آهای پسر، به رفیق احمد جون دو سیخ کباب مشدی بذار رو آتیش. نه، بکن چهار تا.
بعد صدایش را آرام کرد و به احمد گفت: با دوستت برین اون گوشه بشینید تا کباب حاضر بشه. سرویس رو هم خودتون ببرین.
پدر احمد زیاد هم چاق نبود. اما سبیل کلفت و ابروهای پرپشتی داشت. گونه‌‌هایش سرخ و برآمده بود. مو‌هایش کمی پریشان و در قسمت پشت سر بلندتر از حد معمول بود. اصلاً به قیافه‌اش نمی‌آمد که این قدر آرام و مهربان باشد.
کباب را با سنگک و گوجه و پیاز و ریحان خوردیم. شاید دو سه سالی می‌شد که کباب به این خوشمزگی نخورده بودم. احمد انگار سیر نشده بود. سنگک باقیمانده را با باقی گوجه و ریحان لقمه کرد و فرو کرد تو دهان.
بلند شدیم که بریم. احمد میز را جمع و جور و تمیز کرد. از پدرش خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون. تا دم خانه‌مان با هم آمدیم. من که به خانه رفتم، احمد هم رفت طرف خانه‌شان که دو کوچه بالاتر آن طرف خیابان بود.
بعد از آن هم یکی دو بار رفتم مغازه‌ی پدر احمد و مثل دفعه‌ی اولی، پدر احمد احسانش را تمام می‌کرد و کباب خوشمزه‌ی دیگری می‌خوردم. کم کم این آرزو در دل کوچک من قوت گرفت که ای کاش پدر احمد، پدر من هم بود. یک روز دوباره حماقتم گل کرد و وقتی مادرم مانع رفتنم به مغازه‌ی پدر احمد شد، دسته گل دیگری به آب دادم.
- شما که سال می‌گذرد و یک سیخ کباب نمی‌خرید تا شکم سیر بخورم. خودتون هم که درست نمی‌کنید. حالا هم که احمد خودش دعوت کرده به مغازه شان، می‌گویید که نمی‌خواد بری، عیبه.
همین جمله کافی بود که دوباره بحث و جدل پدر و مادرم شروع شود. مثلاً طوری که من نشنوم. اما من سرا پا گوش بودم و حواسم ششدانگ به حرف‌های آن‌ها بود.
- مرد، چند بار گفتم به جای این گل و گلدون، چند سیخ کباب بخر تا چشم و شکم این بچه‌‌ها سیر بشه و چشم‌شون به دست دیگری نباشه.
اما پدرم مثل همیشه این حرف و توصیه‌‌ها را جدی نگرفت. به همین دلیل به آرامی جواب مادرم را داد.
- من که نمی‌توانم بخرم. حالا هم که یکی پیدا شده که کباب مجانی به این پسر می‌ده تا چشم و شکمش سیر بشه، تو نذار. زن، تو کاریت نباشد. این جور هم که تو فکر می‌کنی نیست که با یکی دو بار کباب خوردن تو مغازه پدر دوستش، من از چشمش بیافتم.
اما من واقعاً دوست داشتم که اقلاً هفته‌ای یک بار کباب بخورم. بخصوص از کباب مغازه‌ی پدر احمد که با گوجه و پیاز و ریحان و سنگک تازه که مزه‌اش زیر زبانم بود. اما با شنیدن حرف‌های پدرم فهمیدم که باید آرزویم را طوری عوض کنم که جایگاه پدرم حفظ شود. بعد از آن روز تمام آرزویم این بود که ای کاش پدرم یک مغازه‌ی کبابی داشت.
داشتم کم‌کم بزرگ می‌شدم اما درون دلم از آرزو‌های عجیب و غریب خالی نمی‌شد. تا اینکه پدرم در حادثه ای از دنیا رفت و ما را تنها گذاشت. آبان ماه بود و چند هفته بیشتر نبود که به کلاس چهارم رفته بودم. دو سه هفته‌ای که گذشت کم‌کم به نبودنش عادت کردم. چند وقت بود که هیچ آرزویی در دلم جا نگرفته بود و احساس می‌کردم بی آرزو شده‌ام. شاید فرصت این کار را پیدا نکرده بودم. شاید هم هیچ آرزویی دل مرا پیدا نکرده بود.
دوستی داشتم به نام حسن که پسر همسایه‌مان بود. تا آن زمان با او هم مدرسه‌ای نشده بودم. اما در بازی‌های دسته جمعی بچه‌‌های محل، معمولاً با هم بودیم. گاهی وقت‌ها هم سر چیز‌های گاهی با اهمیت و گاهی بی ارزش دعوایمان می‌شد. در کوچه‌ی بالایی که فوتبال بازی می‌کردیم، سر گل شدن یا نشدن یک توپ پلاستیکی که آیا از روی آجری که به عنوان تیر دروازه کاشته بودیم رد شده یا نه، دعوای حسابی به راه می‌انداختیم. گاهی هم در جریان تیله بازی یا گردو بازی، که چرا گردو یا تیله چند سانتیمتر جلو یا عقب برده شده است از این اتفاق‌ها می‌افتاد.
گاهی اوقات آخر این دعوا‌ها به کلوخ اندازی و سنگ پرت کنی هم می‌کشید. در موارد نادری نیز سر یکی‌مان می‌شکست و خونین و مالین به خانه‌‌هامان می‌رفتیم. آن وقت بود که بابای آن که مجروح شده بود با عصبانیت، دست پسرش را می‌گرفت و می‌رفت دم در خانه‌ی آن که زده بود که اتفاقاً اکثر اوقات من بودم. کار هم معمولاً با رد و بدل کردن چند حرف نه چندان خوشایند به اتمام می‌رسید.
- آخه مرد حسابی چرا بچه تو ادب نمی‌کنی؟
- بچه‌ی من به قدر کافی با ادب هست. اگه راست می‌گی، بچه‌ی خودت رو تربیت کن.
- اگر بچه‌ی من بی تربیت بود که حالا سر بچه‌ی تو شکسته شده بود.
- بچه تون رو لوس بار آوردین به ما چه مربوط. می‌بینه که می‌خوره دعوا نکنه.
- حالا گفته باشم. یا خودت ادبش کن یا من به وقتش ادبش می‌کنم.
- غلط‌های زیادی موقوف. احترام همسایگی‌ات را داشته باش.
- مگه شما احترام سرتون می‌شه.
- شما سرتون بشه، برای هفت جد ما هم کافیه.
- حالا از ما گفتن بود.
بدی این کار این بود که پدرم بعد از کلی دعوا و طرفداری از من، در را که می‌بست، با دمپایی و جارو و یا هر چیز دیگری که دم دستش بود می‌افتاد به جانم. من هم بعد از یکی دو تا ضربه، می‌پریدم روی غلام گردشی و از انتهای تیر چوبی بیرون زده از دیوار دست می‌گرفتم و می‌رفتم بالای پشت بام. بعد هم آنقدر آنجا می‌ماندم که آب‌ها از آسیاب بیافتد.
اما آن روز دعوا مثل قبل از کار در نیامد. زننده‌ی سنگ که من بودم و خورنده‌ی آن که حسن بود هنوز در کوچه بودیم که بابای حسن از راه رسید. یک نوار کج و کوله از خون به چانه‌ی حسن رسیده بود. پدر حسن اول کاری که کرد سیلی محکمی در گوش بنده نواخت. بعد هم سنگ نه چندان کوچکی را از زمین برداشت و داد دست حسن و با صدای بلند گفت: تو هم بزن بی شعور.
حسن هم نامردی نکرد و سنگ را کوبید به سرم. بعد هم دست پسرش را گرفت و رفتند خانه‌شان. اما من به طرف خانه‌مان ندویدم. دلیلی برای دویدن نبود. می‌دانستم که اگر پدرم زنده بود، زود شال و کلاه می‌کرد و دست مرا می‌گرفت و می‌برد در خانه‌ی حسن. اما حالا، آرام و بی‌صدا، در حالی‌که دستم را به سرم گرفته بودم و اشک می‌ریختم به خانه آمدم.
در را بستم و وارد حیاط شدم. صورتم خراش برداشته و سرم هم کمی شکسته بود. قطره خونی از میان مو‌های قهوه‌ای پرپشتم بر گونه‌ام می‌خزید. کنار حوض نشستم و مشتی آب به صورتم زدم. آبی سرخرنگ از صورتم به حوض ریخت. ماهی‌‌ها از رنگ آب ترسیدند و به ته حوض فرار کردند. دستم را بین مو‌های سرم بردم. لخته‌ای خون به انگشتانم چسبید. دستم را جلوی صورتم گرفتم. قطرات اشک بر دستم ریختند و همراه با خون وارد آب حوض شدند.
درد جای سنگ و خراش صورت را احساس نمی‌‌کردم. این درد بی پدری بود که اشکم را در آورده بود. داشت آرزویی در دلم شکل می‌‌گرفت اما نه مثل تمام آرزو‌های قبلی. برای اولین بار آرزو کردم که ای کاش پدرم خودش بود. با همان اخلاق عجیب و غریب. نه قصاب و نه نانوا و نه معلم. اما فقط زنده بود. این آرزو تنها آرزویی است که همچنان در دلم زنده است.

فرزاد بیات موحد

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/8QDPHWG

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir