زنجان
← همه اخبار

داستان بلند/ روز امتحان/ بر اساس برداشت آزاد از خاطرات سرهنگ محمد اسماعیلی
۲۰ اسفند ۱۳۹۲کد خبر: 32538۳
نویسنده: محمد علی خامه پرست / از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری
خبر بزرگ
نزدیکیهای اهواز بود که رادیو، برنامههای عادی خود را قطع کرد. یکی از بسیجیها که با پارچ آب وسط اتوبوس ایستاده بود رو به راننده گفت: صداشو زیاد کن اخوی!
صدای مارش نظامی توی اتوبوس پیچید. با شنیدن این صدا بعضیها که چفیه روی صورتشان کشیده و توی صندلیهایشان به خواب رفته بودند، بلند شدند و نشستند. یکی از بسیجیها از کسی که داشت به بچهها آب میداد پرسید؟ چی شده برادر؟ عملیاته؟
یکی دیگر گفت: فکر نکنم بدون ما شروع کرده باشند!
یکی از نیروهای سپاه به بغل دستیش گفت: تازه چهل روز نشده حصر آبادان شکسته شده. بعد از اون عملیات مدتی وقت میخواد تا نیروها جمع و جور بشوند.
یکی دیگر از صندلی عقبی گفت: فکر نکنم عملیات بزرگی باشه.
یکی از بسیجیها بلند شد و گفت:عملیات باشه، کوچیک و بزرگیش مهم نیست. یه لیوان آب به من بده برادر!
یکی دیگر از نیروهای سپاهی روی صندلیاش جابهجا شد و گفت: نباید به این بعثیها امان داد. پشت سر هم باید عملیات بکنیم.
شنیدن صدای مارش نظامی نیرو و جنب و جوش تازهای در دل راهیان جبهه ایجاد کرده بود. محمد اسماعیلی یکی از مسافران این اتوبوس بود. کنار پنجره ردیف پشت راننده نشسته بود و به جاده نگاه میکرد. از رو به رو چند اتوبوس پیش میآمدند. اتوبوسهای خالی، که سراسر بدنه و دور شیشههایشان را گل مالی کرده بودند، از کنارشان گذشتند. این نشانهی دیگری بود از این که نیروهای دیگری هم به منطقه اعزام شدهاند. حتماً در منطقه و خط مقدم خبرهایی بود. رادیو مارش نظامی را قطع کرد و گویندهای با لحن حماسی گفت: شنوندگان عزیز، توجه فرمایید...
نفس در سینهی رزمندگان حبس شده بود. برخیها نیمخیز شده بودند تا بهتر بشنوند. گویندهی رادیو اعلام کرد که تا دقایقی دیگر اخبار مهمی را به آگاهی شنوندگان خواهد رساند و باز دوباره مارش نظامی پخش شد. پچپچها بالا گرفت و هر کس در مورد این که در کدام منطقه ممکن است عملیاتی صورت گرفته باشد نظر میداد. یکی میگفت: حالا که بعد از فتحالمبین به خرمشهر نزدیک شدیم باید برای آزاد کردن این شهر کاری کرد. دیگری میگفت: عراقیها توی خرمشهر نیروی زیادی مستقر کردند. از نقطه دیگهای باید حمله کرد تا غافلگیر بشوند. یکی از بسیجیها با صدای بلند از راننده پرسید: تا اهواز چقدر مونده برادر!
بسیجی دیگری حرف او را ادامه داد: یه کم گازشو زیاد کن!
کسانی که در عملیاتهای قبلی شرکت کرده بودند برای هم و برای کسانی که اولین بار بود به جبهه اعزام میشدند دربارهی جبهه و موقعیتهایی که از نزدیک شاهدش بودند حرف میزدند. یکی از کمبود سلاح و مهمات میگفت و این که چگونه در یکی از محورهای عملیات فتحالمبین با دست خالی به طرف سنگرهای عراقی هجوم برده و با به غنیمت گرفتن سلاح عراقیها به تعقیبشان پرداخته بودند.
سپس برخی با یاد کردن از رزمندگانی که شهید یا مجروح شده بودند و یادآوری دوستی یا نسبتشان با آنها سعی میکردند همدیگر را بهتر بشناسند و این که از کدام شهر یا روستا به منطقه اعزام شدهاند.
محمد اسماعیلی که بیست و دو سال بیشتر نداشت از زنجان، یکی از شهرهای کوهستانی ایران، میآمد. قبلاً نیز دو بار در منطقهی دارخوئین حضور یافته و با منطقه آشنا بود. بقیه نیز از بر و بچههای سپاه و بسیجیهای داوطلبی بودند که از شهرها و روستاهای مختلف استان زنجان اعزام شده بودند. با نزدیک شدن کاروان اتوبوسها به شهر اهواز، جاده کمی شلوغتر میشد. از کنار روستایی گذشتند که بلندگوی روی گنبد آن، صدای مارش رادیو را پخش میکرد.
بالاخره گویندهی رادیو از آغاز عملیاتی در شب گذشته خبر داد که با رمز یا علی ابن ابیطالب(ع) و با نام بیتالمقدس شروع شده بود. گوینده همچنین از عبور نیروهای ایرانی از رودخانههای کرخهکور و کارون و تصرف خاکریزهای دشمن خبر داد. رزمندگان گویی خونی تازه در رگهایشان جاری شده است یک صدا تکبیر سردادند.
خوراک مرغ تنها ده روزی از اردیبهشت نمیگذشت که هوای گرم اهواز خود را به رخ بچههای شهر و روستاهای کوهستانی زنجان کشید. نیروها با سرعت از کنار شهر اهواز رد شدند و در دانشگاه شهید چمران که مقر لشکر بود پیاده شدند تا با برخی از بر و بچههایی که از قبل در پایگاه بودند در قالب دو گردان ترکیبی از نیروهای سپاه و بسیج متشکل شوند. محمد اسماعیلی نیز به عنوان جانشین فرمانده گردان شهید چمران از تیپ نجف اشرف، ماموریت یافت تا بلافاصله به نیروهای خط مقدم در آنسوی رود کارون ملحق شود. رزمندگانی که از زنجان در مرحلهی اول عملیات حضور داشتند در دو گردان سلمان و شهدا بودند. خبر شروع عملیات تازه، آن هم به فاصلهی فقط چهل روز پس از عملیات فتحالمبین، شور و اشتیاقی در رزمندگان ایجاد کرده بود. رزمندگان را بعد از تحویل گرفتن سلاحها و مهمات، در سایهی یک ساختمان نیمه کاره جمع کردند تا ناهار از راه برسد. یکی از بسیجیها از اسماعیلی که جلو صف ایستاده بود پرسید: ما به کدام منطقه میرویم؟ اسماعیلی گفت: کمی صبر کنید. بعد از ناهار مشخص میشود. بسیجی جوانی که بیش از نوزده سال نداشت گفت: کاری کنید تا عملیات تمام نشده ما را بفرستند جلو. دیگری گفت: نترس برادر تا خرمشهر راه درازی در پیش است. محمود عباسی، فرمانده گردان شهید چمران، که تازه به نزدیک گروه رسیده بود گفت: برادرا! شب این جا ماندگار شدیم. همه با تاسف هویی کشیدند که بلافاصه گفت: اما فردا اول وقت خدمت برادرای بعثی میرسیم ان شااله. همه یک صدا تایید کردند و تکبیر گفتند که صدای تکبیر به صدای قژقژ وانتبار حمل غذا ختم شد. یکی فریاد زد: صلوات... یکی از بسیجیهای داوطلبی که در شکست حصر آبادان نیز شرکت کرده بود با خنده گفت: خودتان را برای خوراک مرغ آماده کنید. دیگری گفت: از کجا معلوم ناهار مرغ باشد؟ اولی جواب داد: برادرایی که به خط مقدم میروند باید مرغ بخورند تا بالهایشان برای پرواز تقویت شوند. گروهی از داوطلبین جوانی که هنوز آموزش ندیده و لباس خاکی نپوشیده بودند از راه رسیدند. خوش و بشکنان از کنار بسیجیها گذشتند و رفتند تا در بخش شرقی پایگاه به گردان آموزشی محلق شوند. رحیم تاران، فرمانده گردان شهید مطهری، با وانت تدارکات آمد و کنار سکوی سیمانی توقف کرد. اعلام شد که بعد از ناهار و نماز باید سریع آماده شوند تا راهی منطقهی دارخوئین شوند. اسماعیلی از جمع رزمندگانی که دور هم نشسته بودند، دور شد تا شاید خبری از برادرش، حاج علی اکبر اسماعیلی بگیرد. در گوشهای از پایگاه، جهادگران کنار ردیف چند لودر، بولدزر و گریدر و کمپرسی، چادر زده بودند. نزدیکتر رفت و دربارهی برادرش پرسید اما هیچ کدام از جهادگران، خبری از او نداشتند. گفتند از سید بپرس که هم تازه از خط آمده و هم با حاج اسماعیلی در یک گردان بودند. پشت چادرها پیرمردی با سر و موی سفید کنار شیر آب داشت وضو میگرفت. جلوتر رفت و پرسید: سلام آقا سید، میگویند شما تازه از خط آمدین، حاج علی اکبر اسماعیلی را ندیدید؟ پیر مرد بلند شد و گفت: شما برادرش هستی اخوی؟ - بله حاج آقا، از کجا فهمیدید؟ - خوب، کم شبیهش نیستی. خدا حفظش کند حاجی رو. وقتی داشتم میآمدم اهواز، توی دارخوئین موند. توی این عملیات، هم به جهادگر نیاز هست هم به روحانی. انشااله شما راهی خط مقدم هستید؟ - بله آقا سید! اگر خدا بخواهد. - خدا اجر بدهد، سلام مرا بهش برسانید. شب را در چادرهایی که از گردانهای اعزام شده به خط به جا مانده بود استراحت کردند تا خستگی راه دراز زنجان تا اهواز را از تن به در کنند.
چند فلش قرمز در تاریک روشنای صبح، رزمندگان گروه گروه در چند گوشه از پایگاه به صف نماز ایستادند. در حین نماز صدای غرش هواپیمایی از دور به گوش رسید. مکبّر که روبروی صف نماز ایستاده بود دستش سایهی چشمها کرد و توی آسمان دنبال هواپیما گشت. اما خبری نشد. نماز که پایان یافت چای و صبحانه بین رزمندگان پخش شد. هوا دیگر کاملاً روشن شده بود که رزمندگان سوار تویوتاها و وانتهای نیسان و لندکروزها شدند. چند نفربر ارتشی نیز بقیهی دستهها را سوار کرد و با فاصله از پایگاه خارج شدند. در طول راه اهواز به دارخوئین چند بار توقف کردند و کنار جاده ایستادند. چند آمبولانس با سرعت به طرف اهواز میرفتند. کنار راه، در چند جا هم ایستگاههای صلواتی دایر شده بود. در طول جاده که از قبل بر اثر شدت انفجار بمب و خمپاره و گلولههای توپ عراقیها جا به جا کنده شده بود، آسفالت تازه ریخته بودند. در انتهای افق غرب جاده، چند ستون دود به هوا برخاسته بود. این جاده که مستقیم به آبادان میرسید یکی از دو جاده اسفالتی بود که اهواز را به شهرهای جنوبی آبادان و خرمشهر وصل میکرد. جادهی اول که جاده اهواز خرمشهر بود دست عراقیها بود. رود کارون هم مابین این دو جاده بین اهواز و خرمشهر پیچ و تاب میخورد و تا قبل از شروع عملیات بیتالمقدس خط فاصل نیروهای خودی و عراقیها محسوب میشد. ساعتی به ظهر مانده بود که یگانها یک به یک به دارخوئین رسیدند. دارخوئین روستایی عرب نشین بود که سکنهاش بر اثر گلوله باران، خانههایشان را تخلیه کرده و آوارهی شهرهای دیگر شده بودند. کمی دورتر از روستا تاسیسات انرژی اتمی دیده میشد که پایگاه و مقر رزمندگان بسیج و سپاه و ارتش شده بود. مسیرها از رفت آمد رزمندگان و خودروهای تدارکات و آمبولانسهای امداد شلوغ بود. نیروهای تازه نفس به محض پیاده شدن سعی داشتند از رزمندگان مستقر در منطقه راجع به چند و چون عملیات دیشب اطلاعاتی بگیرند. محمد اسماعیلی دو تن از همسنگران قدیمیاش را در گوشهای یافت. خبر گذشتن موفقیتآمیز رزمندگان از رود کارون و رسیدن به جادهی اهواز-خرمشهر موجب شادی نیروهای تازه نفس شده و روحیهای مضاعف در دل آنان ایجاد کرد. یکی از نیروهای سپاهی که بازوی دستش را باند پیچی کرده بود، در حلقهی رزمندگان تازهنفس ایستاده بود و از عملیات شب پیش تعریف میکرد: روی جاده درگیری شدید است. از صبح تا حالا عراق چند بار پاتک زده. یکی از رزمندهها پرسید: الان جاده دست ماست؟ مجروحی که بازویش ترکش خورده بود جواب داد: نه همهش. دیشب که حمله شروع شد بچهها توانستند خودشان را به جاده برسانند. الان بخشی از جاده دست ماست. خدا کنه بتوانند جاده را حفظ کنند؛ چون اگر عراقیها روی جاده بیایند اوضاع وحشتناک میشود. یک دوشکا بگذارند روی جاده میتوانند روی جاده و سراسر منطقه را که مثل کف دست صاف است، زیر تیر داشته باشند. یکی از نیروهای جهادی پرسید: خاکریز و سنگر چی؟ بچهها خاکریز ندارند؟ - چرا! روی جاده، عراقیها قبلاً خاکریز زده بودند برای ما... بقیه خندید. یکی از رزمندهای موتورسوار که تازه از خط برمیگشت به جمع ملحق شد. دنبال یکی از همشهریانش میگشت. بسیجیها سوال پیچش کردند تا خبرهای تازهتری از خط مقدم بگیرند. میخواستند بدانند چه قدر دشمن را به عقب راندهاند و برای رسیدن به خرمشهر چه عملیات دیگری در پیش است. فرماندهان گردانها به طرف سنگر بزرگ فرماندهی رفتند تا در مورد حضور در خط مقدم، طرحها و توجیهات لازمه را دریافت کنند. اسماعیلی هم همراه محمود عباسی و رحیم تاران، به طرف سنگر فرماندهی رفتند. آستانهی سنگر با گونیهای شن بالا آمده بود و سقف با تیرهای چوبی و ایرانیت پوشیده شده بود. کف سنگر چند پله گودتر بود. بر روی یکی از دیوارهای سنگر نقشهی منطقه عملیاتی نصب شده بود. نقشه، مربوط به سقوط خرمشهر بود. چند فلش قرمز به نشانهی مسیر حمله عراق، بیرحمانه از غرب و شمال شهر به داخل شهر کشیده شده بودند.
پل آزادی خرمشهر نیروهای تازه نفس ماموریت داشتند تا سریعاً خود را به جاده اهواز خرمشهر برسانند و جایگزین نیروهایی شوند که از صبح در برابر پاتکهای دشمن مقاومت میکردند. اسماعیلی که از سنگر فرماندهی بیرون آمد قبل از پیوستن به نیروها راهی مقر نیروهای جهادی شد تا شاید این بار بتواند نشانی از برادر بیابد. به دنبال حاج علی اکبر به هر سو چشم میگرداند. از دور کسی را دید که با لباس خاکی بسیجی، عمامه سفیدی روی سر داشت. گامهایش را سریعتر کرد. مدت اقامت حاجی در جبهه داشت طولانی میشد و همهی خانواده دلتنگش شده بودند. حالا دیگر نوبت او بود که به مرخصی برود و تجدید قوا کند. با خود فکر کرد چگونه برادر را قانع کند تا برگردد؛ چون به خانواده قول داده بود کاری کند که برادرش برای مدت کوتاهی هم که شده به شهرشان برگردد. اما میدانست که حاجی به این راحتی از عملیاتی که تازه شروع شده صرف نظر نخواهد کرد. توی این فکر بود که با بسیجی روحانی روبه رو شد. روحانی جوانی بود که با لبخند از اسماعیلی استقبال کرد. وقتی اسم حاجی را شنید به آن طرف مقر نیروها که به کارون میرسید اشاره کرد: حاجی رو آخرین بار اون طرف کارون دیدم. داشتند یک جاده خاکی میزدند. یک جاده با خاکریز باید میزدند از اون ور کارون تا جاده اهواز خرمشهر تا تدارکات و پشتیبانی از نیروها راحتتر باشه. اسماعیلی پیش نیروهای دیگر برگشت. رزمندگان دسته دسته نشسته بودند. فرماندهان و معاونین آنان، آماده میشدند تا نحوهی عمل نیروها و جزئیات پیشروی تا خط را برای بچهها توضیح دهند. بیسیمچیهای گردانها هم که بیسیمهای تازهای تحویل گرفته بودند مشغول امتحان کردن آنها بودند. هر دسته یکی دو آرپیجی زن و یک تیربارچی داشت. در آخرین لحظات فشنگهای اضافی و تعداد محدودی نارنجک بین رزمندگان توزیع شد. انتظاری پایان ناپذیر برای پیوستن به رزمندگانی که دلاورانه در مقابل پاتک لشکرهای مکانیزهی عراق ایستاده بودند، نیروهای تازه نفس را کم کم کلافه میکرد. خبری از دستور حرکت نبود. صدای آهنگران از محل چادر تبلیغات در گوشه و کنار استقرار نیروها میپیچید و برخی آن را زیر لب زمزمه میکردند. ساعتی که گذشت اسماعیلی از مقر فرماندهی به سوی بچهها آمد: برادرا حاضر باشند بعد از اقامه نماز ان شااله حرکت میکنیم. تویوتاها و لندکروزها از راه رسیدند. همگی آماده بودند تا سوار خودروها شده و از پل روی کارون رد بشوند. دوستان و هم محلیها سعی میکردند نزدیک هم باشند و سوار یک ماشین شوند. با دستور فرماندهان رزمندگان به سرعت پشت ماشینها جا گرفتند و ردیف تویوتاها به طرف کارون حرکت کرد. خورشید از نیمهی آسمان گذشته بود و داشت به طرف افق غرب پیش میرفت. سایهی دراز ماشینها و بسیجیهایی که اسلحه به دست پشت آنها نشسته بودند روی خاک کنار جاده افتاده بود. آب گلآلود با تلاطم ولی یکدست در بستر کارون جریان داشت. پل پیش ساختهای که ارتش روی رودخانه نصب کرده بود، عرض صد و پنجاه متری کارون را طی میکرد و به راه خاکی آن طرف رودخانه میرسید. در ابتدای پل تابلویی دیده میشد که رویش نوشته شده بود: پل آزادی خرمشهر. کمی دورتر از ساحل و پشت تعدادی نخل دود خورده، خاکریز کم ارتفاعی که عراقیها قبلاً احداث کرده بودند شکافته شده بود و راه خاکی از میان آن عبور میکرد.
خاکریز خونین خودروها و نفربرها با سرعت پیش میرفتند و غباری که از چرخهایشان بلند میشد هوا را پوشانده بود. کمی جلوتر انگار قسمتی از جاده را آبپاشی کرده بودند، گرد و غبارها کم شدند؛ اما همچنان سنگریزهها به کف ماشینها اصابت میکردند و مثل رگبار مسلسل صدای موتور ماشینها را در خود گم میکرد. هفت - هشت کیلومتری از کنار لودرها و ماشینهای تدارکات و موتور سیکلتها رد شدند و پیش رفتند. رفته رفته صدای انفجارها واضحتر و مشخصتر به گوش میرسید. محمد اسماعیلی از شدت گرد و خاک سرفهای کرد و در امتداد افق، قسمتی از خط صاف جاده را تشخیص داد. از پشت جاده چند ستون دود به هوا برخاسته بود. تویوتاها فاصلهی بیشتری از هم گرفتند و باز هم جلوتر رفتند. در منطقهای که کمی گودتر بود و جای دورزدن چرخ ماشینها روی زمین مانده بود ایستادند. صدای تیربار و گلوله انگار از چند متری شنیده میشد. رزمندگان از ماشینها پایین پریدند. فرمانده گروهانها و دستهها هر یک نیروهای خود را گوشهای میکشیدند و به صف میکردند تا با ستون یک به طرف جلو پیشروی کنند. محمد اسماعیلی کنار برادران ارجمندفر، حمید و مجید رفت. مجید پرسید: تونستی از حاجی خبری بگیری؟ محمد جواب داد: نه، نمیدونم الان کجاست. اما اگر برای من اتفاقی افتاد، حاجی را که دیدی پیام من را بهش برسان و بگو در خانه منتظرت هستند. عباسی فرمانده گردان از بس داد زده بود که صدایش به همهی بچهها برسد، صدایش گرفته بود. با صدای گرفته دستور حرکت داد و تاکید کرد که فاصلهتون رو حفظ کنین. رزمندگان با فاصلهای که از هم گرفته بودند دیگر نمیتوانستند با هم حرف بزنند و تنها موسیقیی گامهایشان روی خاک، همراهیشان میکرد. به شیاری رسیدند که عراقیها کنده بودند و سراسر آن را سیم خاردار کشیده بودند. در قسمتی سیمخاردارها را کنار زده و شیار را با خاک پر کرده بودند. جلوتر که رفتند پشت شیار یک سنگر کمین بود که چند جنازهی عراقی پشت آن افتاده بود. باقیماندهی یک نفربر سوخته که تبدیل به آهنپارهی سیاهی شده بود جلوتر دیده میشد. گاه خمپاره یا گلولهی توپی زوزهکشان خود را در گوشهای به خاک دشت میکوبید و با انفجارش کلی ترکش و خاک و سنگ به اطراف میپراکند. رزمندگان با پشت خمیده هر چه جلوتر میرفتند به سرعتشان میافزودند و میدویدند. دو سه باری هم که خمپارهای به نزدیکشان اصابت کرد چند ثانیهای روی زمین نشستند. به خاکریز پشت جاده که رسیدند به چند دسته تقسیم شدند. هر گروه در قسمتی از خاکریز مستقر شد. روی جاده و سمت غرب آن قدم به قدم آثار و بقایای اجساد و تجهیزات و ادوات منهدم شده و سوختهی عراقی به چشم میخورد. در گوشهای چند برانکارد به خاکریز تکیه داده شده بود. لکههای خون خشک شده روی برزنت برانکاردها ماسیده بود. گاه که بادی میوزید بوی تند سوختگی را با خود میپراکند. پشت خاکریز هر رزمنده برای خود گودالی کنده بود و در آن پناه گرفته بود. گلولههای تانک و خمپاره بخشهایی از خاکریز را منهدم کرده بودند. از بالای خاکریز که نگاه میکردی، دشت، گورستان تانک و نفربر بود. کسانی که با دوربین نگاه میکردند میدیدند که تانکهای عراقی لحظهای از سنگر خود بیرون میآیند، شلیک میکنند و چند ثانیه بعد دوباره به مقر خود برمیگردند. گاه تعدادی از تانکها با هم از مقرشان بیرون میآمدند و به قصد حمله پیش میآمدند. رزمندهها صدا میکردند که: آرپیجیزن بدو! آرپیجیزن بدو! اما تانکها دوباره در مقرهای دیگری پناه میگرفتند و از نظر دور میشدند. این تبادل آتش، ساعتی ادامه داشت. گهگاه به مدت چند لحظه حجم آتش شدت میگرفت و گلولههای توپ و خمپاره و تیربار مثل تگرگ روی خط میبارید. خمپارههایی که پشت خاکریز میخورد تعدادی مجروع گرفت. نیروهایی که از دیشب میجنگیدند کم کم برای تجدید قوا به پشت خط رفتند. نیروهای تازه نفس آمادهی در هم کوبیدن آخرین پاتک عراقیها قبل از فرا رسیدن شب بودند. شاید عراقیها هم در این فکر بودند که قبل از فرا رسیدن شب دوباره بتوانند جاده را از دست نیروهای ایرانی خارج کنند. ناگهان دهها تانک از گوشه و کنار دشت، و شمال جاده، انگار از زمین جوشیده باشند شروع به پیشروی کردند. سربازان عراقی هم پشت تانکها پیش میآمدند. وقتی تیربار تانکها، لبهی خاکریز را به گلوله میبستند، ذرات خاک و غبار مانند ابری در هوا پخش میشد، طوری که نمیشد سر از خاکریز بالا آورد. چند نفر از آرپیجیزنها از خاکریز عبور کردند تا در پناه پستی و بلندیهای دشت خود را کمی جلو بکشند و موقعیت مناسبی برای شکار تانکها به دست بیاورند. گاهی یک گلولهی تانک بخشی از خاکریز را منهدم میکرد و رزمندهای از بالای خاکریز به زیر میغلتید. لحظاتی شدت تبادل آتش به حداکثر خود میرسید و هوا پر از دود و گرد و غبار میشد. هر بار که یک آرپیجیزن بلند میشد شلیک کند فوراً هدف رگبار دیگر تانکها یا نفربرها قرار میگرفت. گاه سربازان پیادهی پشت سر تانکها خود را با رگبار بیهدفی نشان میدادند. تعدادی از رزمندگان هم از خاکریز گذشتند تا در دشت، در پناه تپههای ماهوری سنگر بگیرند و پیشروی پیادهی دشمن را متوقف کنند. برخی از گلولههای آرپیجی به مقر تانک اصابت میکرد. به نظر میرسید تانک منهدم شده اما یک دقیقه بعد تانک از مقر خود دوباره بیرون میآمد و شلیک میکرد. دستور داده شد که اجازه بدهند تا تانکها نزدیکتر شوند. رزمندهها با فریاد به هم دیگر اطلاع میدادند که: نزنین، نزنین، بزارین بیان جلوتر! چند دقیقه بعد صدای شنی تانکها در دشت پیچید. حتی میشد ارتعاش زمین را احساس کرد. تانکها که کمی جلو خزیدند شلیک خمپارهها متوقف شد. از آخرین مقرها که عبور کردند سرعتشان را چند برابر کردند. چند نفربر هم به آنها ملحق شد. رزمندهای پشت نفربر سوختهای موضع گرفته بود. لحظهای بلند شد و آرپیجیاش را به سوی تانکی شلیک کرد. ناگهان زمین و زمان به هم ریخت. آرپیجیها پشت سر هم شلیک شدند. رگبار دوشکاها و گلولههای تانک گرد و غبار سیاهی روی خاکریز راه انداختند. تعدادی از تانکها پشت سر هم منفجر شدند و سربازان عراقی در پناه تپههای ماهوری، پا به فرار گذاشتند. رزمندگان تکبیر گویان از خاکریز بالا آمدند. گلولهی تیربار ژِسه و کلاشینکف بود که بدرقهی راه سربازان بعثی میشد.
نفربر عراقی یکی از نفربرهای عراقی که در پناه دود تانک منهدم شدهای پیش آمده بود یکراست به طرف جاده و خاکریز آمد. اندکی از بخشی که فروریخته بود بالا آمد. بعد به طرف پایین جاده چرخید و سر و ته شد. انگار میخواست از همان جایی که آمده برگردد. بهش امان ندادند و از چپ و راست بر سرش گلوله بارید. یکی از رزمندهها یک گلوله آرپیجی به قبضه زد و به طرفش شلیک کرد. انفجار، نفربر را درجا به هوا بلند کرد. به زمین که کوبیده شد شنیهایش از هم وارفتند. سرنشینان نفربر بیرون پریدند و خود را در سینهی غربی جاده گم و گور کردند. چند دقیقه بعد از دور کلاه و اسلحههایشان در پست و بلندیهای کم ارتفاع دشت دیده میشدند. تانکها و نفربرهای باقی مانده سریع خود را عقب کشیدند. چند لحظه بعد از عقب نشینی عراقیها دوباره خمپاره و گلوله باران خط شروع شد. آن شب عراق از پاتکهایش نتیجه نگرفت و جاده در دست نیروهای ایرانی باقی ماند و در روزهای بعد تثبیت شد. آسمان جنوب غرب خوزستان شب نسبتاً آرامی را پشت سر گذاشت. با طلوع آفتاب از دور دو لودر از طرف کارون به جاده نزدیک شدند. روز قبل یک لودر جهاد مورد اصابت قرار گرفته بود و بقایای آن در دشت، کجکی کنار تلی از خاک افتاده بود. لودرها خاک چند سنگر عراقی را که از قبل مانده بود شکافتند و خاک آن را روی جاده ریختند. باید خاکریز را برای پاتکهای احتمالی عراق تقویت میکردند. دیدهبانها هم از تحرکات عراقیها خبر دادند. گویا آنها هم میخواستند با زدن خاکریز بین مقرهای متفرقه خطوط دفاعی جدیدی ایجاد کنند. چند دقیقه نگذشته بود که دوباره صفیر خمپارهها هوا را شکافتند. در این فاصله لودرها توانسته بودند با مرتفع کردن خاکریز جایگاه تقریباً امنی برای خود درست کنند. کار مرمت خاکریز در طول خط ادامه پیدا کرد. چند دقیقه بعد شهدا و مجروحین را از بخش جنوبی و پایین جاده آوردند تا به پشت خط منتقل کنند. گویا بخشی از قوای عراقی توانسته بودند به خطوط دفاعی نفوذ کنند. هنوز صدای تیر و تفنگ در آن منطقه به شدت به گوش میرسید. تعدادی از نیروها داوطلب شدند که به رزمندگان آن ناحیه بپیوندند. فرماندهان نگران این بودند که با پاتکهای شدید دشمن برنامهی پیوستن دو قرار گاه فتح و نصر که در منطقه جنوبی و نزدیک به خرمشهر میجنگیدند به خوبی پیش نرود. شبانه نیروهای تازه نفس دیگری هم به خط وارد شدند. از حرف و حدیثها معلوم بود که در محور جنوبی نیروهای عمل کنندهی تحت امر قرارگاه نصر درگیری شدیدی با قوای عراقی دارند. توپ و خمپارهها و منورها سراسر شب بر مدافعان جاده بارید. نور انفجارها در شمالیترین منطقهی استقرار نیروهای ایرانی که به فاصلهی شصت هفتاد کیلومتری اهواز بود آسمان شب را لحظه به لحظه روشن میکرد. در تاریک روشنی صبح که تا حدودی سرو صداها خوابید گروههایی از رزمندگان برای اطمینان از دور شدن عراقیها از جاده مانوری را به اجرا در آوردند. تبادل آتش در منطقهی میانی بالا گرفت و تا ساعتی مانده به ظهر ادامه داشت که خبر رسید الحاق دو قرارگاه به تمامی محقق شده است. صدای تکبیر در سنگرها پیچید و رزمندگان دست به دعا برداشتند. هنگام ظهر ناهار با چند تویوتا از جادهی خاکی رسید. در ظرفها را که برداشتند بخار داغ از دیگها بلند شد و بوی غذا توی سنگرها پیچید. همه انتظار داشتند غذای سردی یا کنسروی به سنگرها برسانند اما بر و بچههای آشپزخانه و تدارکات، سنگ تمام گذاشته بودند. نزدیک ظهر هوا کمی گرم شده بود. شب قبل هوا سرد شده بود طوری که برخی از رزمندگان گونیهای خالی را دور خود پیچیده بودند. برخی در سینهی خاکریز در حال درست کردن سنگرهای انفرادی و جمعی بودند که یک وانت گونی خالی از راه رسید. یکی از سپاهیها گفت: چه به موقع رسید. ای کاش از خدا چیز بهتری خواسته بودم. رزمندهای که کنارش نشسته بود گفت: من جای تو بودم از خدا یک قمقمه آب خنک میخواستم. در همین حین دیدهبانی که در قسمت بالایی خاکریز نشسته بود با دوربین به جادهی تدارکاتی نگاه کرد: اینم از آب خنک. یک تانکر آب داره میرسه. یکی دیگر از رزمندهها که سلاحش را باز کرده بود و داشت روغن کاری میکرد، گفت: خوب بنده خدا دعا میکردی الان تو خرمشهر باشیم که هم آب خنک داره هم یه عالمه گونی... اولی جواب داد: و یه عالمه عراقی. بسیجیای که سلاحش را سر هم کرده بود گلنگدن را کشید و گفت: پس کی میریم سراغ خرمشهر. الان که جاده دست ماست. کافییه نیروها رو از این جاده بفرستند به جلو. بسیجی میانسالی که داشت خرما بین رزمندهها پخش میکرد جلو آمد و گفت: صبر کن اخوی جان! به امید خدا به موقع خدمتشون میرسیم. بفرما خرما! بسیجی دیگر گفت: فکر نکنم عراقیها بخواهند دوباره پاتک بزنن. حسابی عقب کشیدن. با رسیدن تانکر آب، بسیجی تشنه از سنگرش بلند شد: اما به این زودی دست از سر این جاده بر نمیدارند. من که میگم باید آمادهی پذیرایی باشیم. گالن پلاستیکی و قمقمههای همسنگرانش را هم برداشت و به طرف تانکر آب رفت.
صدای بال ملائک ساعتی بعد دو فروند هلیکوپتر هوانیروز در آسمان ظاهر شدند. با نزدیک شدن هلیکوپترها صدای بالهایشان در دشت پیچید و از شمال و جنوب منعکس شد؛ اما خود هلیکوپترها به زحمت در گوشهای از افق دیده میشدند. رزمندهایی که آنها را دیده بودند تکبیر سردادند. لحظهای بعد دود شلیک موشکهای هلیکوپترها بلند شد. محل تجمع تانکها و ادوات زرهی عراق هدف موشکها قرار گرفت و دقایقی بعد ستونهایی از دود و آتش از خطوط عراقیها به هوا برخواست. چند دقیقه بعد گلولههای خمپاره زوزهکشان به طرف خاکریز و سنگرها سرازیر شدند. عصر آن روز و شب بعدش به همین منوال گذشت. گاه چند گلوله رسام دل شب را میشکافت و گاه منوری فرود میآمد. صبح زود صدای شنیهای تانک در دشت پیچید. بیسیمچیها و دیدهبانها به تکاپو افتادند. آرپیجیزنها گلولههای تازه در قبضه جا انداختند. رزمندگان هم با خشابهای پر در سنگرها مستقر شدند. سنگرها با گونیهای شن و گاه بلوکهای سیمانی، که از سنگرهای کمین عراقیها به دست آمده بود، محکم شده بودند. بلوکهای سیمانی برای بالای خاکریز و به خصوص برای زیر نظر گرفتن جبههی مقابل عالی بود. به دستور فرماندهان قسمتی از نیروها در خاکریز دومی که با فاصلهای از جاده درست شده بود مستقر شدند تا از تراکم نیروها در خاکریز اول کمتر باشد. لحظهای بعد صدای غرش میگهای عراقی در افق منعکس شد. چشمها در هوا دنبال هواپیماها میگشت که صدای انفجارهای پیاپی در شمالیترین نقطه جاده که نزدیک محل استقرار عراقیها روی جاده بود، پیچید و قارچ دود و خاک و خاشاک انفجارها به هوا بلند شد. تیربارها و ضد هواییها از دور و نزدیک به صدا درآمدند. توپخانهی عراق از طرفی و تانکهایی که پشت خاکریزها پناه گرفته بودند از طرف دیگر روی جاده و خاکریزهای کنار جاده آتش ریختند. باران گلوله و ترکش در ظرف چند دقیقه چنان شدت گرفت که کسی نمیتوانست سر از سنگرش بلند کند. تعدادی از رزمندگانی که سنگرشان مورد اصابت قرار گرفت، از خاکریز به زیر غلتیدند. برخی در جا شهید و بعضی دیگر مجروح شدند. صدای جیرجیر شنی تانکها که بلند شد چند گلولهی آرپیجی به طرفشان روانه شد؛ فاصله دور بود و هیچ کدام به هدف نخورد. درگیری شدیدی پیش رو بود. بیسیمچیها مدام با رمز، گرای محل استقرار ادوات عراقی را اعلام میکردند؛ اما آتشی که بر سر مدافعان جاده میریخت قابل مقایسه با گلولههای توپ و خمپارههایی که به سوی مقرهای تانک دشمن گسیل میشد نبود. اما گاهی که چهل موشک کاتیوشا به حجم آتش نیروها اضافه میشد آتشبازی حسابی به پا میکرد و غبار غلیظی از خاک و دود در قسمتی از دشت بلند میشد. اما با حجم نیروی دشمن به مهمات و موشکهای بیشتری نیاز بود. لشگر ده زرهی عراق با تمام توان در دشت مقابل آرایش نظامی گرفته بود. تانکها ردیف، پشت سر هم جلو میآمدند؛ طوری که از روبهرو فقط یک تانک دیده میشد. کمی که جلو میآمدند توی دشت پخش میشدند و شروع میکردند به شلیک. به زحمت جای سالمی در لبهی خاکریز به چشم میخورد. فرماندهان درخواست بمباران خطوط دشمن را داشتند. بیسیمها به کار افتاده بودند. به آرپیجیزنها توصیه میشد مواظب باشند گلولههایشان را هدر ندهند. دقایقی بعد صدای بال هلیکوپترهای هوانیروز مثل بال ملائک نیروی تازهای در دل بر و بچهها دمید. هلیکوپترها از ارتفاع کم جلو آمدند. هنگام شلیک کمی بالا میکشیدند و دود از مقرهای موشکشان خارج میشد. به زودی چندین تانک در صفوف عراقیها مشتعل شد. تیرهای ضد هوایی عراق در مسیر هلیکوپترها هوا را شکافتند. هلیکوپترها بعد از انجام ماموریت دوباره ارتفاع کم کردند و در افق پخش شدند. ستونهای تازه دود در افق دشت بلند شده بود. دو لندکروز از جاده تدارکاتی به سرعت در حال نزدیک شدن به خط بودند. از پیشان گرد و خاک جاده بلند شده بود. این جادهی خاکی را عراقیها شناسایی کرده بودند و مدام روی آن خمپاره و گلوله میریختند. دیروز توانسته بودند یکی از خودروهای مهمات را روی جاده بزنند که دود و آتش انفجار آن در همهی منطقه شنیده شد و ترکشهای جدا شده از آن مثل باران به صدها متر آنطرف تر فرود آمد.
جیرجیر شنیهای تانک با نزدیک شدن خودروهای مهمات تعداد خمپارههایی که به سوی جاده سرازیر میشد زیاد و زیادتر شد. لندکروزها با سرعت به خاکریز مدافعان نزدیک شدند تا این که در پناه یکی از سنگرهای جمعی ایستادند. دو محموله بزرگ گلولههای آرپیجی و تیربار و فشنگ بین رزمندگان پخش شد. همه چیز برای پذیرایی از عراقیها آماده بود. ستون تانکها از بخشی که کمتر در تیررس بود نزدیک شدند. با نزدیک شدن تانکها آتش توپخانه دشمن کمتر میشد. شکارچیان تانک صبر کردند تا صدای شنی تانکها خوب نزدیک شود. دستها روی قبضهی آرپیجیها فشرده شده بود. تا این که در یک آن با بانگ یا حسین از خاکریز سرازیر شدند و با سرعت به طرف تانکها دویدند. تا مسلسل تانکها متوجه آنها شود در پست و بلندیهای کم عمق زمین پناه گرفتند. یکیشان بلند شد و شلیک کرد. گلولهاش از کنار برجک تانک رد شد. تانک عقبی به طرفش چرخید و تا گلولهی دیگری در قبضه بگذارد او را به گلوله بست. آرپیجی از دستش رها شد و خودش به پهلو روی خاک افتاد. آن تانک با شلیک آرپیجیزن دیگر منهدم شد. تانک جلویی چرخی زد. سربازانی که از نفربر پشت سر تانک پیاده شده بودند به جلو دویدند. آرپیجیزن دوم که جوان نوزده بیست سالهای بود دو گلولهی دیگرش را هم شلیک کرد. برجک تانک آتش گرفت. بسیجی جوان به طرف خاکریز برگشت و شروع کرد به دویدن. سربازان عراقی از پشت، او را به گلوله بستند. رزمندهها از بالای خاکریز، محل استقرار آنها را نشانه گرفتند؛ و تانکها خاکریز را. در عرض چند دقیقه از شدت بارش تیر کسی نمیتوانست سر از خاکریز بلند کند. صدای شنیهای تانک هم چنان نزدیک میشد. یکی از آرپیجیزنها از خاکریز بلند شد. به محض بلند شدن دو سه گلوله، دست و بازویش را شکافت. با این وجود آرپیجیاش را شلیک کرد و بعد در سراشیبی خاکریز نشست و قبضه از دستش افتاد. ستون تانکها تا نزدیکیهای جاده جلو آمدند. در قسمتهای دیگر هم تانکها به سرعت شروع به پیشروی کرده بودند. دو نفر از رزمندهها دوان دوان در طول خط راه افتادند و چندین نارنجک دودزا به آنسوی جاده انداختند. در پناه دود سیاه و غلیظی که باد ملایمی هم آن را در طول خاکریز پخش میکرد چند آرپیجیزن از خاکریز گذشتند. پشت تانکهای سوخته و منهدم شده پناه گرفتند و منتظر جلو آمدن تانکهای دشمن شدند. بقیه هم از بالای خاکریز، روی چند تا از تانکها را کم کردند. با انهدام ستون پیشین تانکها، نفربرها و تانکهایی که از عقب میآمدند برگشتند. یک باره کل ستون برگشت و دنده عقب گرفت. نیروهای پیادهشان هم به مقرهای تانک پناه بردند. اسماعیلی سوار تریل شد و هندل زد. موتور که روشن شد رسول وزیری، یکی از فرماندهان گروهانها، هم سوار ترک موتور شد. در امتداد جاده به طرف بالا رفتند. یک کیلومتری که جلوتر رفتند وزیری با دیدن بچههای گروهان خویش پیاده شد. برخی از بچههای بسیجی، شهدا را پشت خاکریز کنار دست هم میخواباندند تا به پشت خط منتقل کنند. تعدادی از زخمیها هم در طول خط، سر و دستشان را با چفیه بسته بودند و منتظر نیروهای امدادی یا آمبولانس بودند. اسماعیلی باز راه افتاد و چند کیلومتر جلوتر رفت. بچههای بسیجی و سپاه در طول خط حسابی مقاومت کرده بودند در برخی جاها شهید و مجروح زیادی داشتند. در بخشی که جاده در اثر گلوله باران تقریباً منهدم شده بود هنوز پیکر شهدا این طرف و آن طرف پراکنده بود. رزمندهای دستش را روی سرش گرفته بود. از زیر دست و چفیهای که روی سرش گرفته بود خون میچکید؛ از میان راه خاکی، کج و راست، پیش میآمد. وسط راه ایستاد و ناگهان روی زمین ولو شد. دو نفر از بسیجیها از سنگرهایشان بیرون آمدند و دوان دوان خود را به او رساندند. اسماعیلی همچنان پیش رفت. رزمندههایی که بعد از یک درگیری سنگین توی سراشیبی خاکریز دراز کشیده بودند برایش دست بلند میکردند: خسته نباشی اخوی! اسماعیلی ایستاد. صدا زد: برادر گیلک رو کجا میتونم پیدا کنم. صدای موتور تریل را خاموش کرد تا بهتر بشنود. مرتضی گیلک یکی از فرمانده گروهانها بود. پرسان پرسان جلو رفت تا این که چند سنگر جلوتر او را پیدا کرد. پیام فرماندهی خود را به او رساند. دقایقی روی آسفالتهای کنده شده از روی جاده نشستند. بیسیمچی همراه گیلک، شهید شده بود. پیکر شهید را در سایهی سنگری که با گونیهای شن درست شده بود، گذاشته بودند. چفیهای که روی سر و سینهاش کشیده بودند از خون قرمز شده بود. بیسیم با اصابت ترکش سوراخ سوراخ شده و از کار افتاده بود. آمبولانسهای گل آلود برای انتقال مجروهین سر رسیدند. موتور تریل را روشن کرد و از کنار آنها به محل استقرار گردان خود برگشت. خاکریز در برخی قسمتها از بین رفته بود. از بالای تریل از سطح برآمدگی جاده، دشت منتهی به نیروهای عراق دیده میشد. دود تیره و پراکندهای سراسر آسمان منطقه را در بر گرفته بود. در بخشی که راه برای عبور آمبولانسها باریک میشد نگه داشت. از بالای خاکریز نگاهی به دشت انداخت. اجساد سوختهی سربازان عراقی جا به جا در دشت و در کنار ادوات منهدم شده افتاده بود.
با چراغ خاموش پس از پنج روز، خط سر پل از کیلومتر شصت و هشت تا کیلومتر صد و سه جاده اهواز- خرمشهر تثبیت شد و کلیهی رخنهها ترمیم شدند. نیروهای اسلام آماده میشدند تا با سازمان دهی مجدد، مرحلهی دیگری از عملیات را به قصد رسیدن به مرزهای بینالمللی به اجرا درآورند. تا رسیدن به جادهی شنی شلمچه – کوشک و دژ مرزی یک جهش دیگر باقی مانده بود. بعد از ناکامی نیروهای عراقی در پاتکهای خویش، آشفتگی و بیبرنامگی در خطوط دشمن فرماندهان را بر آن داشت تا برای استفادهی مناسب از این فرصت، مرحلهی دوم عملیات را طرحریزی و به اجرا بگذارند. در حالی که گردان شهید مطهری متشکل از بچههای اعزامی از زنجان آماده میشد تا در این مرحله شرکت کنند، گردان شهید چمران مامور شد تا همچنان در پشت جادهی اهواز- خرمشهر به عنوان نیروهای پشتیبان باقی بماند. نیروهای بسیج و سپاه بعد از تاریک شدن هوا در روز شانزدهم اردیبهشت، با تجهیزات انفرادی خویش پشت خاکریز به ردیف نشسته بودند و برای آغاز عملیات لحظه شماری میکردند. برعکس شب قبل که گلوله باران خاکریز ادامه داشت شب نسبتاً آرامی به نظر میرسید. هلال باریک ماه گاه از میان ابرها بیرون میآمد. برخی از رزمندگان دور هم جمع شده بودند و آهسته زیر لب دعا میخواندند. برخی هم در گوشهای خلوت کرده بودند و مشغول راز و نیاز بودند. ساعت یازده و نیم بیسیمها به خشخش افتاد و دستور عملیات صادر شد. رزمندگان کولهپشتیهاشان را محکم کردند و یکی یکی از خاکریز گذشتند. پشت خاکریز کمکم خلوت شد. اسماعیلی کنار یکی از رزمندگان بالای خاکریز نشست و چشم به دشت تاریک دوخت. لحظاتی بعد دشت تبدیل به کورهای از آتش میشد. همه منتظر جرقههای شروع این آتش بازی بودند. منوری در هوا روشن شد و به سوی زمین فرود آمد. رزمندهای که کنار اسماعیلی نشسته بود پا به پا کرد و گفت: منور زدند! اسماعیلی گفت: فکر نکنم به این زودی متوجه حرکت نیروها شده باشند. منور روی زمین نشست و خاموش شد. گاهی صدای چند گلوله یا انفجارهای پراکندهای از خط بلند میشد. سر و صداهایی که در شبهای دیگر عادی بود امشب حساسیت بیشتری پیدا کرده بود. ساعتی گذشت. در نقطهای از شمالیترین قسمت منطقهی درگیری صدای مسلسلها بلند شد. خطوط روشن گلولهها نشان میداد که آتشباری، از طرف نیروهای عراقی شروع شده است. چند لحظه بعد دوباره صفیر گلولهها دل شب را شکافت. این بار تیراندازیها پشت سر هم از هر دو طرف ادامه پیدا کرد. عراقیها چند منور روی منطقه ریختند. چندین انفجار پیوسته آسمان شب را در افق غرب روشن کرد. درگیریهای پراکندهای هم در سراسر خطوط شروع شد. منورها ابتدا تک به تک و سپس پشت سر هم روی دشت ریختند. درگیری در شمال منطقه شدت گرفت. انفجارهای مهیبی که مثل فلاش دوربین روشن و خاموش میشد سطح دشت را پوشاند. عراقیها با یورش دیگری از سوی رزمندگان اسلام غافلگیر شده بودند. نیروهایی که پشت خاکریز مانده بودند قبضهی اسلحههایشان را در دست میفشردند. یکی از بسیجیها قنداق کلاشینکفاش را روی خاک کوبید و گفت: چرا گردان ما را نفرستادند جلو؟ این جا حوصلهی آدم سر میرود. اسماعیلی برگشت و به طرف شرق و ساحل کارون، نگاهی انداخت. گفت: خوب باید این خط را حفظ کنیم. این هم عمل به وظیفه است. نکنه دلت برای عراقیها تنگ شده؟! یکی دیگر از بسیجیها گفت: کاش حداقل یکی میآمد عقب تا ببینیم چه خبر است. اسماعیلی گفت: حوصله کن برادر تا صبح حتماً مجروحین را میآوردند. یا برای تدارکات و غذا عدهای را میفرستیم جلو. از سمت کارون و جادهی تدارکاتی، خودرویی با چراغ خاموش داشت حرکت میکرد و جلو میآمد. مدتی فقط سایهی لرزانی از آنها دیده میشد تا این که جلوتر آمدند. از صدای موتورشان معلوم شد لودر هستند. پشت سرش هم لودر دیگری رسید و هر دو پشت خاکریز ایستادند. درگیری در افق غرب ادامه داشت. صدای انفجار و گلوله یک آن قطع نمیشد. نور انفجارها خط افق را روشن کرده بود. ساعاتی از شروع حمله نگذشته بود که جادهی اهواز- خرمشهر و خاکریزی که رزمندگان در آن پناه گرفته بودند زیر شدیدترین گلوله باران عراق قرار گرفت. گلولههای خمپاره و توپ و کاتیوشا خاکریز و زمین اطراف آن را شخم میزدند. در تاریکی شب صدای نالهی زخمیها و صدای تکبیر و یاحسین از هر طرف به گوش میرسید. رزمندهها برای در امان ماندن از ترکش خمپارهها توی سنگرهای انفرادیشان پناه گرفته بودند. برخی هم در سنگرهای چند نفره مستقر بودند. یکی از خمپارههای عراقی زوزهکشان به سمت سنگر مرتضی گیلک و تعدادی از همرزمانش فرود آمد و درست وسط سنگر به زمین خورد. مرتضی گیلک و همرزمانش درجا شهید شدند. دقایقی بعد که شدت گلوله باران کمتر شد، امدادگرها و بسیجیها سراغ زخمیها و شهدا رفتند. اسماعیلی از خاکریز پایین آمد. اجاقلو، بیسیمچی گردان، کنار سنگر فرمانده گردان نشسته بود. اسماعیلی اسلحهاش را به او سپرد و گفت: الان برمیگردم. به طرف سنگر منهدم شدهی مرتضی گیلک رفت. عدهای از بچههای گروهان شهید گیلک دور سنگر جمع شده بودند. پیکرهای تکه تکه شده و خونین شهدا در نور کم سوی ماه میدرخشیدند. اسماعیلی برگشت و به سمت لودرها رفت. لودرها سالم مانده بودند. موسوی را که رانندهی یکی از لودرها بود، شناخت. جلوتر رفت و بعد از سلام، پرسید: حاجی ما رو ندیدید؟ موسوی گفت: اتفاقاً دیشب از محضرشون استفاده کردیم. این طرف کارون مستقر شدند. ما زودتر اومدیم جلو. یه سر برو ببینش. به لودرها اشاره کرد و گفت: میخواین برین خط، حاجی؟ موسوی از بالای جاده نگاهی به خطوط درگیری انداخت: اگر توی تاریکی بریم جلو بهتره تا توی روز روشن. ببینیم چی دستور میدهند! گلولهی خمپارهای در هفت هشت متری آنها فرود آمد. هر دو بلافاصله کنار لودر و روی خاک، دراز کشیدند. ترکشهای خمپاره اتاقک لودر را سوراخ سوراخ کرد.
گورستانی از تانک با نزدیک شدن صبح شدت گلوله باران بیشتر شد و چندین گلولهی توپ هم کنار خاکریز فرود آمد. چند نفربر غنیمتی، راهی خط شدند. بالای نفربر پرچم سبزی افراشته بود. زیر نوشتهی لالهالاالله نوشته بود محمدرسولالله، قائدنا روحالله، بین نوشتهها هم یک شمشیر دوسر نقش بسته بود. پشت سر نفربرها چند آمبولانس از عرض جاده گذشتند تا در پشت خطوط درگیری، مقری برای استقرار پیدا کنند. سپیده که زد رفت و آمدها بیشتر شد. عدهای از مجروحین را به پشت خط منتقل کردند. رزمندهایی که سراسر شب را از پشت خاکریز، تماشاگر درگیریها بودند دور کسانی که از خط مقدم میآمدند جمع شدند. یکی از بسیجیها به طرف مجروحی که کتف و شانهاش را باندپیچی کرده بودند رفت. پرسید: از خط چه خبر اخوی، چهقدر پیش رفتید؟ رزمندهی مجروع روی خاکریز نشست و به سمت شمال منطقه اشاره کرد: ما اون بالا تا لب مرز رفتیم. عراقیها غافلگیر شدند و خوب تونستیم بریم جلو. اما لب مرز روی دژ تجهیزات زیادی مستقر کردند. یک جهنمی راه افتاد که نگو. یکی دیگر از بسیجیهایی که دور آنها جمع شده بودند پرسید: یعنی تا مرز هیچ نیرو و سنگری نداشتند؟ - چرا! سنگرهای کمینشون بود؛ سنگرهای تانک هم بود. اونا رو که زدیم بچهها سریع خودشونو کشیدند جلو. عراقیها پا گذاشتند به فرار. ما هم افتادیم دنبالشون. این شد که دژ مرزی تا برگشت قواشون ساکت بود. سربازای عراقی که از دژ گذشتند آتش تیربار و راکت و خمپاره مثل بارون رو سر بچهها بارید. - پس اون همه تانک و نفربر عراقی چی شدند؟ - یه قبرستونی از تانکها درست شده که نگو. تازه، خیلیهاشون هم درسته افتاده دست بچهها؛ فقط راننده نداریم که روندن تانک بلد باشه. یکی دیگر که قمقهی آبی به مجروح تعارف میکرد، پرسید: خوب حالا رسیدین به دژ مرزی؟ بچهها جاشون خوبه؟ بسیجی مجروح، جرعهای از آب سر کشید و گفت: ما که همون ساعت اول رسیدیم به دژ، اما دو ساعتی کشید که بچهها از دژ رد بشوند. یکی از بسیجیهای پرسید: دژ چه جور جایییه، دیواره؟ بسیجی کنار دستش گفت: یک خاکریز بلنده. مگه نه؟ مجروح جواب داد: آره بلندیش به سه چهار متر میرسه. بالایش هم مثل یک جادهی خاکی پهنه. اما پشتش کلی سنگر حسابی با بتون ساختند. اگر غافلگیر نمیشدند، محال بود بچهها بتونند از اون جا رد بشوند. اما انگار در محور جنوبی عراقیها هنوز دارند مقاومت میکنند. در همین حین عدهی دیگری از مجروحین را از پشت وانت تویوتایی پیاده کردند تا سوار آمبولانس کنند. بسیجی که از کتف مجروح شده بود به طرف آنها رفت. یکی از دوستانش را لای مجروحین شناخت که از قرارگاه نصر در منطقهی جنوبی عملیات کرده بودند. پرسید: چی شده مصطفی؟ مصطفی دست آغشته به خونش را از روی سینهاش برداشت. پیراهن خاکیاش غرق خون بود: موندم لای گلولههای تیر بار اخوی. دو تا گلوله از پهلوم رد شدند یکی از جلو رو سینهام خط کشیده یکی از پشت سر. - از علی ما خبر نداری؟ - علی خندان رو میگی؟ شهید شد. رمضان هم شهید شد؛ همونی که نوحه میخوند. - تا کجا جلو رفتین؟ نیروها از جادهی شنی رد شدند؟ به دژ مرزی رسیدند؟ - تا نزدیک جاده شنی رفتیم. اون جا تانکهای عراقی مثل قاشق کنار هم خوابیده بودند، ردیف. لولهی توپهاشون رو هم گرفته بودند طرف بچهها. خوب شد سنگرهای خود عراقیها بود که توشون پناه بگیریم والا یک نفر هم زنده نمیموند. آمبولانسها زخمیها را سوار کردند و به تندی از جادهی خاکی به طرف کارون رفتند. یکی از امدادگرها که رفتن آمبولانس را با چشم دنبال میکرد، برگشت و رو به افق غرب ایستاد. درگیری هنوز توی خط به شدت ادامه داشت. ستونهای دود گُله به گُله افق صاف زمین را به آسمان متصل کرده بودند. صداهای پشت سر هم انفجارها نشان از شدت درگیریها میداد. امدادگر رو به بسیجیهای کنجکاو کرد و گفت: آخرین لحظههایی که داشتم میاومدم عقب، بچهها رسیده بودند به جاده. توی یکی از سنگرهای جمعی یک دسته عراقی خودشونو تسلیم کردند. تعدادشون هم اسلحههاشون رو گذاشتند و فرار کردند. عراقیها زیاد نمیتونن مقاومت کنند. شب از راه رسید، بدون این که خبری دربارهی رسیدن نیروها به دژ مرزی دریافت شود. نیمه شب، درگیریها در خط همچنان ادامه داشت. تا صبح چندین مرتبه خاکریز و جادهی اهواز- خرمشهر زیر گلوله باران شدید قرار گرفت. در طول شب، نیروهای پشتیبان به امید آن که فردا با نشاط و انرژی کافی به خط منتقل شوند در سنگرهایشان با وجود سر و صدای انفجار خمپارهها به خواب رفتند. تاریک روشنای صبح که اسماعیلی نماز صبح را به جا آورد با شنیدن صدای موتور تریل بالای خاکریز رفت. یکی از معاونین فرمانده گردان که سوار تریل بود نور چراغ موتور را برایش لحظهای روشن و خاموش کرد و دستش را به علامت پیروزی بالا گرفت. صبر کرد تا از جاده و خاکریز رد شود، سپس جلو رفت و از اوضاع خط جویا شد. از موتور پایین پرید و جکش را زد: نیروها از دژ گذشتند. کار صدام تمومه! - الان دژ دست بچههاست؟ چه طوری رخنه کردند؟ - نصف شب چند گروه تونستد به دژ نفوذ کنند و عراقیها رو دور بزنند. وقتی تیربارهای روی دژ رو خاموش کردند بقیهی نیروها به طرف دژ هجوم بردند. یک ساعت نشده دژ افتاد دست بچهها. - خوب تا کجا جلو رفتند؟ - دژ الان تا بیست کیلومتری شلمچه دست ماست. اما از طرف شلمچه مقاومتها زیاده. قدم به قدم تانک و سنگر بتونی کاشتند. بعد از تسخیر دژ، نیروها اومدند دوباره این طرف دژ مستقر شدند؛ والا عراقیها از خاکریز عقبیشون بچهها رو میبستند به گلوله. اما مهم همون دژ بود که افتاد دست ما. - خدا رو شکر! اینم یک قدم دیگه است برای آزادی خرمشهر. از گردان مطهری چه خبر؟ زخمیها و شهیدها منتقل شدند؟ رزمندهی سپاهی نگاهی به منطقهی درگیری انداخت و گفت: نیروها که رفتند اون طرف دژ، با عراقیها درگیری شدیدی داشتیم. بیشتر شهدا اون طرف دژ افتادند و موقعی که برگشتیم تا پشت دژ سنگر بگیریم موندند تو تیررس عراقیها. - توی تاریکی شب نمیشد منتقلشون کرد؟ روز که بشه آوردنشون سختتره. - یک گروه هم که همون اول شب زده بودند از دژ رد بشوند گم شدند. انگار به جای این که دوباره برگردند به طرف دژ، توی تاریکی راه رو گم کردند و رفتند به طرف عراقیها. حسن آندی که یادت هست؛ اون طرف دژ شهید شد. چهرهی اسماعیلی از شنیدن این خبر متأثر شد: مسئول اطلاعات زنجان رو میگی؟ - بله، البته خودش زنجانی نبود. خدا با سید الشهدا محشورش کنه، همیشه نمازش رو به موقع میخوند. یک بار هم ندیدم صداشو بلند کنه و سر کسی داد بزنه. حتی تو شرایط سخت. اسماعیلی به رزمندگانی که برای نماز وضو میگرفتند نگاهی کرد و به یاد آورد: یک بار دیدمش وقتی عراق رو جادهی اهواز- خرمشهر پاتک زده بود، با بیسیم از توپخونه درخواست آتش کرده بود. عراقیها خط رو به توپ بسته بودند و تانکها داشتند پیش میاومدند. حسن آندی، بعد از یک ربع ساعت که چند بار بیسیم زد حسابی عصبانی شده بود، بیسیم رو گرفت و گفت: مرد مؤمن! پس چی شد اون پذیرایی؟ - حالا اگر دستور بیاد و نیروها تا خط دوم عراق پیش برند میشه شهدا رو هم از اون منطقه جمع کرد. - الان نیروی دشمن توی منطقه ضعیف شده اگر یک همت دیگهای بکنند و بروند جلو شاید بتونند تا شلمچه هم پیش بروند و به نزدیکی بصره هم برسند. - دژ که تا شلمچه تو دست ما بیافته عراقیها از دو طرف افتادند تو محاصره. از طرفی نیروهایی که توی خرمشهر مستقرند، از طرف دیگه لشکرهایی که توی منطقهی هویزه و طلائیه مستقر هستند. بعد روی خاک، نقشهی منطقه را با انگشت کشید: این جا نیروهای ما هستند. عراق هم اینجا مستقره، پشت این منطقه، اون طرف هویزه تا طلائیه توی مرز، سراسر آبگیر و باتلاقه. - اگه نیروهای ما دژ مرزی رو تا جنوب طلائیه تصرف کنند این عراقیهایی که توی این منطقه مستقرند میافتند توی تله.
نبرد هوایی آفتاب حسابی بالا آمده بود که صدای غرش هواپیما به گوش رسید. کسانی که روی خاکریز و توی سنگرهایشان نشسته بودند بلند شدند و به دنبال هواپیما گوشه کنار آسمان را جستجو کردند. از گوشهای از افق شرقی دو هواپیما که در نور آفتاب برق میزدند با دودی که از اگزوزشان بیرون میآمد وارد فضای منطقه شدند. یکی فریاد زد: هواپیماهای عراقیاند. بخوابید زمین! بخوابید زمین! یکی از تیربارچیها، تیربارش را بالای دستش گرفت و گفت: اینا که از طرف ایران میآیند اخوی! شاید ایرانی باشند. یکی دیگر از بسیجیها گفت: شاید هم عراقی باشند و دارند از بمباران برمیگردند! هواپیماهای عراقی بارها عقبهی خطوط و محلهای استقرار نیروهای پشتیبانی را بمباران کرده بودند؛ اما در خطوط اول چیز دندانگیری برای بمباران نداشتند. هواپیماها در آسمان داشتند صاف جلو میآمدند. با نزدیک شدنشان صدای مهیب غرش موتورهای جت، لحظه به لحظه زیادتر میشد. هر کس خود را در گوشهای لابهلای سنگرها میانداخت. رانندهها و امدادگران هم که وسط جاده این طرف و آن طرف میرفتند به پشت جاده دویدند و خود را روی خاکریز انداختند. یکی از رزمندگانی که موشک رها شده از هواپیما را دید فریاد کشید: زد! اوناهاش زد! هواپیمای جلویی تا سطح زمین پایین آمده بود طوری که میشد با سنگ آن را هدف قرار داد. موشکی که از هواپیمای عقبی رها شده بود دودکنان به هواپیمای جلویی نزدیک شد. یک آن آتش از اگزوز موتورش حلقه حلقه شعله کشید. هواپیما با انفجار قسمت پشتش در هوا تابی برداشت. آمد و با صدای انفجار خفهای کوبید به خاکریز. قسمت جلویی هواپیما خاکریز را شکافت و از آن گذشت. قسمتهایی از هواپیما که تکه تکه از بدنهاش جدا شده بودند روی جاده پخش و پلا شدند. بعد از فروکش کردن آتش انفجار هواپیما، رزمندهها به طرف آن قسمت از خاکریز دویدند. از میان دود و آتش دست و پای چند نفر از بچهها را گرفتند و بیرون کشیدند. چند نفری در دم شهید شده بودند. مجروحین را هم روی برانکارد گذاشتند و به طرف آمبولانس بردند. تعدادی از رزمندهها دور قطعات باقی مانده از هواپیما جمع شدند. پرچم عراق، با وجود سوختگی، روی سینهی میگ عراقی پیدا بود. افراد مستقر در جادهی اهواز- خرمشهر برای پیوستن به خطوط مقدم آماده میشدند. افراد دستهها و گروهها گرد هم آمده، کوله پشتی و تجهیزات انفرادیشان را چک میکردند. ستون نفربرها و خودروهای تدارکاتی هم از دور پیدا شد. نیروهای تازه نفس داشتند سر میرسیدند. وانت نیسان تبلیغات در گوشهای از میدانچهی محل تلاقی جاده تدارکاتی به خاکریز، کنار چادری ایستاده بود. از بلندگوی نصب شده روی وانت مارش نظامی پخش میشد. ستون نیروهای تازه نفس نزدیکتر شد و در کنار خاکریز به بالا و پایین پخش شدند. نیروهای بسیجی و سپاهی از خودروها پایین پریدند. هر کدام از فرماندهان دستهها و گروهها برای آخرین سفارشات و ابلاغ دستورالعملها، افراد گروه خود را گوشهای جمع کردند. اسماعیلی از میان نیروها عبور کرد و به طرف چادر جهادگران رفت. موسوی کنار چادر نشسته بود. سلامی کرد و پرسید: حاجی ما نمیدونین به کدوم گردان ملحق شدند. بین این همه نیرو پیدا کردنش آسون نیست. موسوی بلند شد و گفت: دیروز دیدم که اسلحه گرفته بود و میخواست بیاد خط مقدم. یادم نیست جزو کدوم گردان بود. صبر کن از قاسمی بپرسم. به داخل چادر رفت. قاسمی از چادر بیرون آمد و گفت: ما به جهادگر بیشتر نیاز داریم. حاجی رو دیدی بگو یک سر بیاد پیش ما. جونترها، هستند که بروند خط. به راننده و مکانیک الان بیشتر احتیاج داریم. نگاهی به نیروهای بسیجی که پشت خاکریز دسته دسته نشسته بودند انداخت: خدا حفظشون کنه! اسماعیلی نیروهای تازه نفس را دور زد و داشت به سمت مقر گردان خود برمیگشت که چشمش از دور به بسیجیای افتاد که عمامهی سفیدی روی سر داشت. جلوتر رفت. عدهای از بسیجیان کنار سنگری نشسته بودند. حاجی هم مقابلشان روی بلوک سیمانی نشسته بود و داشت حرف میزد. رفت در گوشهای نشست. حاجی برایش سری تکان داد، و به سخنانش دربارهی پاداش اخروی مومنین و جهادگران در راه خدا ادامه داد. یکی از بسیجیها از مکثی که در کلام حاجی پیش آمد استفاده کرد و گفت: حاجی از حوریهای بهشتی بیشتر بگیین! بقیه دسته جمعی خندیدند. حاجی هم لبخندی زد و گفت: من که دیشب کلی در این باب صحبت کردم. شما دعا کنید من هم سعادت اینو داشته باشم که شهید بشم. چشم، هر وقت رفتم اون دنیا و حوریها رو دیدم، میام براتون تعریف میکنم. بعد کف دستهایش را برای دعا رو به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! اینک از همه به سوی تو گریختهام با تمام گناهانم به سوی تو آمدهام. دعایم را پذیرا باش و مرا به آرزویم برسان! خدایا! فردای قیامت مرا به دیدن خود شاد گردان. خداوندا! مرا به قسمت خود راضی و قانع گردان و از سر تقصیراتم بگذر! همه یک صدا آمین گفتند. حاجی بلند شد و پیش برادر شتافت: پس تو کجایی مومن! اهواز که بودم زنگ زدم خونه، گفتند اومدی به منطقه. خبرت را از این و اون میگرفتم اما نمیدونستم کجایی. - راستش حاجی، شما خیلی وقته الان توی منطقه هستین. من که اومدم، دنبالتون بودم بگم دست کم چند روز مرخصی بگیرید برید پیش خانواده که دلشون برای دیدن شما تنگ شده. من که فعلاً هستم اینجا. - الان اوضاع حساسه. نمیشه جبههها رو خالی گذاشت ولو یک نفر. تازه، خرمشهر هنوز دست عراقیهاست. تا به خرمشهر حمله نشه نمیتونم برگردم.
مه غلیظ اسماعیلی کنار بچههای گردان ایستاده بود. بچهها اسلحه در دست آمادهی حرکت بودند. با اشارهی محمود عباسی، فرماندهی گردان، اسماعیلی به همراه فرمانده گروهانها، نیروها را به ستون کردند و از خاکریز رد شدند. به طرف ردیف تویوتاها رفتند و سوار شدند. کسانی که از خط میآمدند از پاتک شدید دشمن خبر میدادند. ده، پانزده کیلومتری پیش رفتند. گرد و غبار راه به سر و روی بسیجیها مینشست. صدای انفجارها و گلولهها، لحظه به لحظه بلندتر به گوش میرسید. در پشت خاکریز کوتاهی ایستادند. افراد از خودروها پیاده شدند و به ستون یک پیش رفتند. افق از ابر انفجارها و دود آتش ادوات منهدم شده سیاه شده بود. عصر بود که به دژ مرزی رسیدند. پیکر شهدا، پشت سراشیبی دژ، این طرف و آن طرف افتاده بود و مجروحینی که دست و سرشان را با چفیه بسته بودند، کنار و گوشه سنگرها پناه گرفته بودند. گلولههای خمپاره و توپ مثل نقل و نباتی که بر سر عروس بریزند روی سنگرهای رزمندگان میریخت. افراد به سرعت در طول خط پخش شدند و پشت سنگرهای کم عمق پریدند. خاکریز به ارتفاع سه چهار متر که به صورت دژ درآمده بود مثل دیوار چین به طرف شمال و جنوب امتداد داشت. یکی از بسیجیها روی زمین دراز کشید و به سوی سنگر انفرادی که در نزدیکیش بود کشید. خواست بغلتد و خود را درون سنگر بیاندازد. کسی توی سنگر خم شده بود و جمپهی خاکیاش غرق خون بود. اسلحهاش را روی خاک رها کرد و دست بسیجی را از کتف گرفت و از سنگر بیرون کشید. شهید شده بود. زیر لب گفت انالله و انا اله راجعون. سپس کنار سنگر خواباندش. کلاه کاسکتش را از توی سنگر برداشت و روی صورت شهید گذاشت. چند مشت خاک برداشت و توی سنگر، روی خون باقی مانده از شهید ریخت. رفت لای گونیهای شن نشست. اسلحهاش را به دست گرفت و از بالای خاکریز نگاهی به خطوط دشمن کرد. چند نقطهی سیاه از لابه لای ستون دودها حرکت میکرد. اسلحهاش را بالا آورد و شلیک کرد. چند تانک از سنگرهای زرهی بیرون آمدند و چپ و راست به مانور پرداختند. کمی جلوتر پشت سنگرها و تپهماهورها گم شدند. چند آرپیجیزن از خاکریز بالا آمدند و موشکهایشان را به طرف تانکها شلیک کردند. رگبار دوشکا لبهی خاکریز را درو کرد و یکی از آرپیجیزنها را زد. قبضهی آرپیجیزن از دستش افتاد و تا پایین خاکریز روی زمین غلتید. ساعتی تبادل سنگین آتش ادامه داشت و زیر باران گلوله کمتر کسی جرأت میکرد از سنگری به سنگر دیگر برود. با فرو کش کردن آتش و عقب کشیدن تانکهای عراقی، رزمندهها یک صدا تکبیر سر دادند. پاتک دشمن بار دیگر بدون نتیجه باقی مانده بود. رزمندهها در طول دژ، پرچمهای سبز و قرمزی که روی آنها با عبارات یا مهدی و یا حسین تزیین شده بود، برافراشتند. صدای هلیکوپترها در هوای غروب پیچید. از دور چند هلی کوپتر در پشت خطوط نشستند و روی زمین گم شدند. آمبولانسها و خودروهایی مملو از مجروح و شهید به طرف محل فرود هلیکوپترها راهی شدند. اسماعیلی از افراد گردان خود، شهید چمران، آمار گرفت و با یکی از بسیجیها به طرف تویوتا و موتور تریل که در پشت سنگری، با فاصله از خط گذاشته بودند رهسپار شد. اسماعیلی سوار تریل شد و به نزدیک گردان آمد. شب همچنان انفجارهای پراکنده در کنار و گوشهی خطوط ادامه داشت. یکی از رزمندهها بعد از نماز عشا روی سجادهی خاک نشسته بود، گریهکنان زیر لب دعایی زمزمه میکرد. پیکر شهدایی که از آغاز عملیات در آن سوی دژ مانده بودند و عدم امکان آوردن آنان خیلیها را متأثر کرده بود. منتظر فرصتی بودند تا برای آوردن شهدا دست به کار شوند. نصف شب، عدهای از خاکریز رد شدند. لحظاتی بعد چند منور بر منطقه فرود آمد و پشت سرش آتش تیربارها و گلولههای رسام، تاریکی شب را دریدند. نیروها برگشتند تا شاید فرصت دیگری پیش بیاید. علاوه بر گلوله باران، تاریکی شب اجازه نمیداد که شهدا را از اجساد سربازان عراقی جدا کنند. منطقهی پیش روی دژ قدم به قدم پر از اجساد بعثیها و ادوات منهدم شدهی آنان بود. نزدیکیهای صبح، مه غلیظی در سراسر منطقه نشسته بود. رزمندهها نماز صبح را اقامه کردند. منتظر شدند هوا کمی روشن شود. سپس، از خاکریز عبور کردند و به آن سوی دژ رفتند. مه صبحگاهی فرصت بینظیری برای جمعآوری پیکر شهدا فراهم کرده بود. مه موجب شده بود که دشمن به منطقه دید نداشته باشد. تعدادی از شهدا که نزدیکتر بودند به نزدیک دژ آورده شدند. رزمندههای دیگر بالای خاکریز، چشم به مه دوخته بودند. وقتی سایههایی را که از درون مه نزدیک میشد میدیدند از دژ پایین میآمدند و پیکر شهدا را تحویل گرفته به پشت دژ منتقل میکردند. اسماعیلی کنار پیکر حسن آندی آمد. از شدت برخورد گلوله و ترکش لباس خاکی شهید پاره پاره شده بود. فاتحهای خواند و بلند شد.
عقب نشینی گسترده تعدادی از رزمندهها دور سنگری جمع شده بودند. یکی از بسیجیها رادیوی جیبی به دست، وسط حلقهی بسیجیها نشسته بود. رادیو از پیروزی رزمندگان اسلام و عقب نشینی نیروهای عراقی از بخش وسیعی از منطقهی هویزه تا طلائیه خبر میداد. سپس تا اعلام اخبار تکمیلی شروع به پخش مارش نظامی کرد. کسانی که این خبر را شنیده بودند با خوشحالی خود را به همسنگرهای خویش میرساندند تا خبر عقب نشینیی گستردهی عراق و آزادی هویزه را به همه برسانند. خودرو تدارکات که ناهار آورد خبرهای جدیدی برای گفتن داشت. یکی از نیروهای تدارکات، که بچهی اصفهان بود و تازه از اهواز به خط مقدم آمده بود گفت: عراقیها تا محور کوشک و طلائیه عقب کشیدند. جفیر و پادگان حمیدیه هم آزاد شدند. یکی از برادرهای سپاهی گفت: چه طور به این سرعت عقب کشیدند؟ شنیدم لشگر 5 مکانیزه و 6 زرهی عراق توی اون منطقه مستقر بودند. رزمندهی اصفهانی یکی از دیگهای خالی را پشت وانت گذاشت و گفت: نیروهای قرارگاه قدس، از کرخه کور گذشتند و عراقیها رو تعقیب کردند. کلی اسیر گرفتند. میگویند از هویزه فقط یک تل خاک مونده. بعثیها هرجا دستشون میرسیده سوزوندند و تخریب کردند. یکی از بسیجیها به اصفهانی کمک کرد تا در عقبی وانت را ببندد. بعد پرسید: عراقیها کی عقب نشستند؟ شب؟ - نه، از اول صبح عقبنشینی رو شروع کردند. اینقدر دستپاچه رفتند که کلی تانک و نفربر جا گذاشتند. با عقب کشیدن نیروهای عراقی، باقی ماندهی جادهی اهواز- خرمشهر نیز به دست نیروهای ایران افتاد. با رهایی جاده، تدارکات نیروها سریعتر و راحتتر میشد. تعدادی از لودرهای جهاد مشغول کنار زدن موانع روی جاده و باز کردن کامل آن شدند. فردای آن روز ساعت ده شب، رزمندگان یورش دیگری به خطوط دشمن آغاز کردند. نیروهای قرارگاه فتح از سمت غرب و قرارگاه نصر از جنوب به خطوط دشمن زدند. قوای متمرکز عراق، بلافاصله عکسالعمل نشان دادند و با اجرای آتش شدید مانع از پیشروی نیروهای ایرانی شدند. رزمندگان، بعد از چند ساعت درگیری که موجب انهدام بخشی از ادوات عراقیها شد به خطوط خود بازگشتند. ادامهی عملیات در روز بعد نیز توفیق چندانی به دست نیاورد. عراق بعد از مرحلهی دوم عملیات نیروهای زبده خود را به همراه امکانات و تجهیزات بسیاری در محور شملچه و خرمشهر مستقر کرده بود؛ چون خرمشهر برای صدام جنبهی حیثیتی داشت و میخواست به هر قیمت شده آن را از دست ندهد. برخی از بسیجیها به طعنه حرف صدام را نقل میکردند که گفته بود: اگر ایرانیها بتوانند خرمشهر را پس بگیرند، من کلید بصره را در اختیار آنان قرار خواهم داد. و دیگری میگفت: فکر میکنی صدام چگونه کلید بصره را برای ما خواهد فرستاد. و جواب میشنید: حتما با پست! و سرش را بلند میکرد ببیند موتور نامهرسان در آن حوالی هست یا نه. گردان شهید چمران، بعد از یک هفته استقرار در این منطقه و مقاومت در برابر پاتکهای عراق به همراه جمعی از یگانها برای تجدید سازمان به اهواز بازگشتند. کامیونها و اتوبوسهای حامل رزمندگان از روی جادهی آزاد شدهی اهواز- خرمشهر به سوی شهر اهواز پیش میرفتند. در راه موانع و عوارض ایجاد شده توسط عراق در پشت جاده، بیشتر جاها دست نخورده باقی مانده بود. کانالها و میدانهای مین و سیمخاردارها در سراسر مسیر امتداد داشت.
طوفان در ورودی شهر اهواز، گروهی از مردم در کنار میدانی جمع شده بودند. با دیدن اتوبوسهای رزمندگان برایشان دست تکان دادند. پیر مردی که ظرف شکلاتی در دست داشت از لای جمعیت پیش آمد و شکلاتها را از پنجرهی اتوبوس تعارف کرد. اتوبوسها وارد محوطهی دانشگاه شهید چمران شدند. نیروهایی که شبها و روزهای متعددی در شرایط دشوار با دشمن جنگیده بودند خسته و کوفته در چادرهای خود مستقر شدند. بعد از پیروزیهای متعدد و آزادسازی قسمتهای وسیعی از مناطق اشغال شده، امید همه را برای حملهی نهایی به خرمشهر و آزادسازی آن از دست متجاوزین بیشتر میکرد. رزمندگان بعد از هفتهها کم خوابی که گوشهایشان از صدای انفجار و رگبار گلوله پر شده بود، در آرامش نسبی دانشگاه شهید چمران به خواب رفتند. شاید در خواب یاران شهید خود را میدیدند که به سوی خرمشهر اشاره میکنند. عهد کرده بودند تا رهایی کامل خرمشهر و وجب به وجب خاک مقدس میهن از پا ننشینند. یکی از بسیجیهایی که بیست سال بیشتر نداشت خوابآلوده از جا برخاست، جرعهای از قمقمهاش آب خورد و دوباره خوابید. روزهای سرنوشت سازی در راه بود. یگانها برای تجدید سازمان و بازسازی، یک هفتهای در دانشگاه شهید چمران اهواز مستقر شدند. رحیم تاران، فرمانده گردان شهید مطهری، سخت مجروح شده بود و حسن آندی جانشین تاران، به شهادت رسیده بود. به همین جهت محمود عباسی، فرماندهی گردان شهید مطهری را به عهده گرفت. گردان شهید چمران نیز با نیروهای تازه نفس اعزامی از زنجان و این بار به فرماندهی حمید باکری، جان تازهای به خود گرفت و آماده رزم شد. اسماعیلی، در سمت جانشین فرماندهی این گردان ماند تا در هدایت نیروها در مرحلهی نهایی عملیات بیتالمقدس سهمی در آزادی خرمشهر بر عهده گیرد. یک روز نزدیک غروب، هوا غبار آلود شد و باد شدیدی چادرهای برپا شده در محوطهی دانشگاه را به لرزه درآورد. بعد از اقامهی نماز مغرب و عشا، باد شدت گرفت و طوفان گرد و خاک، برخی از چادرها را از جا کند. افرادی که از شدت طوفان به چادرها پناه برده بودند، خود را از آنها آویزان کردند تا باد چادرها را نبرد. صدای فریاد و گاه تکبیر و صلوات در حلقهی طوفان میپیچید. لحظاتی بعد قطرههای باران بر چادرها ریخت و دم به دم شدیدتر شد. آب باران در سطح زمین به راه افتاد و کف چادرها مملو از آب شد. ساعتی پس از بند آمدن باران، آب همه جا را گرفته بود. پتوها و زیراندازها همه خیس شده بودند. یکی از بچههای زنجان که ته صدایی داشت شروع کرد به نوحه خواندن. بقیه هم دورش جمع شدند و در صفوف منظم شروع کردند به سینه زدن و مشق قمه. تعدادی از افراد یگانهای دیگر با وجود این که مضمون نوحهها را که به زبان ترکی بود متوجه نمیشدند گرد این گروه جمع شدند و به سینهزنی پرداختند که موجب بالا رفتن روحیهی همبستگی و فضای معنوی در بین رزمندگان شد. دو سه ساعتی تا دم صبح به همین منوال گذشت.
اتاق عملیات عدهای از بچههایی که در عملیاتهای پی در پی شرکت کرده بودند فرصت یافتند تا چند روزی به مرخصی بروند. اما بیشتر تمایل داشتند تا در منطقه باشند و در عملیات بعدی شرکت کنند. گاهی این سخن امام را برای هم نقل میکردند که فرموده بود جبههها را خالی نگذارید. نزدیک شدن به دروازههای خرمشهر و امید به آزادسازی آن، انگیزهی دیگری بود تا نیروها، آمادگی خود را برای واپسین حمله بیشتر کنند. حرفهای حاج علی اکبر اسماعیلی هر بار بعد از اقامهی نماز، شور و شوق تازهای به رزمندهها میداد. گاهی از هم میپرسیدند: پس کی به خرمشهر حمله میکنیم؟ - صبر کنید، عراق نیروی زیادی در خرمشهر مستقر کرده. نباید بیگدار به آب زد. - خرمشهر باید آزاد شود. به قول امام این یک تکلیف است برای ما. - فرماندهان در فکرش هستند. چند تیپ دیگر به نیروها اضافه شده. شاید چند روز آینده عملیات دیگری در کار باشد. یک روز نزدیک ظهر بود که بعد از جلسات متعدد و طراحی عملیات در سطح فرماندهان عالی، فرماندهان گردانها و معاونین آنان، برای توجیه ماموریت بعدی به اتاق عملیات فراخوانده شدند. شهید احمد کاظمی، فرماندهی تیپ نجف اشرف، ابتدا از استعداد قوای موجود در منطقه و محل استقرار آنها گفت و سپس روی نقشه، محل ماموریت یگانها را توضیح داد. در این مرحله علاوه بر حضور دو قرارگاه فتح و نصر، قرارگاه فجر نیز به استعداد سه تیپ پیاده وارد عمل شده بود. قرارگاه نصر با حرکت در امتداد مرز به سمت جنوب، ضمن بستن جادهی شلمچه به خرمشهر، خود را در محور نهر خین، به اروندرود میرساند. قرارگاه فجر در جناح میانی و در امتداد نهر عرایض به سمت اروندرود پیشروی میکرد. قرارگاه فتح نیز در امتداد جادهی اهواز- خرمشهر پیشروی کرده و برای گام بعدی در دروازهی شهر مستقر میشد. به این ترتیب خرمشهر به محاصره در میآمد و رزمندگان میتوانستند از همان محلی که عراق در آغاز جنگ وارد شهر شده بود برای آزاد سازی آن اقدام کنند. در صورتی که عراق گمان میکرد ایران از شرق و از سمت آبادان به خرمشهر حمله خواهد کرد. به همین خاطر استحکامات بسیاری در شرق خرمشهر ایجاد کرده بود. شهید کاظمی،فرماندهی تیپ نجف اشرف، مسیر حرکت گردان شهید چمران و گردانهای مجاورش را روی نقشه مشخص کرد. خودکارش را در امتداد جادهی اهواز- خرمشهر جلو برد: این خاکریز نقطهی رهایی نیروهاست. نیروها در راستای جاده جلو میروند و نرسیده به سیل بند عرایض به خاکریز اول دشمن میرسند. تا پشت میدانهای مین نیروها در استتار کامل حرکت میکنند. از معبرهایی که قبلاً شناسایی شده رد میشوند. این جا ممکنه دشمن متوجه حضور رزمندهها بشه. این نقطهی درگیرییه که نیروها باید بتونند خط رو بشکنند و وارد خاکریز دشمن بشوند. گردان شهید چمران هم روی جاده رو توی این منطقه پوشش میده تا برسند به سیل بند. اگر توی این مرحله از این گردان کسی باقی موند خودشو میرسونه به خاکریز دوجداره و همون جا مستقر میشه. جناح راست تیپ نجف اشرف، در مأموریت تیپ امام حسین(ع) بود که پل نو را تصرف میکرد. و بچههای بسیجی و سپاهی اعزامی از زنجان در گردان شهید چمران، مأموریت یافتند تا با گذر از میدان مین، خط تدافعی دشمن را بشکنند. پس از انجام عملیات پی در پی در منطقه و به خصوص یورشی که به دلیل خستگی نیروهای ایرانی موفقیت چندانی به دست نیاورده بود فرماندهان عراقی را به این نتیجه رسانده بود که ایرانیها دیگر توان عملیات دیگری را ندارند. به این ترتیب با وجود هوشیاری نسبی و حساسیت منطقه، دوباره زمینهی غافلگیر شدن قوای عراق در مرحلهی نهایی عملیات بیت المقدس، فراهم آمد. فرماندهان از اتاق عملیات بیرون آمدند و برای توجیه نیروهای خود به محل استقرار گردانهایشان باز گشتند. خبر حملهی قریب الوقوع به خرمشهر، روحیهی دوبارهای به رزمندگان بخشید. یگانهای شناسایی و تخریب از چند روز پیش، کار خود را شروع کرده بودند. فرماندهی عملیات، گزارشات ساعت به ساعتی از پیشرفت کار گردانهای تخریب دریافت میکرد و به گردانهای خط شکن منتقل میکرد. رزمندگان از دوستان و همشهریانشان حلالیت میطلبیدند و خداحافظی میکردند. برخی برای خانوادهایشان نامه مینوشتند. گروهی قرآن میخواندند. شب قبل از حرکت نیروها، فضای معنوی خاصی بر محوطهی دانشگاه شهید چمران حاکم بود.
نوار سفید رنگ بعد از اقامهی نماز ظهر، نیروها به خط شده و آماده شدند تا سوار اتوبوسها شوند. ردیف اتوبوسهایی که بدنهی آنها را گل مالی کرده بودند در سایهی درختهای انتهای محوطهی دانشگاه ایستاده بودند. حاج علی اکبر از گروه بسیجیانی که برای شنیدن سخنانش حلقه زده بودند بیرون آمد و به سوی محمد، آمد. به جای لباس روحانی چند روز پیش، لباس رزم پوشیده و عمامهی کوچک و سفیدی بر سر گذاشته بود. حاجی لبخندی زد و گفت: چند ماه بود که آرزوی چنین ساعاتی رو داشتم. محمد گفت: بهتر نبود با گردان پشتیبان همراه میشدید! خیلی از داوطلبین هستند که میخواهند در گردان خط شکن باشند. بچهها با صحبتهای شما روحیه میگیرند. حاجی قرآن جیبیاش را تا کرد. بوسید و توی جیب پیراهنش گذاشت: و منهُم من ینتظر… روزی میرسه که آدم دلش میخواد خودشو امتحان کنه. هنوز چند کلمهای با هم حرف نزده بودند که بچهها دوباره گرد حاجی جمع شدند.
کاروان اتوبوسها از اهواز خارج شدند. از کنار تمثال بزرگی از امام که در خروجی شهر به چشم میخورد گذشتند. بیشتر بچهها عکس کوچکی از امام به همراه قرآن کوچکی در جیب خود داشتند که هر از گاه با یاد آن قوت قلبی پیدا میکردند. بعد از گذشتن از چند تقاطع و گذر از منطقهی آبگیر به محلی رسیدند که قبلاً در دست قوای عراقی بود. جهادگران برخی از ادوات و سنگرهای باقی مانده از آنان را جمعآوری کرده بودند. در عرض چند روز، اوضاع این مناطق کلی تغییر کرده بود و هر جا نگاه میکردی پرچمی و تابلویی نصب کرده بودند که نشان آشنایی از ایران و انقلاب اسلامی با خود داشتند. در نزدیکی پاسگاه حسینیه در مقر تاکتیکی پیاده شدند. گردانها مهمات و ادوات لازم را دریافت کردند. پس از چند دقیقه، پیاده به محل استقرار نهایی خود حرکت کردند. از مناطقی رد شدند که برای وجب به وجب آن جنگیده و شهید داده بودند. شکست و عقبنشینی دشمن، تلخی از دست دادن یاران و همسنگران را کمتر میکرد. بعد از ساعتی پیادهروی قبل از غروب آفتاب به خاکریز خودی رسیدند. بعد از اقامهی نماز مغرب و عشا در طول خط مستقر شدند و منتظر دستور حرکت ماندند. با فرا رسیدن شب گهگاه منورهای پراکندهای در طول خط فرود میآمد. شب ساعت ده و نیم، اول خرداد بود. بیسیم به صدا در آمد. ناصر اجاقلو، بیسیمچی گردان، گوشی بیسیم را به فرماندهی خود سپرد. فرمان حرکت، از مقر تیپ، با اعلام رمز عملیات صادر شد. حمید باکری زیر لب دعایی کرد. رو به اسماعیلی و افراد گردان، که منتظر شروع عملیات بودند بسم الهی گفت و از جا برخاست. فرمان حرکت همزمان در مناطق مجاور نیز صادر شده بود. رزمندگان یکی یکی از خاکریز گذشتند. در حالی که سعی میکردند بدون جلب توجه و آهسته به خطوط دشمن نزدیک شوند پیشروی خود را آغاز کردند. تا رسیدن به موانع و سیم خاردارهای عراق، از لابه لای تپهماهورها و پستی و بلندیهای موجود در منطقه پیش رفتند. گاه صدای تکتیری از گوشه و کنار شنیده میشد. دقایقی قبل، نیروهای گردان تخریب، در مواضعی که معبری از میان سیمخاردارها و میدانهای مین ایجاد شده بود، نوار سفید رنگی کشیده بودند. رزمندگان پشت سر هم از میان سیمخاردارهای کنار زده شده، گذشتند. در بخشهای دیگر خط نیز رزمندگان گردانهای پیشرو همزمان به خاکریز دشمن نزدیک میشدند. ستون نیروها با بلند شدن صدای شلیک تیربار و دیدن گلولههای رسام که خطوط قرمزی در تاریکی رسم میکردند، لحظاتی مکث کرده دوباره به حرکت در میآمد. اسماعیلی در میانهی ستون پیش میرفت. گاه به پشت سر نگاه میکرد تا مطمئن شود مشکلی برای هیچ یک از نیروها پیش نیامده باشد. در طول پیشروی چند بار برای این که از نور منورها در امان باشند روی خاکها نشستند. منوری، چرخان و فشفشکنان روی زمین فرود آمد و خاموش شد.
پشت میدان مین حمید باکری، فرمانده گردان، با قدمهای بلند به اسماعیلی نزدیک شد. از او خواست تا ستون نیروها را متوقف کند چون انگار در یکی از میدانهای مین مشکلی پیش آمده بود. خبر داده بودند که یکی از معبرهایی که در میدان مین ایجاد شده به طور کامل پاکسازی نشده است. باکری با یکی از تخریبچیها، جلو رفتند تا میدان مین را چک کنند. ابتدای معبر را کنترل کردند. اما دیگر فرصتی باقی نمانده بود. یگانهای جانبی داشتند از میدان مین رد میشدند. با رسیدن آنان به خاکریز دشمن و شروع درگیری، عبور از میدان مین برای گردان بسیار سخت میشد. هوشیاری نیروهای عراقی، به معنی مقاومت و آتشباری روی بچهها بود که شهید و مجروح زیادی میگرفت. بخشی از نیروهایی که در قالب گروهان یک، طلایهدار گردان بودند پشت میدان متوقف شدند. معبر مین، عرضی کمتر از یک متر، و حدود شصت هفتاد متری عمق داشت. باید نیروها از آن عبور میکردند و بعد از گذر از میدان مین، یکصد تا صد و پنجاه متری پیش میرفتند تا به خاکریز عراق برسند. با اطلاع از عدم باز بودن کامل معبر نیروها پشت میدان مین کُپ کردند. گردانهای مجاور به خاکریز عراق نزدیک شده بودند. دقایقی بعد شلیک تیربارها و گلولهها و خمپارهها کم کم شدت گرفت. هشت، نه گردان دیگر پشت سر این گردان خط شکن منتظر بودند تا وارد منطقه شوند. حمید باکری از مقر فرماندهی کسب تکلیف کرد. گردانهای همجوار حرکت کرده بودند و جای درنگ بیشتر نبود. دستور صادر شد. باید از میدان مین عبور میکردند. نیروها به سرعت وارد معبر شدند و پیش رفتند. شدت گلوله باران لحظه به لحظه بیشتر میشد. عراقیها که متوجه حمله ایرانیها شده بودند از بالای خاکریز با تیربار و آرپیجی و خمپاره و هر سلاح معمولی که داشتند به سوی رزمندگان شلیک میکردند. دقایقی بعد گلولههای رسام آسمان منطقه را هاشور زدند. گلولهها از چپ و راست افراد رد میشدند. در هر قدمی که به جلو برمیداشتند گلولهها، پشت و جلوی پاهایشان خاک زمین را شخم میزدند. صفیر سربهای داغ از بغل گوششان رد میشد. چند نفری تیر خوردند و در معبر افتادند. نیروهای همجوار به خاکریز دشمن رسیده بودند و درگیری شدت گرفته بود. عدهای از داوطلبین به سوی معبر شتافتند و بیتوجه به آتش دشمن جلو رفتند. با وجود خطوط راهنما در معبر، به دلیل انفجارهای پی در پی و رگبار گلولهها چند نفری از معبر خارج شدند. یکی از بسیجیها پایش روی مین رفت و کناری افتاد. پای راستش تا بالای کمر آش و لاش شده بود. فریادی کشید و از هوش رفت. رگبار گلوله، سینهی بسیجی دیگر را شکافت. به پشت افتاد. نفر عقبی از رویش پرید و به پیشروی در معبر ادامه داد. برخی که میتوانستند توی چاله یا پشت کُپهی خاکی سنگر بگیرند رو به سوی خاکریز دشمن شلیک میکردند. چند موشک آرپیجی نیز به طرف خاکریز عراق شلیک کردند، شاید در کاهش حجم آتش آنان موثر باشد. یکی از نیروهای آرپیجیزن گلوله خورد و از میدان مین منحرف شد. لحظاتی بعد یکی از گلولههای آرپیجی در کولهای که پشتش داشت آتش گرفت. انفجار راکت، او را از زمین کند و به هوا پرتاب کرد. دود و آتش انفجار در هوا پخش شد. در میان گرد و خاکی که فرو مینشست پیکر تکه تکه شدهی آرپیجیزن روی زمین افتاد. تا نیروها از معبر رد شوند، تعدادی گلوله و ترکش خوردند و افتادند. چند نفری را هم انفجار مین از حرکت باز داشت. افرادی که از پشتسر میآمدند با وجود این که از دیدن شهدا و مجروحین متاثر شده بودند با عزمی راسخ از کنار و بالای سر مجروحینی که نالهکنان روی خاک افتاده بودند، رد میشدند و جلو میرفتند. به این ترتیب اندک اندک معبری به عرض نیم متر ایجاد شد. عاقبت گروهان یک و دو از معبر رد شدند و در حدود چند صد متریِ خاکریز عراق موضع گرفتند. در زیر حجم آتش دشمن، نیروها زمینگیر شده بودند و توان جلو رفتن نداشتند. موقعیت نگران کنندهای بود. یگانهای مجاور روی خاکریز با دشمن درگیر شده بودند. عدم حرکت نیروها در این محور به معنی فشار عراقیها روی یگانهای مجاور بود. به هر نحوی شده باید نیروها به جلو حرکت داده میشد. گاه از گوشه کنار صدای تکبیر و یاحسین از بچهها بلند میشد. حاج علی اکبر اسماعیلی به همراه چند تن از رزمندهها شروع کردند به گفتن تکبیر. بقیه هم با آنان همصدا شدند. در عرض چند لحظه افراد گردان یک صدا تکبیر سر دادند. صدای تکبیر، نیرومندتر از صدای شلیک گلولهها در فضا پیچید. در چند نقطه، برخی از رزمندگان برخاستند و تکبیر گویان به جلو دویدند. پشت سر آنان بقیهی افراد هم شروع به دویدن کردند. هنوز شعلهی چند تیربار روی خاکریز به چشم میخورد. چند گلولهی آرپیجی به سوی خاکریز شلیک شد و نیروها به پیشروی ادامه دادند. گلولهها همچنان از چپ و راست بر زمین مینشستند. ترکش خمپارهها چند نفر را روی زمین انداخت. صدای تکبیر، عراقیهای مستقر روی خاکریز را به وحشت انداخت؛ طوری که پس از عبور نیروها از خاکریز، بسیاری از آنان پا به فرار گذاشته بودند. گردانهایی که در عقب منتظر شکستن خط بودند، پشتسر هم وارد خاکریز شدند. برخی از نیروهای عراقی کنار و گوشه سنگر گرفته بودند و به طرف رزمندگان شلیک میکردند. درگیری با آنها شروع شد و چند لحظه به شدت ادامه یافت. با سرازیر شدن رزمندگان از چپ و راست، بر سر عراقیها گلوله بارید. یکی دو تا از سنگرها با گلولهی آرپیجی منهدم شدند. یگانهایی که وارد خاکریز میشدند به تعقیب عراقیها پرداختند. اسماعیلی از خاکریز سرازیر شد. منوری در هوا فرود میآمد. در نور منور برادر بزرگ را شناخت که کنار سنگری نشسته بود. جلو رفت. کنارش خم شد و صدایش کرد. سرش روی سینه خم شده بود و لباس خاکیاش غرق خون بود. حمید باکری از کنارشان رد شد. برگشت و لحظهای حاجی را دید. محمد، شانهی برادر را آهسته تکانی داد و دوباره صدایش کرد. شاید مجروح شده باشد. جوابی نیامد. درگیری به نقطه حساسی رسیده بود و خاکریز عراق سقوط کرده بود. دست روی زانو گذاشت، از خاک بلند شد و خود را به باکری رساند.
نیروها به دستور فرماندهان آرایش جدیدی گرفتند و در امتداد جاده اهواز- خرمشهر و رو به سمت خاکریز دوجداره و خرمشهر شروع به پاکسازی مسیر کردند. باقی مانده افراد گردان شهید چمران، که بسیاری از نیروهایش مجروح و شهید شده بودند، در جناح راست جاده به پیشروی خود ادامه دادند. گاه روی جاده، از برخی سنگرهای عراقی که پشت جاده بودند، مقاومتهایی صورت گرفت. در تاریکی شب ناغافل به طرف نیروهای خودی تیراندازی میکردند که با پاسخ متقابل و پر حجم آتش رزمندگان مواجه میشدند. تانکها و نفربرهای خالی در کنار و گوشهی دشت رها شده بودند. نزدیکیهای صبح نیروها خود را به خاکریز دو جداره رساندند. تصور میرفت عراقیها پشت این خاکریز سنگر بگیرند و دست به مقاومت بزنند. اما جز در برخی نواحی اکثر آنان تا خرمشهر عقب نشسته بودند و خاکریز تقریباً خالی مانده بود. با خاموش کردن آخرین مقاومتها خاکریز دو جداره کاملاً به کنترل رزمندگان درآمد. بعد از به جا آوردن نماز صبح نیروها به تحکیم موقعیت خود پرداختند. انتظار میرفت که تا ساعاتی دیگر عراق برای بازپسگیری مناطق از دست داده و خارج کردن خرمشهر از محاصره، دست به پاتکهای سنگینی بزند.
چند عراقی روی جاده حمید باکری در روشنایی صبح، نگاهی به دشتی که شب از آن رد شده بودند انداخت. رو به اسماعیلی کرد و گفت: ممکنه بعضی از بچهها هنوز اینطرف و اونطرف پراکنده باشند. موتور رو بردار و یک دوری بزن. اگر کسی رو دیدی هدایت کن بیار پشت خاکریز. باید آماده پاتک دشمن باشیم. اسماعیلی اسلحهاش را توی سنگر فرماندهی گذاشت. رفت سوار موتور تریل شد. گفت: بهتره ماشین تدارکات هم با من بیاد. حمید رو به خودرو تدارکات، اصغر هاشمی را صدا کرد: ماشین رو بردار و همراه اسماعیلی برو. مجید اسدی، یکی دیگر از افراد تدارکات هم، سوار خودرو شد. اسماعیلی، پیشاپیش با موتور تریل از وسط خاکریز دوجداره به سمت ابتدای جاده اهواز- خرمشهر راه افتاد. کمی که جلوتر رفتند از دور افرادی را دیدند که روی جاده ایستادهاند. افراد مسلح روی جاده، با دیدن آنها موضع گرفتند و اسلحههایشان را رو به آنها گرفتند. باز چند متری که جلوتر رفتند. دیشب نیروهای عمل کننده، این منطقه و روی جاده را از نیروهای عراقی پاکسازی کرده بودند. اسماعیلی با خود گفت اینها دیگر سر و کلهشان از کجا پیدا شد. موتور تریل را وسط راه، میان خاکریز دوجداره، رها کرد. عراقیها شروع کردند به شلیک. دوید و در سینهی خاکریز پناه گرفت. گلولهها، پشت پای اسماعیلی بر زمین نشستند. رو به اصغر هاشمی که خودرو را متوقف کرده بود کرد و فریاد زد: بیایین پایین! بیایین پایین! اصغر و مجید از خودرو پایین پریدند و خود را به سینهی خاکریز سپردند. گلولهی آرپیجیای که از طرف عراقیها شلیک شده بود به پشت خودرو خورد و منفجرش کرد. یک بسیجی، اسلحه به دست، از میان خاکریز دوجداره داشت به طرف آنها میدوید. نزدیک که شد اسماعیلی فریاد زد: کجا میبری اون اسلحه رو اخوی! و با دست اشاره کرد که اسلحه را به طرف او بیاندازد. بسیجی تنها، که انگار از دیدن عراقیها ترسیده بود اسلحه را به طرف اسماعیلی انداخت. سپس خود را به پشت خاکریز کشاند و پناه گرفت. اسماعیلی به تیراندازی عراقیها پاسخ داد و شلیککنان خود را عقب کشید. اصغر و مجید هم همراه اسماعیلی به طرف مقر نیروها دویدند. حمید باکری با شنیدن خبر حضور نیروهای عراقی روی جاده، بچهها را جمع کرد و دسته جمعی به طرف جاده راه افتادند. با نزدیک شدن به تقاطع خاکریز دوجداره و جاده، تیراندازی از هر دو طرف شروع شد. عراقیها که دیدند سنبه پُر زور است، از جاده عقب رفتند و ناپدید شدند. چند نفر از بچهها رفتند بالای خاکریز ایستادند تا ببینند در منطقه چه خبر است و سر و کله این عراقیها از کجا پیدا شده. در طرف دیگر جاده و کمی پایینتر، یک دژ هلالی شکل از لب جاده شروع شده و تا ابتدای شهر خرمشهر کشیده شده بود. نیروها پشت خاکریز موضع گرفتند و تبادل آتش بین عراقیها و رزمندهها شروع شد. فاصلهی بین طرفین درگیر چیزی کمتر از چهل پنجاه متر بود. سنگرهای عراقی با سقف بتنی محافظت شده بودند و عراقیها از شکاف زیر سقف تیراندازی میکردند. در برخی از قسمتهای دژ، سنگر دیدهبانی تعبیه شده بود که از آن با قناسه، گلو یا پیشانی یا قلب افراد را هدف قرار میدادند. چند نفر از بچهها بر اثر اصابت گلوله به سر و گردن از خاکریز به زیر غلتیدند. درگیری بدون نتیجه تا ظهر ادامه پیدا کرد. طاهر اجاقلو، یکی از بسیجیهای شجاع گردان، لحظهای نیم تنهاش را از خاکریز بالا آورد. کلاشینکفش را بالا گرفت تا شلیک کند. بلافاصله گلولهای به گلویش اصابت کرد. به پشت، از خاکریز به زیر غلتید. اسماعیلی که رسید بالای سرش داشت آرام و منقطع نفس میکشید. آمبولانسها به سرعت میآمدند و مجروحان را منتقل میکردند. اسماعیلی احساس کرد که لحظات آخر اوست. به کمک یکی از بچهها او را داخل آمبولانس گذاشتند و آمبولانس حرکت کرد. بعدها، پس از عملیات بیتالمقدس، یک روز او را در دژبانی دید. اسماعیلی فکر میکرد اجاقلو شهید شده؛ اما گویا گلوله به کنار گلوی او برخورده کرده و از همان جا خارج شده بود. مقاومت عراقیها پشت سنگرهای بتنی تا بعد از ظهر همچنان ادامه پیدا کرد. یک جیپ 106عراقی از کنار خاکریز دژ، روی جاده آمد. اما همین که نزدیکتر شد، بچهها راننده را به هلاکت رساندند. اگر مقاومتشان ادامه پیدا میکرد و بچهها نمیتوانستند دژ را بشکنند احتمالاً آنها میتوانستند وارد خاکریز دوجداره شده و از آنجا هم پلنو را بزنند و محاصره را بشکنند. دو نفربر پیام پی غنیمیتی به نیروهای ایران پیوستند و پشت خاکریز موضع گرفتند. کوبیدن خطوط دژ، نیاز به سلاحهای سنگین داشت و با آرپیجی و اسحلههای انفرادی کار زیادی از پیش نمیرفت. باکری، گروهی از رزمندهها را با خود همراه کرد و از خاکریز رد شدند. دورتر از دید دژ عراقی، دور زده به طرف دیگر جادهی اهواز- خرمشهر رفتند. آن جا خود را به پشت سنگرهای عراقی رساندند. پشت خاکریز و کنار جاده، سنگر گرفتند و شروع کردند به تیراندازی. یکی دو گلولهی آرپیجی ورودی سنگرها را منهدم کردند. تیراندازیها شدت گرفت و پس از یک ساعت درگیری، عراقیها از ابتدای دژ بیرون آمدند و تسلیم شدند. بچهها پانزده الی بیست سرباز عراقی را به پشت جاده منتقل کردند. نیروهای عراقی که این شرایط را دیدند، احساس کردند که از پشت سر مورد حمله قرار خواهند گرفت. همگی بیرون آمدند و در عرض چند دقیقه پشت دژ از سربازهای وحشتزدهی عراقی پر شد. رزمندهها و پیامپیها روی جاده آمدند. عراقیهایی که از جاده و بچهها دور بودند با اسلحه و تجهیزات از سنگرهاشان بیرون آمدند و شروع کردند دویدن به سمت خرمشهر. از آن جایی که خرمشهر هنوز در دست دشمن بود، باید از فرار نیروهای عراقی به آن سمت جلوگیری میشد. اسماعیلی از میان خاکریز دوجداره با تریل روی جاده آمد. حمید باکری اشاره کرد و گفت که به همراه تعدادی از رزمندگان برود و عراقیها را متوقف کند. یکی از نفربرهای پیامپی هم همراه تریل از جاده سرازیر شدند و گرد و خاککنان منطقه را به سوی انتهای دژ دور زدند. روبه روی سربازان فراری عراق درآمدند و دستور برگشت دادند. سربازان عراقی دوباره به سمت جاده برگشتند. با این شیوه هفتصد، هشتصد نفر از نیروهای عراقی مجهز به سلاح توسط چند نفر از بچهها با کمترین امکانات به اسارت درآمدند و با همهی تجهیزاتشان تسلیم شدند. به این ترتیب دژ با همهی سلاح و تجهیزاتی که داشت به تصرف نیروهای خودی درآمد. در طول ساعات بعد، عراق از دو محور خرمشهر و شلمچه، روی یگانهایی که روی پل نو مستقر بودند فشار آورد. با این کار سعی داشت با تصرف پلنو خط را بشکند و شهر را از محاصره نجات دهد. ولی نیروهای ایرانی با مقاومت، محاصرهی خرمشهر را تکمیل و تثبیت کردند و اجازهی پیشرفت به دشمن ندادند. رزمندگان شب را در خاکریز دوجداره و جاده مستقر شدند و برای ادامهی مرحلهی بعد منتظر دستورات بعدی ماندند. فرماندهان عراقی، خرمشهر را با وجود میدانهای مین وسیع دور شهر، موانع و کانالهای زیرزمینی داخل شهر که برای ارتباطات زیر زمینی ایجاد کرده بودند، غیرقابل سقوط تصور میکردند.
سوم خرداد فردای آن روز که روز سوم خرداد بود نیروها برای حرکت به سمت خرمشهر آماده شدند. از آنجایی که تحمل اشغال خرمشهر توسط عراقیها برای نیروهای ایران سخت و سنگین بود؛ روز پیشروی به سمت شهر، حال و هوای وصفناپذیری بر بچههای بسیج و سپاه حاکم بود و برای پا گذاشتن در خاک خرمشهر، لحظه شماری میکردند. نزدیک ظهر شهید احمد کاظمی، فرمانده تیپ نجف اشرف، در بین نیروها حاضر شد و دستور حرکت به سمت خرمشهر را صادر کرد. گردان شهید چمران، مستقیماً از روی جادهی اهواز، به سمت شهر حرکت کرد. در حال پیشروی به سمت شهر که حدود دو، سه کیلومتر بود با مقاومت چندانی مواجه نشدند. عراقیها در ورودی شهر خانههای مردم را خراب کرده و میدان مین و خاکریز ایجاد کرده بودند. نیروهای ایرانی از تمام محورها، از سمت پل نو، جاده اهواز- خرمشهر و نیز غرب کارون با همان شیوهای که شهر محاصره شده بود به سمت خرمشهر حرکت کردند. در ورودی شهر، عراق موانعی از اتومبیلهای سوخته، دیوارهای فرو ریخته و در و پنجرههای آهنی ایجاد کرده بود. در چند نقطه سربازانی که پشت موانع سنگر گرفته بودند شروع به تیراندازی کردند که با پاسخ رزمندگان رو به رو شد. بعد از چند دقیقه عدهای تسلیم شدند و تعدادی هم به سوی مرکز شهر فرار کردند. به دلیل شکست مقاومتهای اولیه و در محاصره بودن نیروهای عراقی، دشمن به شدت روحیهی خود را از دست داده بود؛ طوری که بعضی از نیروهایشان منتظر رسیدن نیروهای ایران بودند تا اسیر شوند. به همین جهت نیروهای ایران با کمترین درگیری وارد شهر شدند. در حالی که رزمندهها وارد اولین کوچه پس کوچههای خرمشهر میشدند؛ سکوت مرگباری بر خانههای نیمه مخروبه حاکم شده بود و احساس میشد که شاید کسی از نیروهای عراقی آنجا نباشد. وقتی بچهها شروع کردند به تکبیر گفتن؛ بالاخره عراقیها به صدای تکبیر، وحشت کرده و بیرون آمدند. سربازانی که تکه پارچهی سفید، یا پیراهنی پیدا کرده و پرچم سفیدی درست کرده بودند، در حالی که شعار الموت لصدام میگفتند، خود را تسلیم کردند. به دلیل کمبود نیرو، نمیتوانستند کسانی را برای انتقال اسرا مأمور کنند، بنابراین به آنان گفته شد که در امتداد همین جاده حرکت کنید و بروید. عراقیها در امتداد جاده راه افتادند تا به دیگر نیروهای ایرانی برسند. در داخل شهر صدای درگیریهای پراکندهای به گوش میرسید؛ ولی از مقاومتهای شدید و درگیریهای خانه به خانه خبری نبود. نیروها مجبور بودند از جاهایی مثل جاده و خیابان که مطمئن بودند میدان مین نیست؛ وارد شوند، در اصطلاح عملاً نیروها کانالیزه شده بودند. اگر آن همه نیرو که در داخل شهر مستقر بودند، اقدام به مقاومت میکردند، هم تلفات شدیدی از نیروهای مهاجم میگرفت و هم نفوذ به داخل خرمشهر و پاکسازی شهر به این راحتی امکانپذیر نمیشد. در اوایل جنگ، مردم در آنجا با دست خالی حدود سی و سه روز در مقابل لشکرهای زرهی عراق مقاومت کرده بودند. حالا با وجود حدود بیست هزار نفر نیروی عراقی، با امکانات و تجهیزاتی مثل توپ، تانک و موانعی که آنجا ایجاد کرده بودند، بچههای بسیج و سپاه از هر طرف که میخواستند وارد شهر میشدند. نیروهای گردان شهید چمران که وارد خرمشهر شدند، از مسیری که وارد شده بودند یکراست تا به اروندکنار پیش رفتند. در آنجا حجم نیروهای عراقی آنقدر زیاد بود که تشخیص نیروهای خودی از نیروهای عراقی به سختی امکانپذیر بود. به عراقیهای تسلیم شده با ایما و اشاره آدرس میدادند که در امتداد این خیابان حرکت کنید. گروههای پراکندهی رزمندگان هم در مسیر، آنها را به گروههای بعدی حواله میدادند. در شرایطی که عراق تمام نیروهای زبدهی خود، از جمله افسران، نیروهای گارد و سایر نیروهای تعلیم دیده را در آنجا مستقر کرده بود تا بتواند با دفاع از شهر آبرو و حیثیت خود را که زیر سوال رفته بود، حفظ کند چنین مقدر شد که نیروهای متجاوز، پست و ذلیل شوند و نتوانند مقاومت کنند؛ طوری که به دست و پای یک نوجوان 14، 15 ساله میافتادند که آنها را نکشد. با وجود نیروی زیاد دشمن در خرمشهر، رزمندگان حدود ساعت ده صبح وارد شهر شدند و تا عصر، شهر از آن همه نیرو پاکسازی شد. حدود دوازده هزار نفر فقط داخل شهر خرمشهر از نیروهای عراقیها اسیر شدند. این تعداد نیرو فقط اگر اراده میکرد که در داخل خانهها مقاومت کند تسخیر خرمشهر براحتی امکانپذیر نبود؛ چون جنگ در داخل شهر، نسبت به خاکریز دشوارتر است. تانکها و نفربرها و خودروهای عراقی به صورت ستون عظیم زرهی و نفربر در داخل شهر و خیابانهای اصلی و فرعی، مستقر بودند، با امید اینکه محاصره شکسته شود و اینها بتوانند از شهر خارج شوند. تیپها و لشکرهای سپاه با همین غنائم و تجهیزات، اقلام و ادوات زرهی و ابزار توپخانههای غنیمیتی تشکیل و مجهز شدند. در آن شرایط کمبود سلاح و تجهیزات رزمندگان مجبور بودند با به دست آوردن غنائم از ارتش عراق، با آنان بجنگند.
پاکسازی ستون نیروهای گردان شهید چمران از دو جانب یکی از خیابانهای شهر به طرف جنوب شهر پیش روی میکرد. در نزدیکی کوی راه آهن و در گوشهی میدان، یک سنگر عراقی بود. سربازان از پشت سنگر بیرون آمدند و به طرف راه آهن دویدند. اسماعیلی به همراه چند تن دیگر آنها را تعقیب کردند. بقیهی نیروها هم محتاطانه محله را زیر نظر گرفته بودند. بعد از چند دقیقه تعقیب و گریز و شلیک متقابل سربازان عراقی در پشت مخروبهای سنگر گرفتند. با شلیک آرپیجی توسط یکی از رزمندگان، سنگر عراقیها منهدم شد و سربازانشان به هلاکت رسیدند. یگانهای دیگر هم وارد خرمشهر شده بودند و هر گروه از یک طرف مشغول پاکسازی شهر بودند. صدای تیراندازی از کنار و گوشه به گوش میرسید. صدای هلیکوپتر عراقی در سطح شهر پیچید. رزمندهها در آسمان دنبال محل هلیکوپتر میگشتند. یک آن از بالای ساختمانها و درختها، هلیکوپتر ظاهر شد. یکی از بسیجیها روی اتومبیل سوختهای رفت تا بهتر ببیند. هلیکوپتر بعد از یک دور چرخ زدن آتش گرفت و کجکی به سوی زمین سقوط کرد. به این ترتیب فرماندهان عراقی هم که در آخرین لحظه قصد فرار داشتند، ناکام شدند. دو سه ساعتی از ظهر میگذشت که شهر به تسخیر نیروهای ایران درآمد. هرچند بعضی جاها درگیریهای متفرقه وجود داشت، ولی عملاً اکثر یگانها داخل شهر بودند و عمده نیروهای دشمن، آنهایی که مقاومت میکردند، به هلاکت رسیده بودند. بقیهی نیروها هم اسیر شده و در حال تخلیه بودند. گروهی از جهادگران هم امکانات و تجهیزات به غنیمت گرفته شده را جا به جا میکردند. در این زمان شهر کاملاً پاکسازی نشده بود. در کنار و گوشهی شهر از کلاه کاسکت، پوتین و تجهیزات عراقیها پُر بود. در برخی جاها هم کنار سنگرهای ایجاد شده تلی از مهمات، سلاحهای انفرادی و فشنگ و گلولههای خمپاره جمع شده بود. وانت بارهای تدارکات یکی یکی مهمات را بار میکردند تا آنها را از سطح شهر جمع کنند. نیروهای گردان شهید چمران به اروندکنار رسیدند. تعدادی از سربازان عراقی خود را به داخل آب زده بودند و داشتند به سمت دیگر اروند فرار میکردند. تعدادی تا کمر و سینه داخل آب شده و در حال رفتن بودند. تعدادی هم تازه داخل آب شده بودند. آنهایی که تازه وارد آب شده بودند، وقتی ایرانیها را دیدند از ترس تیراندازی آنها، دستهایشان را بالا آوردند و فهماندند که قصد تسلیم شدن دارند. باکری به بچهها گفت: اونایی رو که میخواهند برگردند، نزنید! بچهها اسلحههایشان را به طرف آنهایی که داشتند دور میشدند شلیک کردند. تیرها روی آب خطوط سفیدی به جا گذاشتند. تعدادی از عراقیها گلوله خوردند و شدت آب، آنها را با خود برد. بقیه برگشتند و در حالی که آب از سر و رویشان چکه میکرد به اسرای دیگر پیوستند. اسماعیلی برای جمع آوری نیروهایی که کنار و گوشه پراکنده شده بودند به طرف یکی از خیابانهای فرعی رفت. در آنجا یک خودرو عراقی دید که رانندهاش هم پشت فرمان نشسته است. دور زد و از خیابان کناری به خودرو نزدیک شد. سپس جلو رفت و با اسلحه اشاره کرد که راننده پیاده شود. پشت خودرو، چند زخمی عراقی بود. از راننده خواست تا زخمیها را پایین بیاورد. سلاح آنها را توی خودرو گذاشت. پشت فرمان نشست و راه افتاد. ساعتی بعد پس از استقرار گردان شهید چمران در نزدیکی اروند، اسماعیلی به همراه حمید باکری و دو، سه نفر دیگر به طرف ساحل اروند رفتند. در امتداد اروند کنار پیش میرفتند. به نظر نمیرسید در آن سکوت و خلوت خانههای مشرف به ساحل کسی باقی مانده باشد. ناگهان از پشت درختچههای رو به رویشان چند نفر سلاح به دوش که در حال صحبت کردن با هم بودند به سمت آنها آمدند. ابتدا فکر کردند از بر و بچههای یگانهای ایرانی باشند اما نزدیکتر که شدند؛ دیدند عراقی هستند. عراقیها هم تازه در پانزده متری متوجه ایرانی بودن آنها شده بودند. همچنان بهتزده چند قدمی آهسته نزدیکتر آمدند. یکی از نیروهای سپاهی بر سر آنها فریاد کشید و خواست که سلاحشان را زمین بگذارند. بقیه از هم فاصله گرفتند و سلاحشان را رو به عراقیها بالا آوردند. عراقیها هم سلاحها و تجهیزاتشان را بر زمین گذاشتند. دستهای خود را بالا گرفتند و تسلیم شدند. بعد با ایما و اشاره به آنان دستور داده شد که به طرف مقر گردان حرکت کنند. تا عصر پاکسازی شهر ادامه داشت. در این عملیات و آزادسازی خرمشهر دو گردان از نیروهای زنجان، گردان شهید چمران و گردان شهید مطهری، حضور داشتند. این دو گردان مرحله سوم هم خطشکن بودند و نهایتاً در پاکسازی شهر نیز حضوری فعال داشتند. شبی که عملیات تمام شد و شهر خرمشهر پاکسازی گردید؛ مردم در شهرهای مختلف ایران به خصوص ساکنین خرمشهر که بعد از شروع جنگ، آوارهی شهرهای دیگر شده بودند، با شنیدن این خبر، مجالس جشن و سرور برپا کردند. نیروهایی هم که وارد شهر خرمشهر شده بودند به شکرانهی این پیروزی و نعمتی که خداوند به آنان داده بود مشغول راز و نیاز و نماز شب شدند. بالاخره شهر تثبیت شد و گروهی در آنجا مستقر شدند تا نیروهای بعدی بیایند و شهر را تحویل بگیرند. در این زمان یگانهای عمل کننده از منطقه خارج شدند و برای بازسازی و استراحت به عقب برگشتند. در مقر تاکتیکی، سلاحها و مهماتشان را تحویل دادند و راهی اهواز شدند. در شهر، شور و غوغایی بر پا بود. جلو سردر مغازهها پرچم زده بودند و چراغها همه روشن بود. اسماعیلی لباسهای خاکیاش را عوض کرد، از همرزمانش خداحافظی کرده راهی زادگاهش، زنجان شد. پیکر حاج شیخ علی اکبر اسماعیلی چند روزی میشد که منتقل شده بود. به خانه که رسید، مراسم شب هفت آن شهید در حال برگزاری بود.
خوراک مرغ تنها ده روزی از اردیبهشت نمیگذشت که هوای گرم اهواز خود را به رخ بچههای شهر و روستاهای کوهستانی زنجان کشید. نیروها با سرعت از کنار شهر اهواز رد شدند و در دانشگاه شهید چمران که مقر لشکر بود پیاده شدند تا با برخی از بر و بچههایی که از قبل در پایگاه بودند در قالب دو گردان ترکیبی از نیروهای سپاه و بسیج متشکل شوند. محمد اسماعیلی نیز به عنوان جانشین فرمانده گردان شهید چمران از تیپ نجف اشرف، ماموریت یافت تا بلافاصله به نیروهای خط مقدم در آنسوی رود کارون ملحق شود. رزمندگانی که از زنجان در مرحلهی اول عملیات حضور داشتند در دو گردان سلمان و شهدا بودند. خبر شروع عملیات تازه، آن هم به فاصلهی فقط چهل روز پس از عملیات فتحالمبین، شور و اشتیاقی در رزمندگان ایجاد کرده بود. رزمندگان را بعد از تحویل گرفتن سلاحها و مهمات، در سایهی یک ساختمان نیمه کاره جمع کردند تا ناهار از راه برسد. یکی از بسیجیها از اسماعیلی که جلو صف ایستاده بود پرسید: ما به کدام منطقه میرویم؟ اسماعیلی گفت: کمی صبر کنید. بعد از ناهار مشخص میشود. بسیجی جوانی که بیش از نوزده سال نداشت گفت: کاری کنید تا عملیات تمام نشده ما را بفرستند جلو. دیگری گفت: نترس برادر تا خرمشهر راه درازی در پیش است. محمود عباسی، فرمانده گردان شهید چمران، که تازه به نزدیک گروه رسیده بود گفت: برادرا! شب این جا ماندگار شدیم. همه با تاسف هویی کشیدند که بلافاصه گفت: اما فردا اول وقت خدمت برادرای بعثی میرسیم ان شااله. همه یک صدا تایید کردند و تکبیر گفتند که صدای تکبیر به صدای قژقژ وانتبار حمل غذا ختم شد. یکی فریاد زد: صلوات... یکی از بسیجیهای داوطلبی که در شکست حصر آبادان نیز شرکت کرده بود با خنده گفت: خودتان را برای خوراک مرغ آماده کنید. دیگری گفت: از کجا معلوم ناهار مرغ باشد؟ اولی جواب داد: برادرایی که به خط مقدم میروند باید مرغ بخورند تا بالهایشان برای پرواز تقویت شوند. گروهی از داوطلبین جوانی که هنوز آموزش ندیده و لباس خاکی نپوشیده بودند از راه رسیدند. خوش و بشکنان از کنار بسیجیها گذشتند و رفتند تا در بخش شرقی پایگاه به گردان آموزشی محلق شوند. رحیم تاران، فرمانده گردان شهید مطهری، با وانت تدارکات آمد و کنار سکوی سیمانی توقف کرد. اعلام شد که بعد از ناهار و نماز باید سریع آماده شوند تا راهی منطقهی دارخوئین شوند. اسماعیلی از جمع رزمندگانی که دور هم نشسته بودند، دور شد تا شاید خبری از برادرش، حاج علی اکبر اسماعیلی بگیرد. در گوشهای از پایگاه، جهادگران کنار ردیف چند لودر، بولدزر و گریدر و کمپرسی، چادر زده بودند. نزدیکتر رفت و دربارهی برادرش پرسید اما هیچ کدام از جهادگران، خبری از او نداشتند. گفتند از سید بپرس که هم تازه از خط آمده و هم با حاج اسماعیلی در یک گردان بودند. پشت چادرها پیرمردی با سر و موی سفید کنار شیر آب داشت وضو میگرفت. جلوتر رفت و پرسید: سلام آقا سید، میگویند شما تازه از خط آمدین، حاج علی اکبر اسماعیلی را ندیدید؟ پیر مرد بلند شد و گفت: شما برادرش هستی اخوی؟ - بله حاج آقا، از کجا فهمیدید؟ - خوب، کم شبیهش نیستی. خدا حفظش کند حاجی رو. وقتی داشتم میآمدم اهواز، توی دارخوئین موند. توی این عملیات، هم به جهادگر نیاز هست هم به روحانی. انشااله شما راهی خط مقدم هستید؟ - بله آقا سید! اگر خدا بخواهد. - خدا اجر بدهد، سلام مرا بهش برسانید. شب را در چادرهایی که از گردانهای اعزام شده به خط به جا مانده بود استراحت کردند تا خستگی راه دراز زنجان تا اهواز را از تن به در کنند.
چند فلش قرمز در تاریک روشنای صبح، رزمندگان گروه گروه در چند گوشه از پایگاه به صف نماز ایستادند. در حین نماز صدای غرش هواپیمایی از دور به گوش رسید. مکبّر که روبروی صف نماز ایستاده بود دستش سایهی چشمها کرد و توی آسمان دنبال هواپیما گشت. اما خبری نشد. نماز که پایان یافت چای و صبحانه بین رزمندگان پخش شد. هوا دیگر کاملاً روشن شده بود که رزمندگان سوار تویوتاها و وانتهای نیسان و لندکروزها شدند. چند نفربر ارتشی نیز بقیهی دستهها را سوار کرد و با فاصله از پایگاه خارج شدند. در طول راه اهواز به دارخوئین چند بار توقف کردند و کنار جاده ایستادند. چند آمبولانس با سرعت به طرف اهواز میرفتند. کنار راه، در چند جا هم ایستگاههای صلواتی دایر شده بود. در طول جاده که از قبل بر اثر شدت انفجار بمب و خمپاره و گلولههای توپ عراقیها جا به جا کنده شده بود، آسفالت تازه ریخته بودند. در انتهای افق غرب جاده، چند ستون دود به هوا برخاسته بود. این جاده که مستقیم به آبادان میرسید یکی از دو جاده اسفالتی بود که اهواز را به شهرهای جنوبی آبادان و خرمشهر وصل میکرد. جادهی اول که جاده اهواز خرمشهر بود دست عراقیها بود. رود کارون هم مابین این دو جاده بین اهواز و خرمشهر پیچ و تاب میخورد و تا قبل از شروع عملیات بیتالمقدس خط فاصل نیروهای خودی و عراقیها محسوب میشد. ساعتی به ظهر مانده بود که یگانها یک به یک به دارخوئین رسیدند. دارخوئین روستایی عرب نشین بود که سکنهاش بر اثر گلوله باران، خانههایشان را تخلیه کرده و آوارهی شهرهای دیگر شده بودند. کمی دورتر از روستا تاسیسات انرژی اتمی دیده میشد که پایگاه و مقر رزمندگان بسیج و سپاه و ارتش شده بود. مسیرها از رفت آمد رزمندگان و خودروهای تدارکات و آمبولانسهای امداد شلوغ بود. نیروهای تازه نفس به محض پیاده شدن سعی داشتند از رزمندگان مستقر در منطقه راجع به چند و چون عملیات دیشب اطلاعاتی بگیرند. محمد اسماعیلی دو تن از همسنگران قدیمیاش را در گوشهای یافت. خبر گذشتن موفقیتآمیز رزمندگان از رود کارون و رسیدن به جادهی اهواز-خرمشهر موجب شادی نیروهای تازه نفس شده و روحیهای مضاعف در دل آنان ایجاد کرد. یکی از نیروهای سپاهی که بازوی دستش را باند پیچی کرده بود، در حلقهی رزمندگان تازهنفس ایستاده بود و از عملیات شب پیش تعریف میکرد: روی جاده درگیری شدید است. از صبح تا حالا عراق چند بار پاتک زده. یکی از رزمندهها پرسید: الان جاده دست ماست؟ مجروحی که بازویش ترکش خورده بود جواب داد: نه همهش. دیشب که حمله شروع شد بچهها توانستند خودشان را به جاده برسانند. الان بخشی از جاده دست ماست. خدا کنه بتوانند جاده را حفظ کنند؛ چون اگر عراقیها روی جاده بیایند اوضاع وحشتناک میشود. یک دوشکا بگذارند روی جاده میتوانند روی جاده و سراسر منطقه را که مثل کف دست صاف است، زیر تیر داشته باشند. یکی از نیروهای جهادی پرسید: خاکریز و سنگر چی؟ بچهها خاکریز ندارند؟ - چرا! روی جاده، عراقیها قبلاً خاکریز زده بودند برای ما... بقیه خندید. یکی از رزمندهای موتورسوار که تازه از خط برمیگشت به جمع ملحق شد. دنبال یکی از همشهریانش میگشت. بسیجیها سوال پیچش کردند تا خبرهای تازهتری از خط مقدم بگیرند. میخواستند بدانند چه قدر دشمن را به عقب راندهاند و برای رسیدن به خرمشهر چه عملیات دیگری در پیش است. فرماندهان گردانها به طرف سنگر بزرگ فرماندهی رفتند تا در مورد حضور در خط مقدم، طرحها و توجیهات لازمه را دریافت کنند. اسماعیلی هم همراه محمود عباسی و رحیم تاران، به طرف سنگر فرماندهی رفتند. آستانهی سنگر با گونیهای شن بالا آمده بود و سقف با تیرهای چوبی و ایرانیت پوشیده شده بود. کف سنگر چند پله گودتر بود. بر روی یکی از دیوارهای سنگر نقشهی منطقه عملیاتی نصب شده بود. نقشه، مربوط به سقوط خرمشهر بود. چند فلش قرمز به نشانهی مسیر حمله عراق، بیرحمانه از غرب و شمال شهر به داخل شهر کشیده شده بودند.
پل آزادی خرمشهر نیروهای تازه نفس ماموریت داشتند تا سریعاً خود را به جاده اهواز خرمشهر برسانند و جایگزین نیروهایی شوند که از صبح در برابر پاتکهای دشمن مقاومت میکردند. اسماعیلی که از سنگر فرماندهی بیرون آمد قبل از پیوستن به نیروها راهی مقر نیروهای جهادی شد تا شاید این بار بتواند نشانی از برادر بیابد. به دنبال حاج علی اکبر به هر سو چشم میگرداند. از دور کسی را دید که با لباس خاکی بسیجی، عمامه سفیدی روی سر داشت. گامهایش را سریعتر کرد. مدت اقامت حاجی در جبهه داشت طولانی میشد و همهی خانواده دلتنگش شده بودند. حالا دیگر نوبت او بود که به مرخصی برود و تجدید قوا کند. با خود فکر کرد چگونه برادر را قانع کند تا برگردد؛ چون به خانواده قول داده بود کاری کند که برادرش برای مدت کوتاهی هم که شده به شهرشان برگردد. اما میدانست که حاجی به این راحتی از عملیاتی که تازه شروع شده صرف نظر نخواهد کرد. توی این فکر بود که با بسیجی روحانی روبه رو شد. روحانی جوانی بود که با لبخند از اسماعیلی استقبال کرد. وقتی اسم حاجی را شنید به آن طرف مقر نیروها که به کارون میرسید اشاره کرد: حاجی رو آخرین بار اون طرف کارون دیدم. داشتند یک جاده خاکی میزدند. یک جاده با خاکریز باید میزدند از اون ور کارون تا جاده اهواز خرمشهر تا تدارکات و پشتیبانی از نیروها راحتتر باشه. اسماعیلی پیش نیروهای دیگر برگشت. رزمندگان دسته دسته نشسته بودند. فرماندهان و معاونین آنان، آماده میشدند تا نحوهی عمل نیروها و جزئیات پیشروی تا خط را برای بچهها توضیح دهند. بیسیمچیهای گردانها هم که بیسیمهای تازهای تحویل گرفته بودند مشغول امتحان کردن آنها بودند. هر دسته یکی دو آرپیجی زن و یک تیربارچی داشت. در آخرین لحظات فشنگهای اضافی و تعداد محدودی نارنجک بین رزمندگان توزیع شد. انتظاری پایان ناپذیر برای پیوستن به رزمندگانی که دلاورانه در مقابل پاتک لشکرهای مکانیزهی عراق ایستاده بودند، نیروهای تازه نفس را کم کم کلافه میکرد. خبری از دستور حرکت نبود. صدای آهنگران از محل چادر تبلیغات در گوشه و کنار استقرار نیروها میپیچید و برخی آن را زیر لب زمزمه میکردند. ساعتی که گذشت اسماعیلی از مقر فرماندهی به سوی بچهها آمد: برادرا حاضر باشند بعد از اقامه نماز ان شااله حرکت میکنیم. تویوتاها و لندکروزها از راه رسیدند. همگی آماده بودند تا سوار خودروها شده و از پل روی کارون رد بشوند. دوستان و هم محلیها سعی میکردند نزدیک هم باشند و سوار یک ماشین شوند. با دستور فرماندهان رزمندگان به سرعت پشت ماشینها جا گرفتند و ردیف تویوتاها به طرف کارون حرکت کرد. خورشید از نیمهی آسمان گذشته بود و داشت به طرف افق غرب پیش میرفت. سایهی دراز ماشینها و بسیجیهایی که اسلحه به دست پشت آنها نشسته بودند روی خاک کنار جاده افتاده بود. آب گلآلود با تلاطم ولی یکدست در بستر کارون جریان داشت. پل پیش ساختهای که ارتش روی رودخانه نصب کرده بود، عرض صد و پنجاه متری کارون را طی میکرد و به راه خاکی آن طرف رودخانه میرسید. در ابتدای پل تابلویی دیده میشد که رویش نوشته شده بود: پل آزادی خرمشهر. کمی دورتر از ساحل و پشت تعدادی نخل دود خورده، خاکریز کم ارتفاعی که عراقیها قبلاً احداث کرده بودند شکافته شده بود و راه خاکی از میان آن عبور میکرد.
خاکریز خونین خودروها و نفربرها با سرعت پیش میرفتند و غباری که از چرخهایشان بلند میشد هوا را پوشانده بود. کمی جلوتر انگار قسمتی از جاده را آبپاشی کرده بودند، گرد و غبارها کم شدند؛ اما همچنان سنگریزهها به کف ماشینها اصابت میکردند و مثل رگبار مسلسل صدای موتور ماشینها را در خود گم میکرد. هفت - هشت کیلومتری از کنار لودرها و ماشینهای تدارکات و موتور سیکلتها رد شدند و پیش رفتند. رفته رفته صدای انفجارها واضحتر و مشخصتر به گوش میرسید. محمد اسماعیلی از شدت گرد و خاک سرفهای کرد و در امتداد افق، قسمتی از خط صاف جاده را تشخیص داد. از پشت جاده چند ستون دود به هوا برخاسته بود. تویوتاها فاصلهی بیشتری از هم گرفتند و باز هم جلوتر رفتند. در منطقهای که کمی گودتر بود و جای دورزدن چرخ ماشینها روی زمین مانده بود ایستادند. صدای تیربار و گلوله انگار از چند متری شنیده میشد. رزمندگان از ماشینها پایین پریدند. فرمانده گروهانها و دستهها هر یک نیروهای خود را گوشهای میکشیدند و به صف میکردند تا با ستون یک به طرف جلو پیشروی کنند. محمد اسماعیلی کنار برادران ارجمندفر، حمید و مجید رفت. مجید پرسید: تونستی از حاجی خبری بگیری؟ محمد جواب داد: نه، نمیدونم الان کجاست. اما اگر برای من اتفاقی افتاد، حاجی را که دیدی پیام من را بهش برسان و بگو در خانه منتظرت هستند. عباسی فرمانده گردان از بس داد زده بود که صدایش به همهی بچهها برسد، صدایش گرفته بود. با صدای گرفته دستور حرکت داد و تاکید کرد که فاصلهتون رو حفظ کنین. رزمندگان با فاصلهای که از هم گرفته بودند دیگر نمیتوانستند با هم حرف بزنند و تنها موسیقیی گامهایشان روی خاک، همراهیشان میکرد. به شیاری رسیدند که عراقیها کنده بودند و سراسر آن را سیم خاردار کشیده بودند. در قسمتی سیمخاردارها را کنار زده و شیار را با خاک پر کرده بودند. جلوتر که رفتند پشت شیار یک سنگر کمین بود که چند جنازهی عراقی پشت آن افتاده بود. باقیماندهی یک نفربر سوخته که تبدیل به آهنپارهی سیاهی شده بود جلوتر دیده میشد. گاه خمپاره یا گلولهی توپی زوزهکشان خود را در گوشهای به خاک دشت میکوبید و با انفجارش کلی ترکش و خاک و سنگ به اطراف میپراکند. رزمندگان با پشت خمیده هر چه جلوتر میرفتند به سرعتشان میافزودند و میدویدند. دو سه باری هم که خمپارهای به نزدیکشان اصابت کرد چند ثانیهای روی زمین نشستند. به خاکریز پشت جاده که رسیدند به چند دسته تقسیم شدند. هر گروه در قسمتی از خاکریز مستقر شد. روی جاده و سمت غرب آن قدم به قدم آثار و بقایای اجساد و تجهیزات و ادوات منهدم شده و سوختهی عراقی به چشم میخورد. در گوشهای چند برانکارد به خاکریز تکیه داده شده بود. لکههای خون خشک شده روی برزنت برانکاردها ماسیده بود. گاه که بادی میوزید بوی تند سوختگی را با خود میپراکند. پشت خاکریز هر رزمنده برای خود گودالی کنده بود و در آن پناه گرفته بود. گلولههای تانک و خمپاره بخشهایی از خاکریز را منهدم کرده بودند. از بالای خاکریز که نگاه میکردی، دشت، گورستان تانک و نفربر بود. کسانی که با دوربین نگاه میکردند میدیدند که تانکهای عراقی لحظهای از سنگر خود بیرون میآیند، شلیک میکنند و چند ثانیه بعد دوباره به مقر خود برمیگردند. گاه تعدادی از تانکها با هم از مقرشان بیرون میآمدند و به قصد حمله پیش میآمدند. رزمندهها صدا میکردند که: آرپیجیزن بدو! آرپیجیزن بدو! اما تانکها دوباره در مقرهای دیگری پناه میگرفتند و از نظر دور میشدند. این تبادل آتش، ساعتی ادامه داشت. گهگاه به مدت چند لحظه حجم آتش شدت میگرفت و گلولههای توپ و خمپاره و تیربار مثل تگرگ روی خط میبارید. خمپارههایی که پشت خاکریز میخورد تعدادی مجروع گرفت. نیروهایی که از دیشب میجنگیدند کم کم برای تجدید قوا به پشت خط رفتند. نیروهای تازه نفس آمادهی در هم کوبیدن آخرین پاتک عراقیها قبل از فرا رسیدن شب بودند. شاید عراقیها هم در این فکر بودند که قبل از فرا رسیدن شب دوباره بتوانند جاده را از دست نیروهای ایرانی خارج کنند. ناگهان دهها تانک از گوشه و کنار دشت، و شمال جاده، انگار از زمین جوشیده باشند شروع به پیشروی کردند. سربازان عراقی هم پشت تانکها پیش میآمدند. وقتی تیربار تانکها، لبهی خاکریز را به گلوله میبستند، ذرات خاک و غبار مانند ابری در هوا پخش میشد، طوری که نمیشد سر از خاکریز بالا آورد. چند نفر از آرپیجیزنها از خاکریز عبور کردند تا در پناه پستی و بلندیهای دشت خود را کمی جلو بکشند و موقعیت مناسبی برای شکار تانکها به دست بیاورند. گاهی یک گلولهی تانک بخشی از خاکریز را منهدم میکرد و رزمندهای از بالای خاکریز به زیر میغلتید. لحظاتی شدت تبادل آتش به حداکثر خود میرسید و هوا پر از دود و گرد و غبار میشد. هر بار که یک آرپیجیزن بلند میشد شلیک کند فوراً هدف رگبار دیگر تانکها یا نفربرها قرار میگرفت. گاه سربازان پیادهی پشت سر تانکها خود را با رگبار بیهدفی نشان میدادند. تعدادی از رزمندگان هم از خاکریز گذشتند تا در دشت، در پناه تپههای ماهوری سنگر بگیرند و پیشروی پیادهی دشمن را متوقف کنند. برخی از گلولههای آرپیجی به مقر تانک اصابت میکرد. به نظر میرسید تانک منهدم شده اما یک دقیقه بعد تانک از مقر خود دوباره بیرون میآمد و شلیک میکرد. دستور داده شد که اجازه بدهند تا تانکها نزدیکتر شوند. رزمندهها با فریاد به هم دیگر اطلاع میدادند که: نزنین، نزنین، بزارین بیان جلوتر! چند دقیقه بعد صدای شنی تانکها در دشت پیچید. حتی میشد ارتعاش زمین را احساس کرد. تانکها که کمی جلو خزیدند شلیک خمپارهها متوقف شد. از آخرین مقرها که عبور کردند سرعتشان را چند برابر کردند. چند نفربر هم به آنها ملحق شد. رزمندهای پشت نفربر سوختهای موضع گرفته بود. لحظهای بلند شد و آرپیجیاش را به سوی تانکی شلیک کرد. ناگهان زمین و زمان به هم ریخت. آرپیجیها پشت سر هم شلیک شدند. رگبار دوشکاها و گلولههای تانک گرد و غبار سیاهی روی خاکریز راه انداختند. تعدادی از تانکها پشت سر هم منفجر شدند و سربازان عراقی در پناه تپههای ماهوری، پا به فرار گذاشتند. رزمندگان تکبیر گویان از خاکریز بالا آمدند. گلولهی تیربار ژِسه و کلاشینکف بود که بدرقهی راه سربازان بعثی میشد.
نفربر عراقی یکی از نفربرهای عراقی که در پناه دود تانک منهدم شدهای پیش آمده بود یکراست به طرف جاده و خاکریز آمد. اندکی از بخشی که فروریخته بود بالا آمد. بعد به طرف پایین جاده چرخید و سر و ته شد. انگار میخواست از همان جایی که آمده برگردد. بهش امان ندادند و از چپ و راست بر سرش گلوله بارید. یکی از رزمندهها یک گلوله آرپیجی به قبضه زد و به طرفش شلیک کرد. انفجار، نفربر را درجا به هوا بلند کرد. به زمین که کوبیده شد شنیهایش از هم وارفتند. سرنشینان نفربر بیرون پریدند و خود را در سینهی غربی جاده گم و گور کردند. چند دقیقه بعد از دور کلاه و اسلحههایشان در پست و بلندیهای کم ارتفاع دشت دیده میشدند. تانکها و نفربرهای باقی مانده سریع خود را عقب کشیدند. چند لحظه بعد از عقب نشینی عراقیها دوباره خمپاره و گلوله باران خط شروع شد. آن شب عراق از پاتکهایش نتیجه نگرفت و جاده در دست نیروهای ایرانی باقی ماند و در روزهای بعد تثبیت شد. آسمان جنوب غرب خوزستان شب نسبتاً آرامی را پشت سر گذاشت. با طلوع آفتاب از دور دو لودر از طرف کارون به جاده نزدیک شدند. روز قبل یک لودر جهاد مورد اصابت قرار گرفته بود و بقایای آن در دشت، کجکی کنار تلی از خاک افتاده بود. لودرها خاک چند سنگر عراقی را که از قبل مانده بود شکافتند و خاک آن را روی جاده ریختند. باید خاکریز را برای پاتکهای احتمالی عراق تقویت میکردند. دیدهبانها هم از تحرکات عراقیها خبر دادند. گویا آنها هم میخواستند با زدن خاکریز بین مقرهای متفرقه خطوط دفاعی جدیدی ایجاد کنند. چند دقیقه نگذشته بود که دوباره صفیر خمپارهها هوا را شکافتند. در این فاصله لودرها توانسته بودند با مرتفع کردن خاکریز جایگاه تقریباً امنی برای خود درست کنند. کار مرمت خاکریز در طول خط ادامه پیدا کرد. چند دقیقه بعد شهدا و مجروحین را از بخش جنوبی و پایین جاده آوردند تا به پشت خط منتقل کنند. گویا بخشی از قوای عراقی توانسته بودند به خطوط دفاعی نفوذ کنند. هنوز صدای تیر و تفنگ در آن منطقه به شدت به گوش میرسید. تعدادی از نیروها داوطلب شدند که به رزمندگان آن ناحیه بپیوندند. فرماندهان نگران این بودند که با پاتکهای شدید دشمن برنامهی پیوستن دو قرار گاه فتح و نصر که در منطقه جنوبی و نزدیک به خرمشهر میجنگیدند به خوبی پیش نرود. شبانه نیروهای تازه نفس دیگری هم به خط وارد شدند. از حرف و حدیثها معلوم بود که در محور جنوبی نیروهای عمل کنندهی تحت امر قرارگاه نصر درگیری شدیدی با قوای عراقی دارند. توپ و خمپارهها و منورها سراسر شب بر مدافعان جاده بارید. نور انفجارها در شمالیترین منطقهی استقرار نیروهای ایرانی که به فاصلهی شصت هفتاد کیلومتری اهواز بود آسمان شب را لحظه به لحظه روشن میکرد. در تاریک روشنی صبح که تا حدودی سرو صداها خوابید گروههایی از رزمندگان برای اطمینان از دور شدن عراقیها از جاده مانوری را به اجرا در آوردند. تبادل آتش در منطقهی میانی بالا گرفت و تا ساعتی مانده به ظهر ادامه داشت که خبر رسید الحاق دو قرارگاه به تمامی محقق شده است. صدای تکبیر در سنگرها پیچید و رزمندگان دست به دعا برداشتند. هنگام ظهر ناهار با چند تویوتا از جادهی خاکی رسید. در ظرفها را که برداشتند بخار داغ از دیگها بلند شد و بوی غذا توی سنگرها پیچید. همه انتظار داشتند غذای سردی یا کنسروی به سنگرها برسانند اما بر و بچههای آشپزخانه و تدارکات، سنگ تمام گذاشته بودند. نزدیک ظهر هوا کمی گرم شده بود. شب قبل هوا سرد شده بود طوری که برخی از رزمندگان گونیهای خالی را دور خود پیچیده بودند. برخی در سینهی خاکریز در حال درست کردن سنگرهای انفرادی و جمعی بودند که یک وانت گونی خالی از راه رسید. یکی از سپاهیها گفت: چه به موقع رسید. ای کاش از خدا چیز بهتری خواسته بودم. رزمندهای که کنارش نشسته بود گفت: من جای تو بودم از خدا یک قمقمه آب خنک میخواستم. در همین حین دیدهبانی که در قسمت بالایی خاکریز نشسته بود با دوربین به جادهی تدارکاتی نگاه کرد: اینم از آب خنک. یک تانکر آب داره میرسه. یکی دیگر از رزمندهها که سلاحش را باز کرده بود و داشت روغن کاری میکرد، گفت: خوب بنده خدا دعا میکردی الان تو خرمشهر باشیم که هم آب خنک داره هم یه عالمه گونی... اولی جواب داد: و یه عالمه عراقی. بسیجیای که سلاحش را سر هم کرده بود گلنگدن را کشید و گفت: پس کی میریم سراغ خرمشهر. الان که جاده دست ماست. کافییه نیروها رو از این جاده بفرستند به جلو. بسیجی میانسالی که داشت خرما بین رزمندهها پخش میکرد جلو آمد و گفت: صبر کن اخوی جان! به امید خدا به موقع خدمتشون میرسیم. بفرما خرما! بسیجی دیگر گفت: فکر نکنم عراقیها بخواهند دوباره پاتک بزنن. حسابی عقب کشیدن. با رسیدن تانکر آب، بسیجی تشنه از سنگرش بلند شد: اما به این زودی دست از سر این جاده بر نمیدارند. من که میگم باید آمادهی پذیرایی باشیم. گالن پلاستیکی و قمقمههای همسنگرانش را هم برداشت و به طرف تانکر آب رفت.
صدای بال ملائک ساعتی بعد دو فروند هلیکوپتر هوانیروز در آسمان ظاهر شدند. با نزدیک شدن هلیکوپترها صدای بالهایشان در دشت پیچید و از شمال و جنوب منعکس شد؛ اما خود هلیکوپترها به زحمت در گوشهای از افق دیده میشدند. رزمندهایی که آنها را دیده بودند تکبیر سردادند. لحظهای بعد دود شلیک موشکهای هلیکوپترها بلند شد. محل تجمع تانکها و ادوات زرهی عراق هدف موشکها قرار گرفت و دقایقی بعد ستونهایی از دود و آتش از خطوط عراقیها به هوا برخواست. چند دقیقه بعد گلولههای خمپاره زوزهکشان به طرف خاکریز و سنگرها سرازیر شدند. عصر آن روز و شب بعدش به همین منوال گذشت. گاه چند گلوله رسام دل شب را میشکافت و گاه منوری فرود میآمد. صبح زود صدای شنیهای تانک در دشت پیچید. بیسیمچیها و دیدهبانها به تکاپو افتادند. آرپیجیزنها گلولههای تازه در قبضه جا انداختند. رزمندگان هم با خشابهای پر در سنگرها مستقر شدند. سنگرها با گونیهای شن و گاه بلوکهای سیمانی، که از سنگرهای کمین عراقیها به دست آمده بود، محکم شده بودند. بلوکهای سیمانی برای بالای خاکریز و به خصوص برای زیر نظر گرفتن جبههی مقابل عالی بود. به دستور فرماندهان قسمتی از نیروها در خاکریز دومی که با فاصلهای از جاده درست شده بود مستقر شدند تا از تراکم نیروها در خاکریز اول کمتر باشد. لحظهای بعد صدای غرش میگهای عراقی در افق منعکس شد. چشمها در هوا دنبال هواپیماها میگشت که صدای انفجارهای پیاپی در شمالیترین نقطه جاده که نزدیک محل استقرار عراقیها روی جاده بود، پیچید و قارچ دود و خاک و خاشاک انفجارها به هوا بلند شد. تیربارها و ضد هواییها از دور و نزدیک به صدا درآمدند. توپخانهی عراق از طرفی و تانکهایی که پشت خاکریزها پناه گرفته بودند از طرف دیگر روی جاده و خاکریزهای کنار جاده آتش ریختند. باران گلوله و ترکش در ظرف چند دقیقه چنان شدت گرفت که کسی نمیتوانست سر از سنگرش بلند کند. تعدادی از رزمندگانی که سنگرشان مورد اصابت قرار گرفت، از خاکریز به زیر غلتیدند. برخی در جا شهید و بعضی دیگر مجروح شدند. صدای جیرجیر شنی تانکها که بلند شد چند گلولهی آرپیجی به طرفشان روانه شد؛ فاصله دور بود و هیچ کدام به هدف نخورد. درگیری شدیدی پیش رو بود. بیسیمچیها مدام با رمز، گرای محل استقرار ادوات عراقی را اعلام میکردند؛ اما آتشی که بر سر مدافعان جاده میریخت قابل مقایسه با گلولههای توپ و خمپارههایی که به سوی مقرهای تانک دشمن گسیل میشد نبود. اما گاهی که چهل موشک کاتیوشا به حجم آتش نیروها اضافه میشد آتشبازی حسابی به پا میکرد و غبار غلیظی از خاک و دود در قسمتی از دشت بلند میشد. اما با حجم نیروی دشمن به مهمات و موشکهای بیشتری نیاز بود. لشگر ده زرهی عراق با تمام توان در دشت مقابل آرایش نظامی گرفته بود. تانکها ردیف، پشت سر هم جلو میآمدند؛ طوری که از روبهرو فقط یک تانک دیده میشد. کمی که جلو میآمدند توی دشت پخش میشدند و شروع میکردند به شلیک. به زحمت جای سالمی در لبهی خاکریز به چشم میخورد. فرماندهان درخواست بمباران خطوط دشمن را داشتند. بیسیمها به کار افتاده بودند. به آرپیجیزنها توصیه میشد مواظب باشند گلولههایشان را هدر ندهند. دقایقی بعد صدای بال هلیکوپترهای هوانیروز مثل بال ملائک نیروی تازهای در دل بر و بچهها دمید. هلیکوپترها از ارتفاع کم جلو آمدند. هنگام شلیک کمی بالا میکشیدند و دود از مقرهای موشکشان خارج میشد. به زودی چندین تانک در صفوف عراقیها مشتعل شد. تیرهای ضد هوایی عراق در مسیر هلیکوپترها هوا را شکافتند. هلیکوپترها بعد از انجام ماموریت دوباره ارتفاع کم کردند و در افق پخش شدند. ستونهای تازه دود در افق دشت بلند شده بود. دو لندکروز از جاده تدارکاتی به سرعت در حال نزدیک شدن به خط بودند. از پیشان گرد و خاک جاده بلند شده بود. این جادهی خاکی را عراقیها شناسایی کرده بودند و مدام روی آن خمپاره و گلوله میریختند. دیروز توانسته بودند یکی از خودروهای مهمات را روی جاده بزنند که دود و آتش انفجار آن در همهی منطقه شنیده شد و ترکشهای جدا شده از آن مثل باران به صدها متر آنطرف تر فرود آمد.
جیرجیر شنیهای تانک با نزدیک شدن خودروهای مهمات تعداد خمپارههایی که به سوی جاده سرازیر میشد زیاد و زیادتر شد. لندکروزها با سرعت به خاکریز مدافعان نزدیک شدند تا این که در پناه یکی از سنگرهای جمعی ایستادند. دو محموله بزرگ گلولههای آرپیجی و تیربار و فشنگ بین رزمندگان پخش شد. همه چیز برای پذیرایی از عراقیها آماده بود. ستون تانکها از بخشی که کمتر در تیررس بود نزدیک شدند. با نزدیک شدن تانکها آتش توپخانه دشمن کمتر میشد. شکارچیان تانک صبر کردند تا صدای شنی تانکها خوب نزدیک شود. دستها روی قبضهی آرپیجیها فشرده شده بود. تا این که در یک آن با بانگ یا حسین از خاکریز سرازیر شدند و با سرعت به طرف تانکها دویدند. تا مسلسل تانکها متوجه آنها شود در پست و بلندیهای کم عمق زمین پناه گرفتند. یکیشان بلند شد و شلیک کرد. گلولهاش از کنار برجک تانک رد شد. تانک عقبی به طرفش چرخید و تا گلولهی دیگری در قبضه بگذارد او را به گلوله بست. آرپیجی از دستش رها شد و خودش به پهلو روی خاک افتاد. آن تانک با شلیک آرپیجیزن دیگر منهدم شد. تانک جلویی چرخی زد. سربازانی که از نفربر پشت سر تانک پیاده شده بودند به جلو دویدند. آرپیجیزن دوم که جوان نوزده بیست سالهای بود دو گلولهی دیگرش را هم شلیک کرد. برجک تانک آتش گرفت. بسیجی جوان به طرف خاکریز برگشت و شروع کرد به دویدن. سربازان عراقی از پشت، او را به گلوله بستند. رزمندهها از بالای خاکریز، محل استقرار آنها را نشانه گرفتند؛ و تانکها خاکریز را. در عرض چند دقیقه از شدت بارش تیر کسی نمیتوانست سر از خاکریز بلند کند. صدای شنیهای تانک هم چنان نزدیک میشد. یکی از آرپیجیزنها از خاکریز بلند شد. به محض بلند شدن دو سه گلوله، دست و بازویش را شکافت. با این وجود آرپیجیاش را شلیک کرد و بعد در سراشیبی خاکریز نشست و قبضه از دستش افتاد. ستون تانکها تا نزدیکیهای جاده جلو آمدند. در قسمتهای دیگر هم تانکها به سرعت شروع به پیشروی کرده بودند. دو نفر از رزمندهها دوان دوان در طول خط راه افتادند و چندین نارنجک دودزا به آنسوی جاده انداختند. در پناه دود سیاه و غلیظی که باد ملایمی هم آن را در طول خاکریز پخش میکرد چند آرپیجیزن از خاکریز گذشتند. پشت تانکهای سوخته و منهدم شده پناه گرفتند و منتظر جلو آمدن تانکهای دشمن شدند. بقیه هم از بالای خاکریز، روی چند تا از تانکها را کم کردند. با انهدام ستون پیشین تانکها، نفربرها و تانکهایی که از عقب میآمدند برگشتند. یک باره کل ستون برگشت و دنده عقب گرفت. نیروهای پیادهشان هم به مقرهای تانک پناه بردند. اسماعیلی سوار تریل شد و هندل زد. موتور که روشن شد رسول وزیری، یکی از فرماندهان گروهانها، هم سوار ترک موتور شد. در امتداد جاده به طرف بالا رفتند. یک کیلومتری که جلوتر رفتند وزیری با دیدن بچههای گروهان خویش پیاده شد. برخی از بچههای بسیجی، شهدا را پشت خاکریز کنار دست هم میخواباندند تا به پشت خط منتقل کنند. تعدادی از زخمیها هم در طول خط، سر و دستشان را با چفیه بسته بودند و منتظر نیروهای امدادی یا آمبولانس بودند. اسماعیلی باز راه افتاد و چند کیلومتر جلوتر رفت. بچههای بسیجی و سپاه در طول خط حسابی مقاومت کرده بودند در برخی جاها شهید و مجروح زیادی داشتند. در بخشی که جاده در اثر گلوله باران تقریباً منهدم شده بود هنوز پیکر شهدا این طرف و آن طرف پراکنده بود. رزمندهای دستش را روی سرش گرفته بود. از زیر دست و چفیهای که روی سرش گرفته بود خون میچکید؛ از میان راه خاکی، کج و راست، پیش میآمد. وسط راه ایستاد و ناگهان روی زمین ولو شد. دو نفر از بسیجیها از سنگرهایشان بیرون آمدند و دوان دوان خود را به او رساندند. اسماعیلی همچنان پیش رفت. رزمندههایی که بعد از یک درگیری سنگین توی سراشیبی خاکریز دراز کشیده بودند برایش دست بلند میکردند: خسته نباشی اخوی! اسماعیلی ایستاد. صدا زد: برادر گیلک رو کجا میتونم پیدا کنم. صدای موتور تریل را خاموش کرد تا بهتر بشنود. مرتضی گیلک یکی از فرمانده گروهانها بود. پرسان پرسان جلو رفت تا این که چند سنگر جلوتر او را پیدا کرد. پیام فرماندهی خود را به او رساند. دقایقی روی آسفالتهای کنده شده از روی جاده نشستند. بیسیمچی همراه گیلک، شهید شده بود. پیکر شهید را در سایهی سنگری که با گونیهای شن درست شده بود، گذاشته بودند. چفیهای که روی سر و سینهاش کشیده بودند از خون قرمز شده بود. بیسیم با اصابت ترکش سوراخ سوراخ شده و از کار افتاده بود. آمبولانسهای گل آلود برای انتقال مجروهین سر رسیدند. موتور تریل را روشن کرد و از کنار آنها به محل استقرار گردان خود برگشت. خاکریز در برخی قسمتها از بین رفته بود. از بالای تریل از سطح برآمدگی جاده، دشت منتهی به نیروهای عراق دیده میشد. دود تیره و پراکندهای سراسر آسمان منطقه را در بر گرفته بود. در بخشی که راه برای عبور آمبولانسها باریک میشد نگه داشت. از بالای خاکریز نگاهی به دشت انداخت. اجساد سوختهی سربازان عراقی جا به جا در دشت و در کنار ادوات منهدم شده افتاده بود.
با چراغ خاموش پس از پنج روز، خط سر پل از کیلومتر شصت و هشت تا کیلومتر صد و سه جاده اهواز- خرمشهر تثبیت شد و کلیهی رخنهها ترمیم شدند. نیروهای اسلام آماده میشدند تا با سازمان دهی مجدد، مرحلهی دیگری از عملیات را به قصد رسیدن به مرزهای بینالمللی به اجرا درآورند. تا رسیدن به جادهی شنی شلمچه – کوشک و دژ مرزی یک جهش دیگر باقی مانده بود. بعد از ناکامی نیروهای عراقی در پاتکهای خویش، آشفتگی و بیبرنامگی در خطوط دشمن فرماندهان را بر آن داشت تا برای استفادهی مناسب از این فرصت، مرحلهی دوم عملیات را طرحریزی و به اجرا بگذارند. در حالی که گردان شهید مطهری متشکل از بچههای اعزامی از زنجان آماده میشد تا در این مرحله شرکت کنند، گردان شهید چمران مامور شد تا همچنان در پشت جادهی اهواز- خرمشهر به عنوان نیروهای پشتیبان باقی بماند. نیروهای بسیج و سپاه بعد از تاریک شدن هوا در روز شانزدهم اردیبهشت، با تجهیزات انفرادی خویش پشت خاکریز به ردیف نشسته بودند و برای آغاز عملیات لحظه شماری میکردند. برعکس شب قبل که گلوله باران خاکریز ادامه داشت شب نسبتاً آرامی به نظر میرسید. هلال باریک ماه گاه از میان ابرها بیرون میآمد. برخی از رزمندگان دور هم جمع شده بودند و آهسته زیر لب دعا میخواندند. برخی هم در گوشهای خلوت کرده بودند و مشغول راز و نیاز بودند. ساعت یازده و نیم بیسیمها به خشخش افتاد و دستور عملیات صادر شد. رزمندگان کولهپشتیهاشان را محکم کردند و یکی یکی از خاکریز گذشتند. پشت خاکریز کمکم خلوت شد. اسماعیلی کنار یکی از رزمندگان بالای خاکریز نشست و چشم به دشت تاریک دوخت. لحظاتی بعد دشت تبدیل به کورهای از آتش میشد. همه منتظر جرقههای شروع این آتش بازی بودند. منوری در هوا روشن شد و به سوی زمین فرود آمد. رزمندهای که کنار اسماعیلی نشسته بود پا به پا کرد و گفت: منور زدند! اسماعیلی گفت: فکر نکنم به این زودی متوجه حرکت نیروها شده باشند. منور روی زمین نشست و خاموش شد. گاهی صدای چند گلوله یا انفجارهای پراکندهای از خط بلند میشد. سر و صداهایی که در شبهای دیگر عادی بود امشب حساسیت بیشتری پیدا کرده بود. ساعتی گذشت. در نقطهای از شمالیترین قسمت منطقهی درگیری صدای مسلسلها بلند شد. خطوط روشن گلولهها نشان میداد که آتشباری، از طرف نیروهای عراقی شروع شده است. چند لحظه بعد دوباره صفیر گلولهها دل شب را شکافت. این بار تیراندازیها پشت سر هم از هر دو طرف ادامه پیدا کرد. عراقیها چند منور روی منطقه ریختند. چندین انفجار پیوسته آسمان شب را در افق غرب روشن کرد. درگیریهای پراکندهای هم در سراسر خطوط شروع شد. منورها ابتدا تک به تک و سپس پشت سر هم روی دشت ریختند. درگیری در شمال منطقه شدت گرفت. انفجارهای مهیبی که مثل فلاش دوربین روشن و خاموش میشد سطح دشت را پوشاند. عراقیها با یورش دیگری از سوی رزمندگان اسلام غافلگیر شده بودند. نیروهایی که پشت خاکریز مانده بودند قبضهی اسلحههایشان را در دست میفشردند. یکی از بسیجیها قنداق کلاشینکفاش را روی خاک کوبید و گفت: چرا گردان ما را نفرستادند جلو؟ این جا حوصلهی آدم سر میرود. اسماعیلی برگشت و به طرف شرق و ساحل کارون، نگاهی انداخت. گفت: خوب باید این خط را حفظ کنیم. این هم عمل به وظیفه است. نکنه دلت برای عراقیها تنگ شده؟! یکی دیگر از بسیجیها گفت: کاش حداقل یکی میآمد عقب تا ببینیم چه خبر است. اسماعیلی گفت: حوصله کن برادر تا صبح حتماً مجروحین را میآوردند. یا برای تدارکات و غذا عدهای را میفرستیم جلو. از سمت کارون و جادهی تدارکاتی، خودرویی با چراغ خاموش داشت حرکت میکرد و جلو میآمد. مدتی فقط سایهی لرزانی از آنها دیده میشد تا این که جلوتر آمدند. از صدای موتورشان معلوم شد لودر هستند. پشت سرش هم لودر دیگری رسید و هر دو پشت خاکریز ایستادند. درگیری در افق غرب ادامه داشت. صدای انفجار و گلوله یک آن قطع نمیشد. نور انفجارها خط افق را روشن کرده بود. ساعاتی از شروع حمله نگذشته بود که جادهی اهواز- خرمشهر و خاکریزی که رزمندگان در آن پناه گرفته بودند زیر شدیدترین گلوله باران عراق قرار گرفت. گلولههای خمپاره و توپ و کاتیوشا خاکریز و زمین اطراف آن را شخم میزدند. در تاریکی شب صدای نالهی زخمیها و صدای تکبیر و یاحسین از هر طرف به گوش میرسید. رزمندهها برای در امان ماندن از ترکش خمپارهها توی سنگرهای انفرادیشان پناه گرفته بودند. برخی هم در سنگرهای چند نفره مستقر بودند. یکی از خمپارههای عراقی زوزهکشان به سمت سنگر مرتضی گیلک و تعدادی از همرزمانش فرود آمد و درست وسط سنگر به زمین خورد. مرتضی گیلک و همرزمانش درجا شهید شدند. دقایقی بعد که شدت گلوله باران کمتر شد، امدادگرها و بسیجیها سراغ زخمیها و شهدا رفتند. اسماعیلی از خاکریز پایین آمد. اجاقلو، بیسیمچی گردان، کنار سنگر فرمانده گردان نشسته بود. اسماعیلی اسلحهاش را به او سپرد و گفت: الان برمیگردم. به طرف سنگر منهدم شدهی مرتضی گیلک رفت. عدهای از بچههای گروهان شهید گیلک دور سنگر جمع شده بودند. پیکرهای تکه تکه شده و خونین شهدا در نور کم سوی ماه میدرخشیدند. اسماعیلی برگشت و به سمت لودرها رفت. لودرها سالم مانده بودند. موسوی را که رانندهی یکی از لودرها بود، شناخت. جلوتر رفت و بعد از سلام، پرسید: حاجی ما رو ندیدید؟ موسوی گفت: اتفاقاً دیشب از محضرشون استفاده کردیم. این طرف کارون مستقر شدند. ما زودتر اومدیم جلو. یه سر برو ببینش. به لودرها اشاره کرد و گفت: میخواین برین خط، حاجی؟ موسوی از بالای جاده نگاهی به خطوط درگیری انداخت: اگر توی تاریکی بریم جلو بهتره تا توی روز روشن. ببینیم چی دستور میدهند! گلولهی خمپارهای در هفت هشت متری آنها فرود آمد. هر دو بلافاصله کنار لودر و روی خاک، دراز کشیدند. ترکشهای خمپاره اتاقک لودر را سوراخ سوراخ کرد.
گورستانی از تانک با نزدیک شدن صبح شدت گلوله باران بیشتر شد و چندین گلولهی توپ هم کنار خاکریز فرود آمد. چند نفربر غنیمتی، راهی خط شدند. بالای نفربر پرچم سبزی افراشته بود. زیر نوشتهی لالهالاالله نوشته بود محمدرسولالله، قائدنا روحالله، بین نوشتهها هم یک شمشیر دوسر نقش بسته بود. پشت سر نفربرها چند آمبولانس از عرض جاده گذشتند تا در پشت خطوط درگیری، مقری برای استقرار پیدا کنند. سپیده که زد رفت و آمدها بیشتر شد. عدهای از مجروحین را به پشت خط منتقل کردند. رزمندهایی که سراسر شب را از پشت خاکریز، تماشاگر درگیریها بودند دور کسانی که از خط مقدم میآمدند جمع شدند. یکی از بسیجیها به طرف مجروحی که کتف و شانهاش را باندپیچی کرده بودند رفت. پرسید: از خط چه خبر اخوی، چهقدر پیش رفتید؟ رزمندهی مجروع روی خاکریز نشست و به سمت شمال منطقه اشاره کرد: ما اون بالا تا لب مرز رفتیم. عراقیها غافلگیر شدند و خوب تونستیم بریم جلو. اما لب مرز روی دژ تجهیزات زیادی مستقر کردند. یک جهنمی راه افتاد که نگو. یکی دیگر از بسیجیهایی که دور آنها جمع شده بودند پرسید: یعنی تا مرز هیچ نیرو و سنگری نداشتند؟ - چرا! سنگرهای کمینشون بود؛ سنگرهای تانک هم بود. اونا رو که زدیم بچهها سریع خودشونو کشیدند جلو. عراقیها پا گذاشتند به فرار. ما هم افتادیم دنبالشون. این شد که دژ مرزی تا برگشت قواشون ساکت بود. سربازای عراقی که از دژ گذشتند آتش تیربار و راکت و خمپاره مثل بارون رو سر بچهها بارید. - پس اون همه تانک و نفربر عراقی چی شدند؟ - یه قبرستونی از تانکها درست شده که نگو. تازه، خیلیهاشون هم درسته افتاده دست بچهها؛ فقط راننده نداریم که روندن تانک بلد باشه. یکی دیگر که قمقهی آبی به مجروح تعارف میکرد، پرسید: خوب حالا رسیدین به دژ مرزی؟ بچهها جاشون خوبه؟ بسیجی مجروح، جرعهای از آب سر کشید و گفت: ما که همون ساعت اول رسیدیم به دژ، اما دو ساعتی کشید که بچهها از دژ رد بشوند. یکی از بسیجیهای پرسید: دژ چه جور جایییه، دیواره؟ بسیجی کنار دستش گفت: یک خاکریز بلنده. مگه نه؟ مجروح جواب داد: آره بلندیش به سه چهار متر میرسه. بالایش هم مثل یک جادهی خاکی پهنه. اما پشتش کلی سنگر حسابی با بتون ساختند. اگر غافلگیر نمیشدند، محال بود بچهها بتونند از اون جا رد بشوند. اما انگار در محور جنوبی عراقیها هنوز دارند مقاومت میکنند. در همین حین عدهی دیگری از مجروحین را از پشت وانت تویوتایی پیاده کردند تا سوار آمبولانس کنند. بسیجی که از کتف مجروح شده بود به طرف آنها رفت. یکی از دوستانش را لای مجروحین شناخت که از قرارگاه نصر در منطقهی جنوبی عملیات کرده بودند. پرسید: چی شده مصطفی؟ مصطفی دست آغشته به خونش را از روی سینهاش برداشت. پیراهن خاکیاش غرق خون بود: موندم لای گلولههای تیر بار اخوی. دو تا گلوله از پهلوم رد شدند یکی از جلو رو سینهام خط کشیده یکی از پشت سر. - از علی ما خبر نداری؟ - علی خندان رو میگی؟ شهید شد. رمضان هم شهید شد؛ همونی که نوحه میخوند. - تا کجا جلو رفتین؟ نیروها از جادهی شنی رد شدند؟ به دژ مرزی رسیدند؟ - تا نزدیک جاده شنی رفتیم. اون جا تانکهای عراقی مثل قاشق کنار هم خوابیده بودند، ردیف. لولهی توپهاشون رو هم گرفته بودند طرف بچهها. خوب شد سنگرهای خود عراقیها بود که توشون پناه بگیریم والا یک نفر هم زنده نمیموند. آمبولانسها زخمیها را سوار کردند و به تندی از جادهی خاکی به طرف کارون رفتند. یکی از امدادگرها که رفتن آمبولانس را با چشم دنبال میکرد، برگشت و رو به افق غرب ایستاد. درگیری هنوز توی خط به شدت ادامه داشت. ستونهای دود گُله به گُله افق صاف زمین را به آسمان متصل کرده بودند. صداهای پشت سر هم انفجارها نشان از شدت درگیریها میداد. امدادگر رو به بسیجیهای کنجکاو کرد و گفت: آخرین لحظههایی که داشتم میاومدم عقب، بچهها رسیده بودند به جاده. توی یکی از سنگرهای جمعی یک دسته عراقی خودشونو تسلیم کردند. تعدادشون هم اسلحههاشون رو گذاشتند و فرار کردند. عراقیها زیاد نمیتونن مقاومت کنند. شب از راه رسید، بدون این که خبری دربارهی رسیدن نیروها به دژ مرزی دریافت شود. نیمه شب، درگیریها در خط همچنان ادامه داشت. تا صبح چندین مرتبه خاکریز و جادهی اهواز- خرمشهر زیر گلوله باران شدید قرار گرفت. در طول شب، نیروهای پشتیبان به امید آن که فردا با نشاط و انرژی کافی به خط منتقل شوند در سنگرهایشان با وجود سر و صدای انفجار خمپارهها به خواب رفتند. تاریک روشنای صبح که اسماعیلی نماز صبح را به جا آورد با شنیدن صدای موتور تریل بالای خاکریز رفت. یکی از معاونین فرمانده گردان که سوار تریل بود نور چراغ موتور را برایش لحظهای روشن و خاموش کرد و دستش را به علامت پیروزی بالا گرفت. صبر کرد تا از جاده و خاکریز رد شود، سپس جلو رفت و از اوضاع خط جویا شد. از موتور پایین پرید و جکش را زد: نیروها از دژ گذشتند. کار صدام تمومه! - الان دژ دست بچههاست؟ چه طوری رخنه کردند؟ - نصف شب چند گروه تونستد به دژ نفوذ کنند و عراقیها رو دور بزنند. وقتی تیربارهای روی دژ رو خاموش کردند بقیهی نیروها به طرف دژ هجوم بردند. یک ساعت نشده دژ افتاد دست بچهها. - خوب تا کجا جلو رفتند؟ - دژ الان تا بیست کیلومتری شلمچه دست ماست. اما از طرف شلمچه مقاومتها زیاده. قدم به قدم تانک و سنگر بتونی کاشتند. بعد از تسخیر دژ، نیروها اومدند دوباره این طرف دژ مستقر شدند؛ والا عراقیها از خاکریز عقبیشون بچهها رو میبستند به گلوله. اما مهم همون دژ بود که افتاد دست ما. - خدا رو شکر! اینم یک قدم دیگه است برای آزادی خرمشهر. از گردان مطهری چه خبر؟ زخمیها و شهیدها منتقل شدند؟ رزمندهی سپاهی نگاهی به منطقهی درگیری انداخت و گفت: نیروها که رفتند اون طرف دژ، با عراقیها درگیری شدیدی داشتیم. بیشتر شهدا اون طرف دژ افتادند و موقعی که برگشتیم تا پشت دژ سنگر بگیریم موندند تو تیررس عراقیها. - توی تاریکی شب نمیشد منتقلشون کرد؟ روز که بشه آوردنشون سختتره. - یک گروه هم که همون اول شب زده بودند از دژ رد بشوند گم شدند. انگار به جای این که دوباره برگردند به طرف دژ، توی تاریکی راه رو گم کردند و رفتند به طرف عراقیها. حسن آندی که یادت هست؛ اون طرف دژ شهید شد. چهرهی اسماعیلی از شنیدن این خبر متأثر شد: مسئول اطلاعات زنجان رو میگی؟ - بله، البته خودش زنجانی نبود. خدا با سید الشهدا محشورش کنه، همیشه نمازش رو به موقع میخوند. یک بار هم ندیدم صداشو بلند کنه و سر کسی داد بزنه. حتی تو شرایط سخت. اسماعیلی به رزمندگانی که برای نماز وضو میگرفتند نگاهی کرد و به یاد آورد: یک بار دیدمش وقتی عراق رو جادهی اهواز- خرمشهر پاتک زده بود، با بیسیم از توپخونه درخواست آتش کرده بود. عراقیها خط رو به توپ بسته بودند و تانکها داشتند پیش میاومدند. حسن آندی، بعد از یک ربع ساعت که چند بار بیسیم زد حسابی عصبانی شده بود، بیسیم رو گرفت و گفت: مرد مؤمن! پس چی شد اون پذیرایی؟ - حالا اگر دستور بیاد و نیروها تا خط دوم عراق پیش برند میشه شهدا رو هم از اون منطقه جمع کرد. - الان نیروی دشمن توی منطقه ضعیف شده اگر یک همت دیگهای بکنند و بروند جلو شاید بتونند تا شلمچه هم پیش بروند و به نزدیکی بصره هم برسند. - دژ که تا شلمچه تو دست ما بیافته عراقیها از دو طرف افتادند تو محاصره. از طرفی نیروهایی که توی خرمشهر مستقرند، از طرف دیگه لشکرهایی که توی منطقهی هویزه و طلائیه مستقر هستند. بعد روی خاک، نقشهی منطقه را با انگشت کشید: این جا نیروهای ما هستند. عراق هم اینجا مستقره، پشت این منطقه، اون طرف هویزه تا طلائیه توی مرز، سراسر آبگیر و باتلاقه. - اگه نیروهای ما دژ مرزی رو تا جنوب طلائیه تصرف کنند این عراقیهایی که توی این منطقه مستقرند میافتند توی تله.
نبرد هوایی آفتاب حسابی بالا آمده بود که صدای غرش هواپیما به گوش رسید. کسانی که روی خاکریز و توی سنگرهایشان نشسته بودند بلند شدند و به دنبال هواپیما گوشه کنار آسمان را جستجو کردند. از گوشهای از افق شرقی دو هواپیما که در نور آفتاب برق میزدند با دودی که از اگزوزشان بیرون میآمد وارد فضای منطقه شدند. یکی فریاد زد: هواپیماهای عراقیاند. بخوابید زمین! بخوابید زمین! یکی از تیربارچیها، تیربارش را بالای دستش گرفت و گفت: اینا که از طرف ایران میآیند اخوی! شاید ایرانی باشند. یکی دیگر از بسیجیها گفت: شاید هم عراقی باشند و دارند از بمباران برمیگردند! هواپیماهای عراقی بارها عقبهی خطوط و محلهای استقرار نیروهای پشتیبانی را بمباران کرده بودند؛ اما در خطوط اول چیز دندانگیری برای بمباران نداشتند. هواپیماها در آسمان داشتند صاف جلو میآمدند. با نزدیک شدنشان صدای مهیب غرش موتورهای جت، لحظه به لحظه زیادتر میشد. هر کس خود را در گوشهای لابهلای سنگرها میانداخت. رانندهها و امدادگران هم که وسط جاده این طرف و آن طرف میرفتند به پشت جاده دویدند و خود را روی خاکریز انداختند. یکی از رزمندگانی که موشک رها شده از هواپیما را دید فریاد کشید: زد! اوناهاش زد! هواپیمای جلویی تا سطح زمین پایین آمده بود طوری که میشد با سنگ آن را هدف قرار داد. موشکی که از هواپیمای عقبی رها شده بود دودکنان به هواپیمای جلویی نزدیک شد. یک آن آتش از اگزوز موتورش حلقه حلقه شعله کشید. هواپیما با انفجار قسمت پشتش در هوا تابی برداشت. آمد و با صدای انفجار خفهای کوبید به خاکریز. قسمت جلویی هواپیما خاکریز را شکافت و از آن گذشت. قسمتهایی از هواپیما که تکه تکه از بدنهاش جدا شده بودند روی جاده پخش و پلا شدند. بعد از فروکش کردن آتش انفجار هواپیما، رزمندهها به طرف آن قسمت از خاکریز دویدند. از میان دود و آتش دست و پای چند نفر از بچهها را گرفتند و بیرون کشیدند. چند نفری در دم شهید شده بودند. مجروحین را هم روی برانکارد گذاشتند و به طرف آمبولانس بردند. تعدادی از رزمندهها دور قطعات باقی مانده از هواپیما جمع شدند. پرچم عراق، با وجود سوختگی، روی سینهی میگ عراقی پیدا بود. افراد مستقر در جادهی اهواز- خرمشهر برای پیوستن به خطوط مقدم آماده میشدند. افراد دستهها و گروهها گرد هم آمده، کوله پشتی و تجهیزات انفرادیشان را چک میکردند. ستون نفربرها و خودروهای تدارکاتی هم از دور پیدا شد. نیروهای تازه نفس داشتند سر میرسیدند. وانت نیسان تبلیغات در گوشهای از میدانچهی محل تلاقی جاده تدارکاتی به خاکریز، کنار چادری ایستاده بود. از بلندگوی نصب شده روی وانت مارش نظامی پخش میشد. ستون نیروهای تازه نفس نزدیکتر شد و در کنار خاکریز به بالا و پایین پخش شدند. نیروهای بسیجی و سپاهی از خودروها پایین پریدند. هر کدام از فرماندهان دستهها و گروهها برای آخرین سفارشات و ابلاغ دستورالعملها، افراد گروه خود را گوشهای جمع کردند. اسماعیلی از میان نیروها عبور کرد و به طرف چادر جهادگران رفت. موسوی کنار چادر نشسته بود. سلامی کرد و پرسید: حاجی ما نمیدونین به کدوم گردان ملحق شدند. بین این همه نیرو پیدا کردنش آسون نیست. موسوی بلند شد و گفت: دیروز دیدم که اسلحه گرفته بود و میخواست بیاد خط مقدم. یادم نیست جزو کدوم گردان بود. صبر کن از قاسمی بپرسم. به داخل چادر رفت. قاسمی از چادر بیرون آمد و گفت: ما به جهادگر بیشتر نیاز داریم. حاجی رو دیدی بگو یک سر بیاد پیش ما. جونترها، هستند که بروند خط. به راننده و مکانیک الان بیشتر احتیاج داریم. نگاهی به نیروهای بسیجی که پشت خاکریز دسته دسته نشسته بودند انداخت: خدا حفظشون کنه! اسماعیلی نیروهای تازه نفس را دور زد و داشت به سمت مقر گردان خود برمیگشت که چشمش از دور به بسیجیای افتاد که عمامهی سفیدی روی سر داشت. جلوتر رفت. عدهای از بسیجیان کنار سنگری نشسته بودند. حاجی هم مقابلشان روی بلوک سیمانی نشسته بود و داشت حرف میزد. رفت در گوشهای نشست. حاجی برایش سری تکان داد، و به سخنانش دربارهی پاداش اخروی مومنین و جهادگران در راه خدا ادامه داد. یکی از بسیجیها از مکثی که در کلام حاجی پیش آمد استفاده کرد و گفت: حاجی از حوریهای بهشتی بیشتر بگیین! بقیه دسته جمعی خندیدند. حاجی هم لبخندی زد و گفت: من که دیشب کلی در این باب صحبت کردم. شما دعا کنید من هم سعادت اینو داشته باشم که شهید بشم. چشم، هر وقت رفتم اون دنیا و حوریها رو دیدم، میام براتون تعریف میکنم. بعد کف دستهایش را برای دعا رو به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! اینک از همه به سوی تو گریختهام با تمام گناهانم به سوی تو آمدهام. دعایم را پذیرا باش و مرا به آرزویم برسان! خدایا! فردای قیامت مرا به دیدن خود شاد گردان. خداوندا! مرا به قسمت خود راضی و قانع گردان و از سر تقصیراتم بگذر! همه یک صدا آمین گفتند. حاجی بلند شد و پیش برادر شتافت: پس تو کجایی مومن! اهواز که بودم زنگ زدم خونه، گفتند اومدی به منطقه. خبرت را از این و اون میگرفتم اما نمیدونستم کجایی. - راستش حاجی، شما خیلی وقته الان توی منطقه هستین. من که اومدم، دنبالتون بودم بگم دست کم چند روز مرخصی بگیرید برید پیش خانواده که دلشون برای دیدن شما تنگ شده. من که فعلاً هستم اینجا. - الان اوضاع حساسه. نمیشه جبههها رو خالی گذاشت ولو یک نفر. تازه، خرمشهر هنوز دست عراقیهاست. تا به خرمشهر حمله نشه نمیتونم برگردم.
مه غلیظ اسماعیلی کنار بچههای گردان ایستاده بود. بچهها اسلحه در دست آمادهی حرکت بودند. با اشارهی محمود عباسی، فرماندهی گردان، اسماعیلی به همراه فرمانده گروهانها، نیروها را به ستون کردند و از خاکریز رد شدند. به طرف ردیف تویوتاها رفتند و سوار شدند. کسانی که از خط میآمدند از پاتک شدید دشمن خبر میدادند. ده، پانزده کیلومتری پیش رفتند. گرد و غبار راه به سر و روی بسیجیها مینشست. صدای انفجارها و گلولهها، لحظه به لحظه بلندتر به گوش میرسید. در پشت خاکریز کوتاهی ایستادند. افراد از خودروها پیاده شدند و به ستون یک پیش رفتند. افق از ابر انفجارها و دود آتش ادوات منهدم شده سیاه شده بود. عصر بود که به دژ مرزی رسیدند. پیکر شهدا، پشت سراشیبی دژ، این طرف و آن طرف افتاده بود و مجروحینی که دست و سرشان را با چفیه بسته بودند، کنار و گوشه سنگرها پناه گرفته بودند. گلولههای خمپاره و توپ مثل نقل و نباتی که بر سر عروس بریزند روی سنگرهای رزمندگان میریخت. افراد به سرعت در طول خط پخش شدند و پشت سنگرهای کم عمق پریدند. خاکریز به ارتفاع سه چهار متر که به صورت دژ درآمده بود مثل دیوار چین به طرف شمال و جنوب امتداد داشت. یکی از بسیجیها روی زمین دراز کشید و به سوی سنگر انفرادی که در نزدیکیش بود کشید. خواست بغلتد و خود را درون سنگر بیاندازد. کسی توی سنگر خم شده بود و جمپهی خاکیاش غرق خون بود. اسلحهاش را روی خاک رها کرد و دست بسیجی را از کتف گرفت و از سنگر بیرون کشید. شهید شده بود. زیر لب گفت انالله و انا اله راجعون. سپس کنار سنگر خواباندش. کلاه کاسکتش را از توی سنگر برداشت و روی صورت شهید گذاشت. چند مشت خاک برداشت و توی سنگر، روی خون باقی مانده از شهید ریخت. رفت لای گونیهای شن نشست. اسلحهاش را به دست گرفت و از بالای خاکریز نگاهی به خطوط دشمن کرد. چند نقطهی سیاه از لابه لای ستون دودها حرکت میکرد. اسلحهاش را بالا آورد و شلیک کرد. چند تانک از سنگرهای زرهی بیرون آمدند و چپ و راست به مانور پرداختند. کمی جلوتر پشت سنگرها و تپهماهورها گم شدند. چند آرپیجیزن از خاکریز بالا آمدند و موشکهایشان را به طرف تانکها شلیک کردند. رگبار دوشکا لبهی خاکریز را درو کرد و یکی از آرپیجیزنها را زد. قبضهی آرپیجیزن از دستش افتاد و تا پایین خاکریز روی زمین غلتید. ساعتی تبادل سنگین آتش ادامه داشت و زیر باران گلوله کمتر کسی جرأت میکرد از سنگری به سنگر دیگر برود. با فرو کش کردن آتش و عقب کشیدن تانکهای عراقی، رزمندهها یک صدا تکبیر سر دادند. پاتک دشمن بار دیگر بدون نتیجه باقی مانده بود. رزمندهها در طول دژ، پرچمهای سبز و قرمزی که روی آنها با عبارات یا مهدی و یا حسین تزیین شده بود، برافراشتند. صدای هلیکوپترها در هوای غروب پیچید. از دور چند هلی کوپتر در پشت خطوط نشستند و روی زمین گم شدند. آمبولانسها و خودروهایی مملو از مجروح و شهید به طرف محل فرود هلیکوپترها راهی شدند. اسماعیلی از افراد گردان خود، شهید چمران، آمار گرفت و با یکی از بسیجیها به طرف تویوتا و موتور تریل که در پشت سنگری، با فاصله از خط گذاشته بودند رهسپار شد. اسماعیلی سوار تریل شد و به نزدیک گردان آمد. شب همچنان انفجارهای پراکنده در کنار و گوشهی خطوط ادامه داشت. یکی از رزمندهها بعد از نماز عشا روی سجادهی خاک نشسته بود، گریهکنان زیر لب دعایی زمزمه میکرد. پیکر شهدایی که از آغاز عملیات در آن سوی دژ مانده بودند و عدم امکان آوردن آنان خیلیها را متأثر کرده بود. منتظر فرصتی بودند تا برای آوردن شهدا دست به کار شوند. نصف شب، عدهای از خاکریز رد شدند. لحظاتی بعد چند منور بر منطقه فرود آمد و پشت سرش آتش تیربارها و گلولههای رسام، تاریکی شب را دریدند. نیروها برگشتند تا شاید فرصت دیگری پیش بیاید. علاوه بر گلوله باران، تاریکی شب اجازه نمیداد که شهدا را از اجساد سربازان عراقی جدا کنند. منطقهی پیش روی دژ قدم به قدم پر از اجساد بعثیها و ادوات منهدم شدهی آنان بود. نزدیکیهای صبح، مه غلیظی در سراسر منطقه نشسته بود. رزمندهها نماز صبح را اقامه کردند. منتظر شدند هوا کمی روشن شود. سپس، از خاکریز عبور کردند و به آن سوی دژ رفتند. مه صبحگاهی فرصت بینظیری برای جمعآوری پیکر شهدا فراهم کرده بود. مه موجب شده بود که دشمن به منطقه دید نداشته باشد. تعدادی از شهدا که نزدیکتر بودند به نزدیک دژ آورده شدند. رزمندههای دیگر بالای خاکریز، چشم به مه دوخته بودند. وقتی سایههایی را که از درون مه نزدیک میشد میدیدند از دژ پایین میآمدند و پیکر شهدا را تحویل گرفته به پشت دژ منتقل میکردند. اسماعیلی کنار پیکر حسن آندی آمد. از شدت برخورد گلوله و ترکش لباس خاکی شهید پاره پاره شده بود. فاتحهای خواند و بلند شد.
عقب نشینی گسترده تعدادی از رزمندهها دور سنگری جمع شده بودند. یکی از بسیجیها رادیوی جیبی به دست، وسط حلقهی بسیجیها نشسته بود. رادیو از پیروزی رزمندگان اسلام و عقب نشینی نیروهای عراقی از بخش وسیعی از منطقهی هویزه تا طلائیه خبر میداد. سپس تا اعلام اخبار تکمیلی شروع به پخش مارش نظامی کرد. کسانی که این خبر را شنیده بودند با خوشحالی خود را به همسنگرهای خویش میرساندند تا خبر عقب نشینیی گستردهی عراق و آزادی هویزه را به همه برسانند. خودرو تدارکات که ناهار آورد خبرهای جدیدی برای گفتن داشت. یکی از نیروهای تدارکات، که بچهی اصفهان بود و تازه از اهواز به خط مقدم آمده بود گفت: عراقیها تا محور کوشک و طلائیه عقب کشیدند. جفیر و پادگان حمیدیه هم آزاد شدند. یکی از برادرهای سپاهی گفت: چه طور به این سرعت عقب کشیدند؟ شنیدم لشگر 5 مکانیزه و 6 زرهی عراق توی اون منطقه مستقر بودند. رزمندهی اصفهانی یکی از دیگهای خالی را پشت وانت گذاشت و گفت: نیروهای قرارگاه قدس، از کرخه کور گذشتند و عراقیها رو تعقیب کردند. کلی اسیر گرفتند. میگویند از هویزه فقط یک تل خاک مونده. بعثیها هرجا دستشون میرسیده سوزوندند و تخریب کردند. یکی از بسیجیها به اصفهانی کمک کرد تا در عقبی وانت را ببندد. بعد پرسید: عراقیها کی عقب نشستند؟ شب؟ - نه، از اول صبح عقبنشینی رو شروع کردند. اینقدر دستپاچه رفتند که کلی تانک و نفربر جا گذاشتند. با عقب کشیدن نیروهای عراقی، باقی ماندهی جادهی اهواز- خرمشهر نیز به دست نیروهای ایران افتاد. با رهایی جاده، تدارکات نیروها سریعتر و راحتتر میشد. تعدادی از لودرهای جهاد مشغول کنار زدن موانع روی جاده و باز کردن کامل آن شدند. فردای آن روز ساعت ده شب، رزمندگان یورش دیگری به خطوط دشمن آغاز کردند. نیروهای قرارگاه فتح از سمت غرب و قرارگاه نصر از جنوب به خطوط دشمن زدند. قوای متمرکز عراق، بلافاصله عکسالعمل نشان دادند و با اجرای آتش شدید مانع از پیشروی نیروهای ایرانی شدند. رزمندگان، بعد از چند ساعت درگیری که موجب انهدام بخشی از ادوات عراقیها شد به خطوط خود بازگشتند. ادامهی عملیات در روز بعد نیز توفیق چندانی به دست نیاورد. عراق بعد از مرحلهی دوم عملیات نیروهای زبده خود را به همراه امکانات و تجهیزات بسیاری در محور شملچه و خرمشهر مستقر کرده بود؛ چون خرمشهر برای صدام جنبهی حیثیتی داشت و میخواست به هر قیمت شده آن را از دست ندهد. برخی از بسیجیها به طعنه حرف صدام را نقل میکردند که گفته بود: اگر ایرانیها بتوانند خرمشهر را پس بگیرند، من کلید بصره را در اختیار آنان قرار خواهم داد. و دیگری میگفت: فکر میکنی صدام چگونه کلید بصره را برای ما خواهد فرستاد. و جواب میشنید: حتما با پست! و سرش را بلند میکرد ببیند موتور نامهرسان در آن حوالی هست یا نه. گردان شهید چمران، بعد از یک هفته استقرار در این منطقه و مقاومت در برابر پاتکهای عراق به همراه جمعی از یگانها برای تجدید سازمان به اهواز بازگشتند. کامیونها و اتوبوسهای حامل رزمندگان از روی جادهی آزاد شدهی اهواز- خرمشهر به سوی شهر اهواز پیش میرفتند. در راه موانع و عوارض ایجاد شده توسط عراق در پشت جاده، بیشتر جاها دست نخورده باقی مانده بود. کانالها و میدانهای مین و سیمخاردارها در سراسر مسیر امتداد داشت.
طوفان در ورودی شهر اهواز، گروهی از مردم در کنار میدانی جمع شده بودند. با دیدن اتوبوسهای رزمندگان برایشان دست تکان دادند. پیر مردی که ظرف شکلاتی در دست داشت از لای جمعیت پیش آمد و شکلاتها را از پنجرهی اتوبوس تعارف کرد. اتوبوسها وارد محوطهی دانشگاه شهید چمران شدند. نیروهایی که شبها و روزهای متعددی در شرایط دشوار با دشمن جنگیده بودند خسته و کوفته در چادرهای خود مستقر شدند. بعد از پیروزیهای متعدد و آزادسازی قسمتهای وسیعی از مناطق اشغال شده، امید همه را برای حملهی نهایی به خرمشهر و آزادسازی آن از دست متجاوزین بیشتر میکرد. رزمندگان بعد از هفتهها کم خوابی که گوشهایشان از صدای انفجار و رگبار گلوله پر شده بود، در آرامش نسبی دانشگاه شهید چمران به خواب رفتند. شاید در خواب یاران شهید خود را میدیدند که به سوی خرمشهر اشاره میکنند. عهد کرده بودند تا رهایی کامل خرمشهر و وجب به وجب خاک مقدس میهن از پا ننشینند. یکی از بسیجیهایی که بیست سال بیشتر نداشت خوابآلوده از جا برخاست، جرعهای از قمقمهاش آب خورد و دوباره خوابید. روزهای سرنوشت سازی در راه بود. یگانها برای تجدید سازمان و بازسازی، یک هفتهای در دانشگاه شهید چمران اهواز مستقر شدند. رحیم تاران، فرمانده گردان شهید مطهری، سخت مجروح شده بود و حسن آندی جانشین تاران، به شهادت رسیده بود. به همین جهت محمود عباسی، فرماندهی گردان شهید مطهری را به عهده گرفت. گردان شهید چمران نیز با نیروهای تازه نفس اعزامی از زنجان و این بار به فرماندهی حمید باکری، جان تازهای به خود گرفت و آماده رزم شد. اسماعیلی، در سمت جانشین فرماندهی این گردان ماند تا در هدایت نیروها در مرحلهی نهایی عملیات بیتالمقدس سهمی در آزادی خرمشهر بر عهده گیرد. یک روز نزدیک غروب، هوا غبار آلود شد و باد شدیدی چادرهای برپا شده در محوطهی دانشگاه را به لرزه درآورد. بعد از اقامهی نماز مغرب و عشا، باد شدت گرفت و طوفان گرد و خاک، برخی از چادرها را از جا کند. افرادی که از شدت طوفان به چادرها پناه برده بودند، خود را از آنها آویزان کردند تا باد چادرها را نبرد. صدای فریاد و گاه تکبیر و صلوات در حلقهی طوفان میپیچید. لحظاتی بعد قطرههای باران بر چادرها ریخت و دم به دم شدیدتر شد. آب باران در سطح زمین به راه افتاد و کف چادرها مملو از آب شد. ساعتی پس از بند آمدن باران، آب همه جا را گرفته بود. پتوها و زیراندازها همه خیس شده بودند. یکی از بچههای زنجان که ته صدایی داشت شروع کرد به نوحه خواندن. بقیه هم دورش جمع شدند و در صفوف منظم شروع کردند به سینه زدن و مشق قمه. تعدادی از افراد یگانهای دیگر با وجود این که مضمون نوحهها را که به زبان ترکی بود متوجه نمیشدند گرد این گروه جمع شدند و به سینهزنی پرداختند که موجب بالا رفتن روحیهی همبستگی و فضای معنوی در بین رزمندگان شد. دو سه ساعتی تا دم صبح به همین منوال گذشت.
اتاق عملیات عدهای از بچههایی که در عملیاتهای پی در پی شرکت کرده بودند فرصت یافتند تا چند روزی به مرخصی بروند. اما بیشتر تمایل داشتند تا در منطقه باشند و در عملیات بعدی شرکت کنند. گاهی این سخن امام را برای هم نقل میکردند که فرموده بود جبههها را خالی نگذارید. نزدیک شدن به دروازههای خرمشهر و امید به آزادسازی آن، انگیزهی دیگری بود تا نیروها، آمادگی خود را برای واپسین حمله بیشتر کنند. حرفهای حاج علی اکبر اسماعیلی هر بار بعد از اقامهی نماز، شور و شوق تازهای به رزمندهها میداد. گاهی از هم میپرسیدند: پس کی به خرمشهر حمله میکنیم؟ - صبر کنید، عراق نیروی زیادی در خرمشهر مستقر کرده. نباید بیگدار به آب زد. - خرمشهر باید آزاد شود. به قول امام این یک تکلیف است برای ما. - فرماندهان در فکرش هستند. چند تیپ دیگر به نیروها اضافه شده. شاید چند روز آینده عملیات دیگری در کار باشد. یک روز نزدیک ظهر بود که بعد از جلسات متعدد و طراحی عملیات در سطح فرماندهان عالی، فرماندهان گردانها و معاونین آنان، برای توجیه ماموریت بعدی به اتاق عملیات فراخوانده شدند. شهید احمد کاظمی، فرماندهی تیپ نجف اشرف، ابتدا از استعداد قوای موجود در منطقه و محل استقرار آنها گفت و سپس روی نقشه، محل ماموریت یگانها را توضیح داد. در این مرحله علاوه بر حضور دو قرارگاه فتح و نصر، قرارگاه فجر نیز به استعداد سه تیپ پیاده وارد عمل شده بود. قرارگاه نصر با حرکت در امتداد مرز به سمت جنوب، ضمن بستن جادهی شلمچه به خرمشهر، خود را در محور نهر خین، به اروندرود میرساند. قرارگاه فجر در جناح میانی و در امتداد نهر عرایض به سمت اروندرود پیشروی میکرد. قرارگاه فتح نیز در امتداد جادهی اهواز- خرمشهر پیشروی کرده و برای گام بعدی در دروازهی شهر مستقر میشد. به این ترتیب خرمشهر به محاصره در میآمد و رزمندگان میتوانستند از همان محلی که عراق در آغاز جنگ وارد شهر شده بود برای آزاد سازی آن اقدام کنند. در صورتی که عراق گمان میکرد ایران از شرق و از سمت آبادان به خرمشهر حمله خواهد کرد. به همین خاطر استحکامات بسیاری در شرق خرمشهر ایجاد کرده بود. شهید کاظمی،فرماندهی تیپ نجف اشرف، مسیر حرکت گردان شهید چمران و گردانهای مجاورش را روی نقشه مشخص کرد. خودکارش را در امتداد جادهی اهواز- خرمشهر جلو برد: این خاکریز نقطهی رهایی نیروهاست. نیروها در راستای جاده جلو میروند و نرسیده به سیل بند عرایض به خاکریز اول دشمن میرسند. تا پشت میدانهای مین نیروها در استتار کامل حرکت میکنند. از معبرهایی که قبلاً شناسایی شده رد میشوند. این جا ممکنه دشمن متوجه حضور رزمندهها بشه. این نقطهی درگیرییه که نیروها باید بتونند خط رو بشکنند و وارد خاکریز دشمن بشوند. گردان شهید چمران هم روی جاده رو توی این منطقه پوشش میده تا برسند به سیل بند. اگر توی این مرحله از این گردان کسی باقی موند خودشو میرسونه به خاکریز دوجداره و همون جا مستقر میشه. جناح راست تیپ نجف اشرف، در مأموریت تیپ امام حسین(ع) بود که پل نو را تصرف میکرد. و بچههای بسیجی و سپاهی اعزامی از زنجان در گردان شهید چمران، مأموریت یافتند تا با گذر از میدان مین، خط تدافعی دشمن را بشکنند. پس از انجام عملیات پی در پی در منطقه و به خصوص یورشی که به دلیل خستگی نیروهای ایرانی موفقیت چندانی به دست نیاورده بود فرماندهان عراقی را به این نتیجه رسانده بود که ایرانیها دیگر توان عملیات دیگری را ندارند. به این ترتیب با وجود هوشیاری نسبی و حساسیت منطقه، دوباره زمینهی غافلگیر شدن قوای عراق در مرحلهی نهایی عملیات بیت المقدس، فراهم آمد. فرماندهان از اتاق عملیات بیرون آمدند و برای توجیه نیروهای خود به محل استقرار گردانهایشان باز گشتند. خبر حملهی قریب الوقوع به خرمشهر، روحیهی دوبارهای به رزمندگان بخشید. یگانهای شناسایی و تخریب از چند روز پیش، کار خود را شروع کرده بودند. فرماندهی عملیات، گزارشات ساعت به ساعتی از پیشرفت کار گردانهای تخریب دریافت میکرد و به گردانهای خط شکن منتقل میکرد. رزمندگان از دوستان و همشهریانشان حلالیت میطلبیدند و خداحافظی میکردند. برخی برای خانوادهایشان نامه مینوشتند. گروهی قرآن میخواندند. شب قبل از حرکت نیروها، فضای معنوی خاصی بر محوطهی دانشگاه شهید چمران حاکم بود.
نوار سفید رنگ بعد از اقامهی نماز ظهر، نیروها به خط شده و آماده شدند تا سوار اتوبوسها شوند. ردیف اتوبوسهایی که بدنهی آنها را گل مالی کرده بودند در سایهی درختهای انتهای محوطهی دانشگاه ایستاده بودند. حاج علی اکبر از گروه بسیجیانی که برای شنیدن سخنانش حلقه زده بودند بیرون آمد و به سوی محمد، آمد. به جای لباس روحانی چند روز پیش، لباس رزم پوشیده و عمامهی کوچک و سفیدی بر سر گذاشته بود. حاجی لبخندی زد و گفت: چند ماه بود که آرزوی چنین ساعاتی رو داشتم. محمد گفت: بهتر نبود با گردان پشتیبان همراه میشدید! خیلی از داوطلبین هستند که میخواهند در گردان خط شکن باشند. بچهها با صحبتهای شما روحیه میگیرند. حاجی قرآن جیبیاش را تا کرد. بوسید و توی جیب پیراهنش گذاشت: و منهُم من ینتظر… روزی میرسه که آدم دلش میخواد خودشو امتحان کنه. هنوز چند کلمهای با هم حرف نزده بودند که بچهها دوباره گرد حاجی جمع شدند.
کاروان اتوبوسها از اهواز خارج شدند. از کنار تمثال بزرگی از امام که در خروجی شهر به چشم میخورد گذشتند. بیشتر بچهها عکس کوچکی از امام به همراه قرآن کوچکی در جیب خود داشتند که هر از گاه با یاد آن قوت قلبی پیدا میکردند. بعد از گذشتن از چند تقاطع و گذر از منطقهی آبگیر به محلی رسیدند که قبلاً در دست قوای عراقی بود. جهادگران برخی از ادوات و سنگرهای باقی مانده از آنان را جمعآوری کرده بودند. در عرض چند روز، اوضاع این مناطق کلی تغییر کرده بود و هر جا نگاه میکردی پرچمی و تابلویی نصب کرده بودند که نشان آشنایی از ایران و انقلاب اسلامی با خود داشتند. در نزدیکی پاسگاه حسینیه در مقر تاکتیکی پیاده شدند. گردانها مهمات و ادوات لازم را دریافت کردند. پس از چند دقیقه، پیاده به محل استقرار نهایی خود حرکت کردند. از مناطقی رد شدند که برای وجب به وجب آن جنگیده و شهید داده بودند. شکست و عقبنشینی دشمن، تلخی از دست دادن یاران و همسنگران را کمتر میکرد. بعد از ساعتی پیادهروی قبل از غروب آفتاب به خاکریز خودی رسیدند. بعد از اقامهی نماز مغرب و عشا در طول خط مستقر شدند و منتظر دستور حرکت ماندند. با فرا رسیدن شب گهگاه منورهای پراکندهای در طول خط فرود میآمد. شب ساعت ده و نیم، اول خرداد بود. بیسیم به صدا در آمد. ناصر اجاقلو، بیسیمچی گردان، گوشی بیسیم را به فرماندهی خود سپرد. فرمان حرکت، از مقر تیپ، با اعلام رمز عملیات صادر شد. حمید باکری زیر لب دعایی کرد. رو به اسماعیلی و افراد گردان، که منتظر شروع عملیات بودند بسم الهی گفت و از جا برخاست. فرمان حرکت همزمان در مناطق مجاور نیز صادر شده بود. رزمندگان یکی یکی از خاکریز گذشتند. در حالی که سعی میکردند بدون جلب توجه و آهسته به خطوط دشمن نزدیک شوند پیشروی خود را آغاز کردند. تا رسیدن به موانع و سیم خاردارهای عراق، از لابه لای تپهماهورها و پستی و بلندیهای موجود در منطقه پیش رفتند. گاه صدای تکتیری از گوشه و کنار شنیده میشد. دقایقی قبل، نیروهای گردان تخریب، در مواضعی که معبری از میان سیمخاردارها و میدانهای مین ایجاد شده بود، نوار سفید رنگی کشیده بودند. رزمندگان پشت سر هم از میان سیمخاردارهای کنار زده شده، گذشتند. در بخشهای دیگر خط نیز رزمندگان گردانهای پیشرو همزمان به خاکریز دشمن نزدیک میشدند. ستون نیروها با بلند شدن صدای شلیک تیربار و دیدن گلولههای رسام که خطوط قرمزی در تاریکی رسم میکردند، لحظاتی مکث کرده دوباره به حرکت در میآمد. اسماعیلی در میانهی ستون پیش میرفت. گاه به پشت سر نگاه میکرد تا مطمئن شود مشکلی برای هیچ یک از نیروها پیش نیامده باشد. در طول پیشروی چند بار برای این که از نور منورها در امان باشند روی خاکها نشستند. منوری، چرخان و فشفشکنان روی زمین فرود آمد و خاموش شد.
پشت میدان مین حمید باکری، فرمانده گردان، با قدمهای بلند به اسماعیلی نزدیک شد. از او خواست تا ستون نیروها را متوقف کند چون انگار در یکی از میدانهای مین مشکلی پیش آمده بود. خبر داده بودند که یکی از معبرهایی که در میدان مین ایجاد شده به طور کامل پاکسازی نشده است. باکری با یکی از تخریبچیها، جلو رفتند تا میدان مین را چک کنند. ابتدای معبر را کنترل کردند. اما دیگر فرصتی باقی نمانده بود. یگانهای جانبی داشتند از میدان مین رد میشدند. با رسیدن آنان به خاکریز دشمن و شروع درگیری، عبور از میدان مین برای گردان بسیار سخت میشد. هوشیاری نیروهای عراقی، به معنی مقاومت و آتشباری روی بچهها بود که شهید و مجروح زیادی میگرفت. بخشی از نیروهایی که در قالب گروهان یک، طلایهدار گردان بودند پشت میدان متوقف شدند. معبر مین، عرضی کمتر از یک متر، و حدود شصت هفتاد متری عمق داشت. باید نیروها از آن عبور میکردند و بعد از گذر از میدان مین، یکصد تا صد و پنجاه متری پیش میرفتند تا به خاکریز عراق برسند. با اطلاع از عدم باز بودن کامل معبر نیروها پشت میدان مین کُپ کردند. گردانهای مجاور به خاکریز عراق نزدیک شده بودند. دقایقی بعد شلیک تیربارها و گلولهها و خمپارهها کم کم شدت گرفت. هشت، نه گردان دیگر پشت سر این گردان خط شکن منتظر بودند تا وارد منطقه شوند. حمید باکری از مقر فرماندهی کسب تکلیف کرد. گردانهای همجوار حرکت کرده بودند و جای درنگ بیشتر نبود. دستور صادر شد. باید از میدان مین عبور میکردند. نیروها به سرعت وارد معبر شدند و پیش رفتند. شدت گلوله باران لحظه به لحظه بیشتر میشد. عراقیها که متوجه حمله ایرانیها شده بودند از بالای خاکریز با تیربار و آرپیجی و خمپاره و هر سلاح معمولی که داشتند به سوی رزمندگان شلیک میکردند. دقایقی بعد گلولههای رسام آسمان منطقه را هاشور زدند. گلولهها از چپ و راست افراد رد میشدند. در هر قدمی که به جلو برمیداشتند گلولهها، پشت و جلوی پاهایشان خاک زمین را شخم میزدند. صفیر سربهای داغ از بغل گوششان رد میشد. چند نفری تیر خوردند و در معبر افتادند. نیروهای همجوار به خاکریز دشمن رسیده بودند و درگیری شدت گرفته بود. عدهای از داوطلبین به سوی معبر شتافتند و بیتوجه به آتش دشمن جلو رفتند. با وجود خطوط راهنما در معبر، به دلیل انفجارهای پی در پی و رگبار گلولهها چند نفری از معبر خارج شدند. یکی از بسیجیها پایش روی مین رفت و کناری افتاد. پای راستش تا بالای کمر آش و لاش شده بود. فریادی کشید و از هوش رفت. رگبار گلوله، سینهی بسیجی دیگر را شکافت. به پشت افتاد. نفر عقبی از رویش پرید و به پیشروی در معبر ادامه داد. برخی که میتوانستند توی چاله یا پشت کُپهی خاکی سنگر بگیرند رو به سوی خاکریز دشمن شلیک میکردند. چند موشک آرپیجی نیز به طرف خاکریز عراق شلیک کردند، شاید در کاهش حجم آتش آنان موثر باشد. یکی از نیروهای آرپیجیزن گلوله خورد و از میدان مین منحرف شد. لحظاتی بعد یکی از گلولههای آرپیجی در کولهای که پشتش داشت آتش گرفت. انفجار راکت، او را از زمین کند و به هوا پرتاب کرد. دود و آتش انفجار در هوا پخش شد. در میان گرد و خاکی که فرو مینشست پیکر تکه تکه شدهی آرپیجیزن روی زمین افتاد. تا نیروها از معبر رد شوند، تعدادی گلوله و ترکش خوردند و افتادند. چند نفری را هم انفجار مین از حرکت باز داشت. افرادی که از پشتسر میآمدند با وجود این که از دیدن شهدا و مجروحین متاثر شده بودند با عزمی راسخ از کنار و بالای سر مجروحینی که نالهکنان روی خاک افتاده بودند، رد میشدند و جلو میرفتند. به این ترتیب اندک اندک معبری به عرض نیم متر ایجاد شد. عاقبت گروهان یک و دو از معبر رد شدند و در حدود چند صد متریِ خاکریز عراق موضع گرفتند. در زیر حجم آتش دشمن، نیروها زمینگیر شده بودند و توان جلو رفتن نداشتند. موقعیت نگران کنندهای بود. یگانهای مجاور روی خاکریز با دشمن درگیر شده بودند. عدم حرکت نیروها در این محور به معنی فشار عراقیها روی یگانهای مجاور بود. به هر نحوی شده باید نیروها به جلو حرکت داده میشد. گاه از گوشه کنار صدای تکبیر و یاحسین از بچهها بلند میشد. حاج علی اکبر اسماعیلی به همراه چند تن از رزمندهها شروع کردند به گفتن تکبیر. بقیه هم با آنان همصدا شدند. در عرض چند لحظه افراد گردان یک صدا تکبیر سر دادند. صدای تکبیر، نیرومندتر از صدای شلیک گلولهها در فضا پیچید. در چند نقطه، برخی از رزمندگان برخاستند و تکبیر گویان به جلو دویدند. پشت سر آنان بقیهی افراد هم شروع به دویدن کردند. هنوز شعلهی چند تیربار روی خاکریز به چشم میخورد. چند گلولهی آرپیجی به سوی خاکریز شلیک شد و نیروها به پیشروی ادامه دادند. گلولهها همچنان از چپ و راست بر زمین مینشستند. ترکش خمپارهها چند نفر را روی زمین انداخت. صدای تکبیر، عراقیهای مستقر روی خاکریز را به وحشت انداخت؛ طوری که پس از عبور نیروها از خاکریز، بسیاری از آنان پا به فرار گذاشته بودند. گردانهایی که در عقب منتظر شکستن خط بودند، پشتسر هم وارد خاکریز شدند. برخی از نیروهای عراقی کنار و گوشه سنگر گرفته بودند و به طرف رزمندگان شلیک میکردند. درگیری با آنها شروع شد و چند لحظه به شدت ادامه یافت. با سرازیر شدن رزمندگان از چپ و راست، بر سر عراقیها گلوله بارید. یکی دو تا از سنگرها با گلولهی آرپیجی منهدم شدند. یگانهایی که وارد خاکریز میشدند به تعقیب عراقیها پرداختند. اسماعیلی از خاکریز سرازیر شد. منوری در هوا فرود میآمد. در نور منور برادر بزرگ را شناخت که کنار سنگری نشسته بود. جلو رفت. کنارش خم شد و صدایش کرد. سرش روی سینه خم شده بود و لباس خاکیاش غرق خون بود. حمید باکری از کنارشان رد شد. برگشت و لحظهای حاجی را دید. محمد، شانهی برادر را آهسته تکانی داد و دوباره صدایش کرد. شاید مجروح شده باشد. جوابی نیامد. درگیری به نقطه حساسی رسیده بود و خاکریز عراق سقوط کرده بود. دست روی زانو گذاشت، از خاک بلند شد و خود را به باکری رساند.
نیروها به دستور فرماندهان آرایش جدیدی گرفتند و در امتداد جاده اهواز- خرمشهر و رو به سمت خاکریز دوجداره و خرمشهر شروع به پاکسازی مسیر کردند. باقی مانده افراد گردان شهید چمران، که بسیاری از نیروهایش مجروح و شهید شده بودند، در جناح راست جاده به پیشروی خود ادامه دادند. گاه روی جاده، از برخی سنگرهای عراقی که پشت جاده بودند، مقاومتهایی صورت گرفت. در تاریکی شب ناغافل به طرف نیروهای خودی تیراندازی میکردند که با پاسخ متقابل و پر حجم آتش رزمندگان مواجه میشدند. تانکها و نفربرهای خالی در کنار و گوشهی دشت رها شده بودند. نزدیکیهای صبح نیروها خود را به خاکریز دو جداره رساندند. تصور میرفت عراقیها پشت این خاکریز سنگر بگیرند و دست به مقاومت بزنند. اما جز در برخی نواحی اکثر آنان تا خرمشهر عقب نشسته بودند و خاکریز تقریباً خالی مانده بود. با خاموش کردن آخرین مقاومتها خاکریز دو جداره کاملاً به کنترل رزمندگان درآمد. بعد از به جا آوردن نماز صبح نیروها به تحکیم موقعیت خود پرداختند. انتظار میرفت که تا ساعاتی دیگر عراق برای بازپسگیری مناطق از دست داده و خارج کردن خرمشهر از محاصره، دست به پاتکهای سنگینی بزند.
چند عراقی روی جاده حمید باکری در روشنایی صبح، نگاهی به دشتی که شب از آن رد شده بودند انداخت. رو به اسماعیلی کرد و گفت: ممکنه بعضی از بچهها هنوز اینطرف و اونطرف پراکنده باشند. موتور رو بردار و یک دوری بزن. اگر کسی رو دیدی هدایت کن بیار پشت خاکریز. باید آماده پاتک دشمن باشیم. اسماعیلی اسلحهاش را توی سنگر فرماندهی گذاشت. رفت سوار موتور تریل شد. گفت: بهتره ماشین تدارکات هم با من بیاد. حمید رو به خودرو تدارکات، اصغر هاشمی را صدا کرد: ماشین رو بردار و همراه اسماعیلی برو. مجید اسدی، یکی دیگر از افراد تدارکات هم، سوار خودرو شد. اسماعیلی، پیشاپیش با موتور تریل از وسط خاکریز دوجداره به سمت ابتدای جاده اهواز- خرمشهر راه افتاد. کمی که جلوتر رفتند از دور افرادی را دیدند که روی جاده ایستادهاند. افراد مسلح روی جاده، با دیدن آنها موضع گرفتند و اسلحههایشان را رو به آنها گرفتند. باز چند متری که جلوتر رفتند. دیشب نیروهای عمل کننده، این منطقه و روی جاده را از نیروهای عراقی پاکسازی کرده بودند. اسماعیلی با خود گفت اینها دیگر سر و کلهشان از کجا پیدا شد. موتور تریل را وسط راه، میان خاکریز دوجداره، رها کرد. عراقیها شروع کردند به شلیک. دوید و در سینهی خاکریز پناه گرفت. گلولهها، پشت پای اسماعیلی بر زمین نشستند. رو به اصغر هاشمی که خودرو را متوقف کرده بود کرد و فریاد زد: بیایین پایین! بیایین پایین! اصغر و مجید از خودرو پایین پریدند و خود را به سینهی خاکریز سپردند. گلولهی آرپیجیای که از طرف عراقیها شلیک شده بود به پشت خودرو خورد و منفجرش کرد. یک بسیجی، اسلحه به دست، از میان خاکریز دوجداره داشت به طرف آنها میدوید. نزدیک که شد اسماعیلی فریاد زد: کجا میبری اون اسلحه رو اخوی! و با دست اشاره کرد که اسلحه را به طرف او بیاندازد. بسیجی تنها، که انگار از دیدن عراقیها ترسیده بود اسلحه را به طرف اسماعیلی انداخت. سپس خود را به پشت خاکریز کشاند و پناه گرفت. اسماعیلی به تیراندازی عراقیها پاسخ داد و شلیککنان خود را عقب کشید. اصغر و مجید هم همراه اسماعیلی به طرف مقر نیروها دویدند. حمید باکری با شنیدن خبر حضور نیروهای عراقی روی جاده، بچهها را جمع کرد و دسته جمعی به طرف جاده راه افتادند. با نزدیک شدن به تقاطع خاکریز دوجداره و جاده، تیراندازی از هر دو طرف شروع شد. عراقیها که دیدند سنبه پُر زور است، از جاده عقب رفتند و ناپدید شدند. چند نفر از بچهها رفتند بالای خاکریز ایستادند تا ببینند در منطقه چه خبر است و سر و کله این عراقیها از کجا پیدا شده. در طرف دیگر جاده و کمی پایینتر، یک دژ هلالی شکل از لب جاده شروع شده و تا ابتدای شهر خرمشهر کشیده شده بود. نیروها پشت خاکریز موضع گرفتند و تبادل آتش بین عراقیها و رزمندهها شروع شد. فاصلهی بین طرفین درگیر چیزی کمتر از چهل پنجاه متر بود. سنگرهای عراقی با سقف بتنی محافظت شده بودند و عراقیها از شکاف زیر سقف تیراندازی میکردند. در برخی از قسمتهای دژ، سنگر دیدهبانی تعبیه شده بود که از آن با قناسه، گلو یا پیشانی یا قلب افراد را هدف قرار میدادند. چند نفر از بچهها بر اثر اصابت گلوله به سر و گردن از خاکریز به زیر غلتیدند. درگیری بدون نتیجه تا ظهر ادامه پیدا کرد. طاهر اجاقلو، یکی از بسیجیهای شجاع گردان، لحظهای نیم تنهاش را از خاکریز بالا آورد. کلاشینکفش را بالا گرفت تا شلیک کند. بلافاصله گلولهای به گلویش اصابت کرد. به پشت، از خاکریز به زیر غلتید. اسماعیلی که رسید بالای سرش داشت آرام و منقطع نفس میکشید. آمبولانسها به سرعت میآمدند و مجروحان را منتقل میکردند. اسماعیلی احساس کرد که لحظات آخر اوست. به کمک یکی از بچهها او را داخل آمبولانس گذاشتند و آمبولانس حرکت کرد. بعدها، پس از عملیات بیتالمقدس، یک روز او را در دژبانی دید. اسماعیلی فکر میکرد اجاقلو شهید شده؛ اما گویا گلوله به کنار گلوی او برخورده کرده و از همان جا خارج شده بود. مقاومت عراقیها پشت سنگرهای بتنی تا بعد از ظهر همچنان ادامه پیدا کرد. یک جیپ 106عراقی از کنار خاکریز دژ، روی جاده آمد. اما همین که نزدیکتر شد، بچهها راننده را به هلاکت رساندند. اگر مقاومتشان ادامه پیدا میکرد و بچهها نمیتوانستند دژ را بشکنند احتمالاً آنها میتوانستند وارد خاکریز دوجداره شده و از آنجا هم پلنو را بزنند و محاصره را بشکنند. دو نفربر پیام پی غنیمیتی به نیروهای ایران پیوستند و پشت خاکریز موضع گرفتند. کوبیدن خطوط دژ، نیاز به سلاحهای سنگین داشت و با آرپیجی و اسحلههای انفرادی کار زیادی از پیش نمیرفت. باکری، گروهی از رزمندهها را با خود همراه کرد و از خاکریز رد شدند. دورتر از دید دژ عراقی، دور زده به طرف دیگر جادهی اهواز- خرمشهر رفتند. آن جا خود را به پشت سنگرهای عراقی رساندند. پشت خاکریز و کنار جاده، سنگر گرفتند و شروع کردند به تیراندازی. یکی دو گلولهی آرپیجی ورودی سنگرها را منهدم کردند. تیراندازیها شدت گرفت و پس از یک ساعت درگیری، عراقیها از ابتدای دژ بیرون آمدند و تسلیم شدند. بچهها پانزده الی بیست سرباز عراقی را به پشت جاده منتقل کردند. نیروهای عراقی که این شرایط را دیدند، احساس کردند که از پشت سر مورد حمله قرار خواهند گرفت. همگی بیرون آمدند و در عرض چند دقیقه پشت دژ از سربازهای وحشتزدهی عراقی پر شد. رزمندهها و پیامپیها روی جاده آمدند. عراقیهایی که از جاده و بچهها دور بودند با اسلحه و تجهیزات از سنگرهاشان بیرون آمدند و شروع کردند دویدن به سمت خرمشهر. از آن جایی که خرمشهر هنوز در دست دشمن بود، باید از فرار نیروهای عراقی به آن سمت جلوگیری میشد. اسماعیلی از میان خاکریز دوجداره با تریل روی جاده آمد. حمید باکری اشاره کرد و گفت که به همراه تعدادی از رزمندگان برود و عراقیها را متوقف کند. یکی از نفربرهای پیامپی هم همراه تریل از جاده سرازیر شدند و گرد و خاککنان منطقه را به سوی انتهای دژ دور زدند. روبه روی سربازان فراری عراق درآمدند و دستور برگشت دادند. سربازان عراقی دوباره به سمت جاده برگشتند. با این شیوه هفتصد، هشتصد نفر از نیروهای عراقی مجهز به سلاح توسط چند نفر از بچهها با کمترین امکانات به اسارت درآمدند و با همهی تجهیزاتشان تسلیم شدند. به این ترتیب دژ با همهی سلاح و تجهیزاتی که داشت به تصرف نیروهای خودی درآمد. در طول ساعات بعد، عراق از دو محور خرمشهر و شلمچه، روی یگانهایی که روی پل نو مستقر بودند فشار آورد. با این کار سعی داشت با تصرف پلنو خط را بشکند و شهر را از محاصره نجات دهد. ولی نیروهای ایرانی با مقاومت، محاصرهی خرمشهر را تکمیل و تثبیت کردند و اجازهی پیشرفت به دشمن ندادند. رزمندگان شب را در خاکریز دوجداره و جاده مستقر شدند و برای ادامهی مرحلهی بعد منتظر دستورات بعدی ماندند. فرماندهان عراقی، خرمشهر را با وجود میدانهای مین وسیع دور شهر، موانع و کانالهای زیرزمینی داخل شهر که برای ارتباطات زیر زمینی ایجاد کرده بودند، غیرقابل سقوط تصور میکردند.
سوم خرداد فردای آن روز که روز سوم خرداد بود نیروها برای حرکت به سمت خرمشهر آماده شدند. از آنجایی که تحمل اشغال خرمشهر توسط عراقیها برای نیروهای ایران سخت و سنگین بود؛ روز پیشروی به سمت شهر، حال و هوای وصفناپذیری بر بچههای بسیج و سپاه حاکم بود و برای پا گذاشتن در خاک خرمشهر، لحظه شماری میکردند. نزدیک ظهر شهید احمد کاظمی، فرمانده تیپ نجف اشرف، در بین نیروها حاضر شد و دستور حرکت به سمت خرمشهر را صادر کرد. گردان شهید چمران، مستقیماً از روی جادهی اهواز، به سمت شهر حرکت کرد. در حال پیشروی به سمت شهر که حدود دو، سه کیلومتر بود با مقاومت چندانی مواجه نشدند. عراقیها در ورودی شهر خانههای مردم را خراب کرده و میدان مین و خاکریز ایجاد کرده بودند. نیروهای ایرانی از تمام محورها، از سمت پل نو، جاده اهواز- خرمشهر و نیز غرب کارون با همان شیوهای که شهر محاصره شده بود به سمت خرمشهر حرکت کردند. در ورودی شهر، عراق موانعی از اتومبیلهای سوخته، دیوارهای فرو ریخته و در و پنجرههای آهنی ایجاد کرده بود. در چند نقطه سربازانی که پشت موانع سنگر گرفته بودند شروع به تیراندازی کردند که با پاسخ رزمندگان رو به رو شد. بعد از چند دقیقه عدهای تسلیم شدند و تعدادی هم به سوی مرکز شهر فرار کردند. به دلیل شکست مقاومتهای اولیه و در محاصره بودن نیروهای عراقی، دشمن به شدت روحیهی خود را از دست داده بود؛ طوری که بعضی از نیروهایشان منتظر رسیدن نیروهای ایران بودند تا اسیر شوند. به همین جهت نیروهای ایران با کمترین درگیری وارد شهر شدند. در حالی که رزمندهها وارد اولین کوچه پس کوچههای خرمشهر میشدند؛ سکوت مرگباری بر خانههای نیمه مخروبه حاکم شده بود و احساس میشد که شاید کسی از نیروهای عراقی آنجا نباشد. وقتی بچهها شروع کردند به تکبیر گفتن؛ بالاخره عراقیها به صدای تکبیر، وحشت کرده و بیرون آمدند. سربازانی که تکه پارچهی سفید، یا پیراهنی پیدا کرده و پرچم سفیدی درست کرده بودند، در حالی که شعار الموت لصدام میگفتند، خود را تسلیم کردند. به دلیل کمبود نیرو، نمیتوانستند کسانی را برای انتقال اسرا مأمور کنند، بنابراین به آنان گفته شد که در امتداد همین جاده حرکت کنید و بروید. عراقیها در امتداد جاده راه افتادند تا به دیگر نیروهای ایرانی برسند. در داخل شهر صدای درگیریهای پراکندهای به گوش میرسید؛ ولی از مقاومتهای شدید و درگیریهای خانه به خانه خبری نبود. نیروها مجبور بودند از جاهایی مثل جاده و خیابان که مطمئن بودند میدان مین نیست؛ وارد شوند، در اصطلاح عملاً نیروها کانالیزه شده بودند. اگر آن همه نیرو که در داخل شهر مستقر بودند، اقدام به مقاومت میکردند، هم تلفات شدیدی از نیروهای مهاجم میگرفت و هم نفوذ به داخل خرمشهر و پاکسازی شهر به این راحتی امکانپذیر نمیشد. در اوایل جنگ، مردم در آنجا با دست خالی حدود سی و سه روز در مقابل لشکرهای زرهی عراق مقاومت کرده بودند. حالا با وجود حدود بیست هزار نفر نیروی عراقی، با امکانات و تجهیزاتی مثل توپ، تانک و موانعی که آنجا ایجاد کرده بودند، بچههای بسیج و سپاه از هر طرف که میخواستند وارد شهر میشدند. نیروهای گردان شهید چمران که وارد خرمشهر شدند، از مسیری که وارد شده بودند یکراست تا به اروندکنار پیش رفتند. در آنجا حجم نیروهای عراقی آنقدر زیاد بود که تشخیص نیروهای خودی از نیروهای عراقی به سختی امکانپذیر بود. به عراقیهای تسلیم شده با ایما و اشاره آدرس میدادند که در امتداد این خیابان حرکت کنید. گروههای پراکندهی رزمندگان هم در مسیر، آنها را به گروههای بعدی حواله میدادند. در شرایطی که عراق تمام نیروهای زبدهی خود، از جمله افسران، نیروهای گارد و سایر نیروهای تعلیم دیده را در آنجا مستقر کرده بود تا بتواند با دفاع از شهر آبرو و حیثیت خود را که زیر سوال رفته بود، حفظ کند چنین مقدر شد که نیروهای متجاوز، پست و ذلیل شوند و نتوانند مقاومت کنند؛ طوری که به دست و پای یک نوجوان 14، 15 ساله میافتادند که آنها را نکشد. با وجود نیروی زیاد دشمن در خرمشهر، رزمندگان حدود ساعت ده صبح وارد شهر شدند و تا عصر، شهر از آن همه نیرو پاکسازی شد. حدود دوازده هزار نفر فقط داخل شهر خرمشهر از نیروهای عراقیها اسیر شدند. این تعداد نیرو فقط اگر اراده میکرد که در داخل خانهها مقاومت کند تسخیر خرمشهر براحتی امکانپذیر نبود؛ چون جنگ در داخل شهر، نسبت به خاکریز دشوارتر است. تانکها و نفربرها و خودروهای عراقی به صورت ستون عظیم زرهی و نفربر در داخل شهر و خیابانهای اصلی و فرعی، مستقر بودند، با امید اینکه محاصره شکسته شود و اینها بتوانند از شهر خارج شوند. تیپها و لشکرهای سپاه با همین غنائم و تجهیزات، اقلام و ادوات زرهی و ابزار توپخانههای غنیمیتی تشکیل و مجهز شدند. در آن شرایط کمبود سلاح و تجهیزات رزمندگان مجبور بودند با به دست آوردن غنائم از ارتش عراق، با آنان بجنگند.
پاکسازی ستون نیروهای گردان شهید چمران از دو جانب یکی از خیابانهای شهر به طرف جنوب شهر پیش روی میکرد. در نزدیکی کوی راه آهن و در گوشهی میدان، یک سنگر عراقی بود. سربازان از پشت سنگر بیرون آمدند و به طرف راه آهن دویدند. اسماعیلی به همراه چند تن دیگر آنها را تعقیب کردند. بقیهی نیروها هم محتاطانه محله را زیر نظر گرفته بودند. بعد از چند دقیقه تعقیب و گریز و شلیک متقابل سربازان عراقی در پشت مخروبهای سنگر گرفتند. با شلیک آرپیجی توسط یکی از رزمندگان، سنگر عراقیها منهدم شد و سربازانشان به هلاکت رسیدند. یگانهای دیگر هم وارد خرمشهر شده بودند و هر گروه از یک طرف مشغول پاکسازی شهر بودند. صدای تیراندازی از کنار و گوشه به گوش میرسید. صدای هلیکوپتر عراقی در سطح شهر پیچید. رزمندهها در آسمان دنبال محل هلیکوپتر میگشتند. یک آن از بالای ساختمانها و درختها، هلیکوپتر ظاهر شد. یکی از بسیجیها روی اتومبیل سوختهای رفت تا بهتر ببیند. هلیکوپتر بعد از یک دور چرخ زدن آتش گرفت و کجکی به سوی زمین سقوط کرد. به این ترتیب فرماندهان عراقی هم که در آخرین لحظه قصد فرار داشتند، ناکام شدند. دو سه ساعتی از ظهر میگذشت که شهر به تسخیر نیروهای ایران درآمد. هرچند بعضی جاها درگیریهای متفرقه وجود داشت، ولی عملاً اکثر یگانها داخل شهر بودند و عمده نیروهای دشمن، آنهایی که مقاومت میکردند، به هلاکت رسیده بودند. بقیهی نیروها هم اسیر شده و در حال تخلیه بودند. گروهی از جهادگران هم امکانات و تجهیزات به غنیمت گرفته شده را جا به جا میکردند. در این زمان شهر کاملاً پاکسازی نشده بود. در کنار و گوشهی شهر از کلاه کاسکت، پوتین و تجهیزات عراقیها پُر بود. در برخی جاها هم کنار سنگرهای ایجاد شده تلی از مهمات، سلاحهای انفرادی و فشنگ و گلولههای خمپاره جمع شده بود. وانت بارهای تدارکات یکی یکی مهمات را بار میکردند تا آنها را از سطح شهر جمع کنند. نیروهای گردان شهید چمران به اروندکنار رسیدند. تعدادی از سربازان عراقی خود را به داخل آب زده بودند و داشتند به سمت دیگر اروند فرار میکردند. تعدادی تا کمر و سینه داخل آب شده و در حال رفتن بودند. تعدادی هم تازه داخل آب شده بودند. آنهایی که تازه وارد آب شده بودند، وقتی ایرانیها را دیدند از ترس تیراندازی آنها، دستهایشان را بالا آوردند و فهماندند که قصد تسلیم شدن دارند. باکری به بچهها گفت: اونایی رو که میخواهند برگردند، نزنید! بچهها اسلحههایشان را به طرف آنهایی که داشتند دور میشدند شلیک کردند. تیرها روی آب خطوط سفیدی به جا گذاشتند. تعدادی از عراقیها گلوله خوردند و شدت آب، آنها را با خود برد. بقیه برگشتند و در حالی که آب از سر و رویشان چکه میکرد به اسرای دیگر پیوستند. اسماعیلی برای جمع آوری نیروهایی که کنار و گوشه پراکنده شده بودند به طرف یکی از خیابانهای فرعی رفت. در آنجا یک خودرو عراقی دید که رانندهاش هم پشت فرمان نشسته است. دور زد و از خیابان کناری به خودرو نزدیک شد. سپس جلو رفت و با اسلحه اشاره کرد که راننده پیاده شود. پشت خودرو، چند زخمی عراقی بود. از راننده خواست تا زخمیها را پایین بیاورد. سلاح آنها را توی خودرو گذاشت. پشت فرمان نشست و راه افتاد. ساعتی بعد پس از استقرار گردان شهید چمران در نزدیکی اروند، اسماعیلی به همراه حمید باکری و دو، سه نفر دیگر به طرف ساحل اروند رفتند. در امتداد اروند کنار پیش میرفتند. به نظر نمیرسید در آن سکوت و خلوت خانههای مشرف به ساحل کسی باقی مانده باشد. ناگهان از پشت درختچههای رو به رویشان چند نفر سلاح به دوش که در حال صحبت کردن با هم بودند به سمت آنها آمدند. ابتدا فکر کردند از بر و بچههای یگانهای ایرانی باشند اما نزدیکتر که شدند؛ دیدند عراقی هستند. عراقیها هم تازه در پانزده متری متوجه ایرانی بودن آنها شده بودند. همچنان بهتزده چند قدمی آهسته نزدیکتر آمدند. یکی از نیروهای سپاهی بر سر آنها فریاد کشید و خواست که سلاحشان را زمین بگذارند. بقیه از هم فاصله گرفتند و سلاحشان را رو به عراقیها بالا آوردند. عراقیها هم سلاحها و تجهیزاتشان را بر زمین گذاشتند. دستهای خود را بالا گرفتند و تسلیم شدند. بعد با ایما و اشاره به آنان دستور داده شد که به طرف مقر گردان حرکت کنند. تا عصر پاکسازی شهر ادامه داشت. در این عملیات و آزادسازی خرمشهر دو گردان از نیروهای زنجان، گردان شهید چمران و گردان شهید مطهری، حضور داشتند. این دو گردان مرحله سوم هم خطشکن بودند و نهایتاً در پاکسازی شهر نیز حضوری فعال داشتند. شبی که عملیات تمام شد و شهر خرمشهر پاکسازی گردید؛ مردم در شهرهای مختلف ایران به خصوص ساکنین خرمشهر که بعد از شروع جنگ، آوارهی شهرهای دیگر شده بودند، با شنیدن این خبر، مجالس جشن و سرور برپا کردند. نیروهایی هم که وارد شهر خرمشهر شده بودند به شکرانهی این پیروزی و نعمتی که خداوند به آنان داده بود مشغول راز و نیاز و نماز شب شدند. بالاخره شهر تثبیت شد و گروهی در آنجا مستقر شدند تا نیروهای بعدی بیایند و شهر را تحویل بگیرند. در این زمان یگانهای عمل کننده از منطقه خارج شدند و برای بازسازی و استراحت به عقب برگشتند. در مقر تاکتیکی، سلاحها و مهماتشان را تحویل دادند و راهی اهواز شدند. در شهر، شور و غوغایی بر پا بود. جلو سردر مغازهها پرچم زده بودند و چراغها همه روشن بود. اسماعیلی لباسهای خاکیاش را عوض کرد، از همرزمانش خداحافظی کرده راهی زادگاهش، زنجان شد. پیکر حاج شیخ علی اکبر اسماعیلی چند روزی میشد که منتقل شده بود. به خانه که رسید، مراسم شب هفت آن شهید در حال برگزاری بود.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/9FKPT2X
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir