زنجان
← همه اخبار
به دستگیر بی دست

به دستگیر بی دست

۹ شهریور ۱۳۹۱کد خبر: 31432۱

رضا نیکوکار( برگرفته از مجموعه اشعار منتخب نخستین کنگره شعر منطقه ای حضرت ابوالفضل (ع)

«هوالعادل»

دلم را با گل احساس وا کن
عطش را از گلوی یاس واکن
گره افتاده در کارم ..خدایا
به دست حضرت عباس (ع ) وا کن
*****************************
در سینه ی ما نیست به جز درد ، عمو!
افتاده فرات دست نامرد ، عمو!
سوزاند عطش گلوی ما را اما
ما آب نخواستیم ...برگرد عمو
**********************************
به دستگیر بی دست:

عطر خوش بوی گل آن ور دیواری تو
بیشتر دست مرا کاش نگه داری تو

با تو قرآن لب طاقچه را می شنوم
«من صدای نفس باغچه را می شنوم»

در خودش قدرت صد معجزه را جا داده
این دو تا دست که بر روی زمین افتاده

کیست این کوه که یک مشک به دندان دارد
چیست این عشق که هفتاد و دو مهمان دارد

کم نمی آورد این یکه سوار بی دست
کوه اگر روی زمین هم که بیفتد کوه است

«کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ»
در دل واقعه تصویر نماز گل سرخ

کار ما نیست تو را در دو سه خط بنویسیم
بی تو تنها بنشینیم و فقط بنویسیم

آب را بعد تو صد مرتبه ما گِل کردیم
در هیاهوی زمین دست تو را ول کردیم

دست از شانه جدا را که همین نزدیکی ست
یادمان رفت خدا را که همین نزدیکی ست

یادمان رفت دل سوخته ی اکبر را
حنجر پاره و خونین علی اصغر را

یادمان رفت لب تشنه ی سقا راهم
بر سر نیزه سخن گفتن سرها را هم
○
...یادمان رفت گل آن ور دیواری تو
یادمان رفت ابوالفضل علمداری تو
***********************************

داشت می رفت لب سر چشمه سوری با دست
دشت لبریز عطش بود ، عطش ...اما دست-

داشت می رفت بنوشد ، نه بنوشاند آب
به ب تشنه ی خورشید ، به آن بالا دست

دست در آب فرو برد ، فرو پاشید آب
ریخت دریای سخاوت به دل دریا ، دست

مشک سیراب شد از آب و فرات از عباس
تا کجا می کشد این بار امانت را دست؟؟؟

...تیغ ها پشت هم آهسته صدایش کردند
کم شده فاصله ی سینه ی صحرا تا دست
کیست یاری بکند یک تنه خورشیدش را؟
نیست دیگر به سر شانه ی این سقا دست
***
داشت می رفت سر چشمه سواری با دست
داشت می آمد از آن دور سواری بی دست

**************************************
ماه گیسوی پریشان بلندی دارد
نخورد چشم ولی زلف کمندی دارد

یک بنی هاشم اگر عاشق روی مه اوست
راه می افتد و صد قافله دل همره اوست

دل این ماه اسیر لب خورشید شده
بیشتر از همه غرق تب خورشید شده

آب آن روز دل ماه مرا شاد نکرد
«یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد»

ماه آن روز دل شعله ورش را برداشت
سینه ی سوخته و چشم ترش را برداشت

بارهفتاد دو دلباخته بر دوشش بود
زیر سنگینی دنیا کمرش را برداشت

راه افتاد کسی که دل دریا را برد
عشق ، این توشه ی راه سفرش را برداشت

ترک تشنگی سرخ عطش بر تن خاک
کوه شمشیر غرور پدرش را برداشت

آب در دست هبل بود ولی ابراهیم
آمد از راه دوباره تبرش را برداشت

نکند این غزل تشنه به آخر نرسد
نکند آب به لب های برادر نرسد

شعر هر لحظه که از وصف تو کم می آورد
ماه یک جفت کبوتر به حرم می آورد

حرم آب و دوتا دست کبوتر مانند
این دو تا دست که هر درد مرا درمانند

دست ، این دست که از شانه جدا خواهد شد
دو کبوتر که در این بیت رها خواهد شد

...دشت وا می کند آغوش برای دستت
همه ی زندگی من به فدای دستت

دست می افتد و او مشک به دندان دارد
کیست این رود که هفتادودو جریان دارد

آتشی می گذرد از دل طوفان بی دست
کیست این تشنه لب مشک به دندان ، بی دست
***
...هیچکس مثل تو این قدر وفادار نشد
هیچکس بعد تو بی دست علمدار نشد

رضا نیکوکار

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/4FMP3V5

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir