زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - آدم های کاغذی

داستان کوتاه - آدم های کاغذی

۲۰ آبان ۱۳۹۱کد خبر: 31505۴

سیده زهره میرعیسی خانی

قیچی که هشت حرکت می کند، دو آدم کاغذی، دست توی دست های هم ردیف می شوند و می نشینند روی میز. خاطره لبخند می زند. قیچی را گوشه ی میز، کنار کاغذهای رنگی رها می کنم. خاطره زل می زند به آدم های کاغذی سفید و با صدای گرفته اش می شماردشان: «ی یه ، ذوو». خنده ام می گیرد، اما نمی خندم. روی آدمک سمت راست اشاره می کنم: «یک» و بعد آدمک سمت چپ که دستش را توی دست آدمک سمت راست گره کرده، «دو». خاطره هم تکرار می کند: «یه ، ذو».
خیره به دست های گره خورده شان می مانم. خاطره دستم را می کشد سمت خودش. نگاهم را از روی آدمک ها برمی دارم و به چشم های مشکی اش زل می زنم. چشم هایش درست شبیه مسعود است.
- پس چِساسون کو؟
خودکار با دم بلند نخی اش را می کشم روی آدمک ها و دو دایره ی پر می نشانم وسط صورت آدم های کاغذی . دو آدمک کاغذی زُل می زنند به چشم هایم . دهان هایشان را هم دایره می کشم انگار که دارند جیغ می زنند سر هم . صدای جیغ هایشان تمامی ندارد . چشم هایم را می بندم و باز می کنم . خاطره لب هایش را غنچه می کند و ابروهایش را توی هم فرو می کند .
- پس اینا کچلن، موهاسون لو هم ِبکس دیگه ؟
دو نیم دایره بالا روی دایره سرشان می کشم . خاطره نق می زند : اِ... این طولی که نه ؟
و بعد خود کار را از توی دست هایم می کشد بیرون . خم می شود روی آدمک ها و خطوط صاف و منحنی ردیف می کند کنار هم . از روی آدمک ها بلند می شود . موهای آدمک شمارۀ یک صاف و کشیده و بلند و موهای آدمک شماره دو کوتاه و فرفری . خاطره اشاره می کند به آدمک مو صاف و می گوید: -ای تو و بعد آدمک مو کوتاه و فرفری- ای بابا ! خنده ام می گیرد و هنوز به دست های گره خوردشان خیره مانده ام . مگر می شود ... دلم نمی خواهد آدمک من کنار آدمکش بایستد . یعنی دیگر نباید بایستد چون ... به خودم می گویم:- بچه نباش . اما نمی توانم . آدمک ها همین طور زُل زده اند به چشم هایم و جیغ می زنند . سرم پر می شود از صدای آدمک مو فرفری .
- دیگه به اینجام رسیده ،می فهمی . همش می گی کار ، کار . بابا من نخوام تو کار کنی کی رو باید ببینم، ها!
و بعد آدمک مو بلند لب هایش را کج می کند و دست به سینه می ایستد کنار مو فرفری .
- نگفتم طاقتشو نداری ، نگفتم . همیشه ی خدا دلت می خواد دستم رو پیشت دراز کنم و بگم پول .
سرم پر می شود از صدای مسعود .
- خب که چی ؟ حالا می گی من چه کار کنم .
صدایم می لرزد . همه چیز به هم می خورد .
- تو نمی خواد کاری بکنی . منم که باید یه کاری کنم .
دیگر طاقت جیغ هایشان را ندارم . قیچی می تواند همه چیز را تمام کن . دست می برم سمت قیچی . قیچی اگر دست آدم های کاغذی را قطع کند دو آدم کاغذی از هم جدا می شوند و هر کدام گوشه ای می افتند و می توانند بروند پس سرنوشتشان.
چشم هایم به چشم های خاطره قلاب می شود و انگار مسعود ُبهت زده به چشم هایم نگاه می کند و می گوید . - طلاق؟
سرم را پایین می اندازم و به دو آدمک زُل می زنم که هنوز کنار هم ایستاده اند . اینجاست که فکر می کنم روی کدام یکی از آدمک ها بنویسم غرور . که فردا دیگر دو آدمک دو نفر نباشند ودست هایی که تا حالا به هم گره خورده بود، هر کدام زیر ورقه ای را امضا کنند و بروند پی سرنوشتشان . روی کدامشان ؟ آدمک مو بلند یا آدمک مو فرفری . من یا مسعود . به قیچی زُل می زنم . قیچی را می گذارم روی دست های به هم گره خورده شان و فشار می دهم . دو آدمک از هم جدا می شوند و می افتند روی میز . خاطره نِق می زند.
- مامان ؟
حوصله اش را ندارم . نمی گذارم ادامه بدهد . صدایم را بالا می برم .
- این قدر نق نزن . خستم کردی .
خاطره خیره نگاهم می کند . چشم هایش پر می شود . نگاهم را از او می گیرم و به آدمک ها زُل می زنم که جدا از هم نشسته اند روی میز .چشم هایم پر می شود، اما دم نمی زنم . خودم خواسته ام که ...
خاطره گریه می کند و هق هقش پر می شود توی مغزم . نمی دانم چه کار کنم . از خودم حرصم گرفته . زیر لب تکرار می کنم .
- زورت به بچه رسیده . خب به اون چه مربوط که تو حوصله شو نداری .
با چسب آدمک ها را می چسبانم . لبخند کج و کوله ای می نشانم گوشه صورتم . خیره نگاهش می کنم که نشسته زیر پنجره و پاهایش را بغل زده . دم خرگوشی هایش روی هوا معلق است . می روم سراغش . صندلی را عقب می کشم . قیژ صدا می دهد . سرش را بلند می کند و زُل می زندبه من و دوباره می برد روی زانوهایش . ده قدم بر می دارم. می نشینم کنارش . می دانم که باید منت کشی کنم . پاهایم را بغل می کنم . آدم های کاغذی را نشانش می دهم .
- ببین چسبوندمشون .
سرش را بلند نمی کند . دست می کشم روی سرش.
- نمی خوای ببینیشون
فایده ای ندارد . قلقلکش می دهم . ریسه می رود . دوباره قلقلکش می دهم . توی بغلم ولو می شود و پیچ و تاب می خورد . آدم های کاغذی را نشانش می دهم . خیره نگاهشان می کند و دست می کشدروی چسبی که چسباندتشان و زیر لب می گوید .
- ای بابا ، اینم تو .
نگاهشان می کنم . چسبیده اند به هم. دست توی دست . خاطره اخم می کند و موهای دم خرگوشی اش را دور انگشتهایش می پیچد
- پس من کو ام؟
می خندم ، می خندد .
هنوز ریسه می روم که خنده اش را قورت می دهد و سرش را کج می کند و نگاهم می کند.
- منم دلُس کن .
می دانم تا درستش نکنم دست از سرم بر نمی دارد . بلند می شویم و می رویم سراغ کاغذ های رنگی . سبز را می دهد دستم . می خندم . یک مربع می برم و تایش می زنم . نیم دایره ای می کشم و خطوط صاف که می رسد به دستش و بعد کج می شود وبر می گردد . خط صاف شکمش و بعد پا و بر می گردد . تمام می شود . قیچی باید قیچ قیچ ببرد و تمامش کند . ساعت پنج و نیمِ سه شنبه تمام می شود . خاطره را می بُرم . خاطره جدا می شود . نصف مال من ، نصف مال مسعود . صفحه را باز می کنم . خاطره می خندد . یک آدمک کاغذی سبز . گریه ام می گیرد . نمی خواهم خاطره را نصف کنم . بغضم را قورت می دهم . خاطره آدمک را می گیرد و با خودکار موهایش را بلند و فرفری می کشد . چشم هایش که شبیه مسعود است .و لب هایش که مثل من می ماند و آخر یک قلب وسط سینه اش . می خندم و به چشم هایش زُل می زنم .
- این دیگه چیه؟
نگاهم می کند. همون بلوز سبزمه دیگه که تو و بابا برام گرفتید.
لب هایم را به شکل خنده باز می کنم ولی نمی خندم . نمی دانم چرا ؟ از خودم می پرسم من مغرورم یا مسعود ؟ غرور کداممان می خواهد خاطره را نصف کند. تا هفت سالگی مال من و بعد آن مال مسعود. سهم مسعود بیشتر است. این عادلانه نیست.
نمی خواهم کوتاه بیایم. من باید ... باید . خاطره زل می زند به من. من باید یک کاری بکنم . ساعت پنج و نیمِ سه شنبه . قیچی توی دست های خاطره برق می زند . مسعود و من جدا می شویم ومی افتیم روی میز.
خاطره می خندد. آدمک سبز رنگ ، میانشان قرار می گیرد. خاطره را می کشم طرف خودم ، مسعود هم می کشدش .خاطره جیغ می زند . خاطره سه آدمک را می گیرد طرفم و می خندد و اشاره می کند به آنها .
- بابا ، من و تو
نگاه می کنم به سه آدمک که کنار هم ایستاده اند و خاطره وسط من و مسعود . باورم نمی شود. دست هایمان با چسب به هم چسبیده و چه قدر خوشبخت به نظر می رسیم. از خودم می پرسم: یعنی می شود ما هم ... آدمک های کاغذی می خندند. من و خاطره هم می خندیم. ذهنم پر می شود از صدای خنده ها. غرور باید پاک شود از صفحه های کاغذی. امشب همه چیز را تمام می کنم ...

سیده زهره میرعیسی خانی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/UJUSTRJ

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir