زنجان
← همه اخبار

آرزو
۱۵ خرداد ۱۳۹۳کد خبر: 32753۱
پدرم زود رضایت داد و از روی علامتها و نشانه های جنازه قبول کرد که جنازه مجید است. صورت سوخته بود. لباسها هم همان لباسهای خاکی بسیجی که در طی دوسالی که زیر باد و باران و حوادث طبیعی دیگر گرفته بود، فرسوده شده بود.
ولی مادرم می گفت: این جنازه پسر من نیست. به او گفتم: مادر خودت که این جا بودی و شنیدی که بچه های گردان گفتند جنازه خودش است.
-نه این بچه من نیست.
گفتم: من حتی کارت اعزام بسیجی اش را که پوسیده بود، دقت کردم نصف کلمه مجید هنور در آن قابل خواندن است.
-باید مادر بودی تا می فهمیدی که بوی فرزند چه بویی است.
از پدرم پرسیدم:چه کار کنیم؟
گفت: کاری نداریم بکنیم. راضی هستیم به رضای خدا. باید جنازه را تحویل بگیریم و دفن کنیم. پرسیدیم: مادر را چه کار کنیم؟
گفت: احتمالاً برای او سخت است که شهادت پسرش را قبول کند. حال می گوید که این جنازه مجید نیست. مادرم گفت: نه، من میدانم که مجید کشته مرده شهادت است. من چرا بخیل باشم. اگر شهید شده خوش به حالش و اگر زنده است که ان شاءالله میبینمش، ولی این جنازه مجید من نیست.
بار دیگر به مسؤولین گردان مراجعه کردم و نشانه های جنازه را پرسیدم و اطمینان بیشتری پیدا کردم که در کنار جنازه برادرم هستم.
برگشتم و نتیجه تحقیق جدیدم را به مادرم گفتم.
گفت: والله من که نمی دانم چه بگویم!
مراسم تشییع مجید در خیابان هاشمی برگزار شد. مردم خیلی زیادی شرکت کردند. تمام همسایه های محل، فامیلها و دوستان خانوادگی مان مخصوصاً دوستان مجید تشییع را خیلی شلوغ کرده بودند. جای سوزن انداختن نبود، بچه های بسیجی با لباس خاکی و چفیه ای در گردن، دنبال او حرکت می کردند. همه مسجدیها و همسایگان و اقوام شرکت کرده بودند. از لحظه ای که جنازه مجید پیداشده بود، سه روز می گذشت. اگرچه مادرم این را قبول نداشت. من در این فکر بودم که از همرزمان مجید کمک بگیرم و کسی را که در لحظه شهادت در کنار او پیدا کنم تا با مادرم صحبت کند. شاید او هم از تردید و دو دلی در آید و دلش آرام گیرد.
بار دیگر به مسئولین گردان مراجعه کردم و نشانیهای جنازه را پرسیدم و اطمینان بیشتری پیدا کردم که در کنار جنازه برادرم هستم. برگشتم و نتیجه تحقیق جدیدم را به مادرم گفتم. گفت: والله من که نمیدانم چه بگویم! مراسم تشییع مجید در خیابان هاشمی برگزار شد. مردم خیلی زیادی شرکت کردند.تمام همسایه های محل، فامیلها و دوستان خانوادگی مان مخصوصاً مغازه های نزدیک کوچه خودمان تعطیل کرده بودند تا در تشییع جنازه مجید شرکت کنند. جای سوزن انداختن نبود، بچه های بسیجی با لباس خاکی و چفیه ای در گردن، دنبال جنازه او حرکت می کردند. همه مسجدی ها و همسایگان و اقوام شرکت کرده بودند.تنها این تشییع جنازه نبود که خیلی خیلی شلوغ بود. فردا بعد از ظهر هم که در مسجد علی اکبر ختم برادرم را برگزار می کردیم، هر چند دقیقه یکبار فضای مسجد پر وخالی می شد. اما یکدفعه محسن آمد در کنارم. گفت: آقا رضا جنازه مجید پیدا شد. گفتم: آره خدا را شکر که جنازه اش پیدا شد و جای خوبی هم دفن شد. محسن گفت: آقا رضا بیا برویم جنازه مجید الان پیدا شده. گفتم: کجا؟ گفت: ستاد معراج شهدا. آقا رضا جنازه مجید سالم سالم است. خود خودش است، صورتش هم سالم است سوخته نیست. پاک گیج شده بودم. نمی دانستم چه کار باید بکنم. پرسیدم: آقا محسن تو خودت با چشم خودت دیدی؟ گفت: به خون سید الشهدا خود خودش است. امروز کلی با هم حال کردیم. از صبح تا حالا دو سه ساعتی با هم نشستیم و برای هم خاطره گفتیم. سرم را بردم پیش گوش پدرم و گفتم: آقا جان محسن آمده می گوید جنازه مجید پیدا شده و آن که دیروز دفن کردیم، مجید نبوده. آهسته پرسید: محسن از کجا می داند؟ گفتم: می گوید خودش دیده که امروز جنازه اش را به معراج شهدا آورده اند. پرسید: مطمئن است؟ گفتم: این جوری می گوید. پرسید: می گویی چه کار کنیم؟ گفتم: اجازه میدهید من با محسن برم ببینم؟ گفت: تو برو، من که نمی توانم مجلس را ترک کنم. بیشتر از نیم ساعت در راه بودیم تا خیابان های غرب تهران تا جنوب آن را طی کردیم. سی و پنج جنازه جدید را به معراج آورده بودند. محسن جای جنازه را می دانست. بی اختیار گفتم: السلام علیک یا انصار ابی عبد الله! وقتی به مسجد علی اکبر برگشتیم، تازه سخنرانی تمام شده بود. همه مردم داخل مسجد رو به قبله ایستاده بودند صدای مکبر را که از بلندگو پخش می شد، تکرار می کردند: -السلام علیک یا ابا عبدالله. -السلام علیک یابن رسول الله. در کنارپدرم ایستادم و به خوش آمدگویی به میهمانان پرداختم. فرصت لحظه ای حرف زدن با پدرم را نداشتم. او با اشاره چشم و ابرو پرسید: چه شد؟ گفتم: خوش آمدید، مشرف فرمودید..... خود خودش بود. چند دقیقه ای بیشتر نبود که به خانه رسیده بودیم. مجلس ختم زنانه در منزل تشکیل شده بود. تا به در خانه رسیدم، یا الله گویان همراه پدرم و جمعی از همسایه ها وارد خانه شدیم. صدا زدم: مادر! از اتاق بیرون آمد. پرسید: چه کار داری؟ گفتم: مجید منتظرت است. اول تعجب کرد. بعد که ماجرا را برایش تعریف کردم، برق شادی را در چشم هایش دیدم. گل از گلش شکفت. گفت: همه شهدا عزیزند. اما مادری که بچه خودش را نشناسد، برای لای جرز دیوار خوب است. شب، مجلس خانوادگی تشکیل دادیم و مشورت کردیم. نتیجه جلسه این بود که تشییع مجددی برگزار نشود و به پیشنهاد پدرم به تشییع شهید در بهشت زهرا اکتفا کردیم. بعد از مراسم هفت، مادرم پرسید: حالا نمی خواهید ببینید آن بچه ام را که پریروز دفن کردید مادرش کی بوده؟ دو روز طول کشید تا تحقیقات من و محسن برای شناسایی اوبه نتیجه رسید و او هم مجید بود. شهید مجید قطبی. همراه پدر و مادرم و محسن به سمت خیابان بخارست راه افتادیم. زنگ در را به صدا در آوردیم. آقایی نسبتاً مسن با موهایی سفید و صورت تازه تراشیده در را باز کرد. اتومبیل بنز آلبالویی رنگ پشت سرش داخل حیاط پارک شده بود.سلام دادیم و جواب گرفتیم. پدرم پرسید: منزل آقای قطبی است؟ گفت: خودم هستم. بفرمایید. پدرم پرسید: ببخشید، آقازاده شما به جبهه رفته اند؟ گفت: بله. پدرم اجازه گرفت و داخل شدیم. پشت بنز، یک سواری ب.ام.و زرشکی هم پارک شده بود. باورم نمی شد از چنین خانه ای کسی به جبهه برود. پدرش می گفت از من اجازه نگرفته. از خانه فرار کرده. پدرم اجازه گرفت داخل شویم. پدرش گفت: از من اجازه نگرفته. از خانه فرار کرده. پدرم پرسید: چطوری رفت، داوطلب یا سرباز؟ پدرش گفت: نه سرباز نیست. اصلاً هیچ وظیفه ای در برابر این جنگ خانمانسوز ندارد. من هر چه اصرار می کنم بیا برای ادامه تحصیل به آمریکا بفرستمت به حرف من گوش نمی کند. یک ب.ام.و برایش خریدم که سر گرم بشود..... با آن می رود به این پایگاه ها برای این حزب اللهی ها کار می کند. می شناسم. من می شناسم بعضی از همکلاسی هایش او را به درس و تحصیل بی علاقه کرده اند. پدرم پرسید: یعنی ایشان درس نمی خواند؟ مادرش با یک چادر پوست پیازی وارد شد وکنار مادرم نشست. او اصلاً هیچ شباهتی با مادرم نداشت. پدرش گفت: چرا می خواند، ولی میگفت که می خواهم بروم جنگ. من به او گفتم: بچه! جنگ به تو چه احتیاجی دارد؟ تو که ارتشی نیستی، وظیفه ای نداری. او می گوید جنگ به من احتیاجی ندارد، من به جنگ احتیاج دارم. خلاصه حرف مرا گوش نمی کند و اگر این دفعه برگردد، می دانم چه کار کنم. به بهانه یک مسافرت کوتاه می برمش خارج و نمی گذارم برگردد به ایران تا این آشوبها تمام بشود.الان که نمی شود توی این خراب شده زندگی کرد. پدرم از شهادت مجید گفت و به آنها اطلاع داد که اخیراً پدر شهید شده است. او آنقدر زمینه چینی کرد که توانست به آنها بگوید که ممکن است پسر شما هم مجروح شده باشد و یاحتی به شهادت رسیده باشد. پدرش که برافروخته شده بود، گفت: امکان ندارد، پدرشان را در می آورم. اگر بچه من کشته شده باشد، از دست رفیق های حزب اللهی اش شکایت می کنم. پدرم سعی داشت او را نرم و آرام تر کنداز او پرسید: پسر شما وصیت نامه داشته؟ پدرش گفت: مگر پسر من تاجر یا کارخانه دار است که وصیت نامه نوشته باشد؟ اصلاً مگر او چند سالش است؟ مادرش گفت: از روزی که او به جنگ رفته، من در اتاق را باز نکرده ام. مادرم خواهش کرد که سری به آن اتاق بزنند، ببینند نوشته ای، پاکتی، یادداشتی چیزی هست. مادرش همراه مادرم با در دست داشتن پاکتی که روی آن نوشته بود: وصیت نامه بنده گنهکار خدا مجید قطبی برگشتند. پاکت را باز کردیم. نوشته بود: بسم رب الشهدا و الصدیقین من بنده ناچیز خدا مجید قطبی در آستانه پرواز به سرزمین نور، شهادت می دهم به یگانگی خداوند به ... به.. و وصیت می کنم که 1- ..2-..3-.. در پایان ضمن سپاسگزاری و حلالیت طلبیدن از پدر و مادرم، گلایه خودم را از آنان که با انقلاب اسلامی و خون شهدا همراه نیستند، ابراز می دارم و به آنان توصیه می کنم که فریب اقوام و خویشان ضد انقلابمان را نخورند و به راه امام خمینی بپیوندند. خداوندا من یک آرزو دارم. اگر به من افتخار شهادت نائل آمدم، به من این توفیق را بده که به دست امت حزب الله و پیرو امام تشییع شوم. زیرا من راضی نیستم که پدرم و مادرم و احدی از اقوام و خویشان و دوستان و همسایه هایی که به انقلاب و امام پشت کرده اند، در تشییع جنازه من حاضر شوند. والسلام
بار دیگر به مسئولین گردان مراجعه کردم و نشانیهای جنازه را پرسیدم و اطمینان بیشتری پیدا کردم که در کنار جنازه برادرم هستم. برگشتم و نتیجه تحقیق جدیدم را به مادرم گفتم. گفت: والله من که نمیدانم چه بگویم! مراسم تشییع مجید در خیابان هاشمی برگزار شد. مردم خیلی زیادی شرکت کردند.تمام همسایه های محل، فامیلها و دوستان خانوادگی مان مخصوصاً مغازه های نزدیک کوچه خودمان تعطیل کرده بودند تا در تشییع جنازه مجید شرکت کنند. جای سوزن انداختن نبود، بچه های بسیجی با لباس خاکی و چفیه ای در گردن، دنبال جنازه او حرکت می کردند. همه مسجدی ها و همسایگان و اقوام شرکت کرده بودند.تنها این تشییع جنازه نبود که خیلی خیلی شلوغ بود. فردا بعد از ظهر هم که در مسجد علی اکبر ختم برادرم را برگزار می کردیم، هر چند دقیقه یکبار فضای مسجد پر وخالی می شد. اما یکدفعه محسن آمد در کنارم. گفت: آقا رضا جنازه مجید پیدا شد. گفتم: آره خدا را شکر که جنازه اش پیدا شد و جای خوبی هم دفن شد. محسن گفت: آقا رضا بیا برویم جنازه مجید الان پیدا شده. گفتم: کجا؟ گفت: ستاد معراج شهدا. آقا رضا جنازه مجید سالم سالم است. خود خودش است، صورتش هم سالم است سوخته نیست. پاک گیج شده بودم. نمی دانستم چه کار باید بکنم. پرسیدم: آقا محسن تو خودت با چشم خودت دیدی؟ گفت: به خون سید الشهدا خود خودش است. امروز کلی با هم حال کردیم. از صبح تا حالا دو سه ساعتی با هم نشستیم و برای هم خاطره گفتیم. سرم را بردم پیش گوش پدرم و گفتم: آقا جان محسن آمده می گوید جنازه مجید پیدا شده و آن که دیروز دفن کردیم، مجید نبوده. آهسته پرسید: محسن از کجا می داند؟ گفتم: می گوید خودش دیده که امروز جنازه اش را به معراج شهدا آورده اند. پرسید: مطمئن است؟ گفتم: این جوری می گوید. پرسید: می گویی چه کار کنیم؟ گفتم: اجازه میدهید من با محسن برم ببینم؟ گفت: تو برو، من که نمی توانم مجلس را ترک کنم. بیشتر از نیم ساعت در راه بودیم تا خیابان های غرب تهران تا جنوب آن را طی کردیم. سی و پنج جنازه جدید را به معراج آورده بودند. محسن جای جنازه را می دانست. بی اختیار گفتم: السلام علیک یا انصار ابی عبد الله! وقتی به مسجد علی اکبر برگشتیم، تازه سخنرانی تمام شده بود. همه مردم داخل مسجد رو به قبله ایستاده بودند صدای مکبر را که از بلندگو پخش می شد، تکرار می کردند: -السلام علیک یا ابا عبدالله. -السلام علیک یابن رسول الله. در کنارپدرم ایستادم و به خوش آمدگویی به میهمانان پرداختم. فرصت لحظه ای حرف زدن با پدرم را نداشتم. او با اشاره چشم و ابرو پرسید: چه شد؟ گفتم: خوش آمدید، مشرف فرمودید..... خود خودش بود. چند دقیقه ای بیشتر نبود که به خانه رسیده بودیم. مجلس ختم زنانه در منزل تشکیل شده بود. تا به در خانه رسیدم، یا الله گویان همراه پدرم و جمعی از همسایه ها وارد خانه شدیم. صدا زدم: مادر! از اتاق بیرون آمد. پرسید: چه کار داری؟ گفتم: مجید منتظرت است. اول تعجب کرد. بعد که ماجرا را برایش تعریف کردم، برق شادی را در چشم هایش دیدم. گل از گلش شکفت. گفت: همه شهدا عزیزند. اما مادری که بچه خودش را نشناسد، برای لای جرز دیوار خوب است. شب، مجلس خانوادگی تشکیل دادیم و مشورت کردیم. نتیجه جلسه این بود که تشییع مجددی برگزار نشود و به پیشنهاد پدرم به تشییع شهید در بهشت زهرا اکتفا کردیم. بعد از مراسم هفت، مادرم پرسید: حالا نمی خواهید ببینید آن بچه ام را که پریروز دفن کردید مادرش کی بوده؟ دو روز طول کشید تا تحقیقات من و محسن برای شناسایی اوبه نتیجه رسید و او هم مجید بود. شهید مجید قطبی. همراه پدر و مادرم و محسن به سمت خیابان بخارست راه افتادیم. زنگ در را به صدا در آوردیم. آقایی نسبتاً مسن با موهایی سفید و صورت تازه تراشیده در را باز کرد. اتومبیل بنز آلبالویی رنگ پشت سرش داخل حیاط پارک شده بود.سلام دادیم و جواب گرفتیم. پدرم پرسید: منزل آقای قطبی است؟ گفت: خودم هستم. بفرمایید. پدرم پرسید: ببخشید، آقازاده شما به جبهه رفته اند؟ گفت: بله. پدرم اجازه گرفت و داخل شدیم. پشت بنز، یک سواری ب.ام.و زرشکی هم پارک شده بود. باورم نمی شد از چنین خانه ای کسی به جبهه برود. پدرش می گفت از من اجازه نگرفته. از خانه فرار کرده. پدرم اجازه گرفت داخل شویم. پدرش گفت: از من اجازه نگرفته. از خانه فرار کرده. پدرم پرسید: چطوری رفت، داوطلب یا سرباز؟ پدرش گفت: نه سرباز نیست. اصلاً هیچ وظیفه ای در برابر این جنگ خانمانسوز ندارد. من هر چه اصرار می کنم بیا برای ادامه تحصیل به آمریکا بفرستمت به حرف من گوش نمی کند. یک ب.ام.و برایش خریدم که سر گرم بشود..... با آن می رود به این پایگاه ها برای این حزب اللهی ها کار می کند. می شناسم. من می شناسم بعضی از همکلاسی هایش او را به درس و تحصیل بی علاقه کرده اند. پدرم پرسید: یعنی ایشان درس نمی خواند؟ مادرش با یک چادر پوست پیازی وارد شد وکنار مادرم نشست. او اصلاً هیچ شباهتی با مادرم نداشت. پدرش گفت: چرا می خواند، ولی میگفت که می خواهم بروم جنگ. من به او گفتم: بچه! جنگ به تو چه احتیاجی دارد؟ تو که ارتشی نیستی، وظیفه ای نداری. او می گوید جنگ به من احتیاجی ندارد، من به جنگ احتیاج دارم. خلاصه حرف مرا گوش نمی کند و اگر این دفعه برگردد، می دانم چه کار کنم. به بهانه یک مسافرت کوتاه می برمش خارج و نمی گذارم برگردد به ایران تا این آشوبها تمام بشود.الان که نمی شود توی این خراب شده زندگی کرد. پدرم از شهادت مجید گفت و به آنها اطلاع داد که اخیراً پدر شهید شده است. او آنقدر زمینه چینی کرد که توانست به آنها بگوید که ممکن است پسر شما هم مجروح شده باشد و یاحتی به شهادت رسیده باشد. پدرش که برافروخته شده بود، گفت: امکان ندارد، پدرشان را در می آورم. اگر بچه من کشته شده باشد، از دست رفیق های حزب اللهی اش شکایت می کنم. پدرم سعی داشت او را نرم و آرام تر کنداز او پرسید: پسر شما وصیت نامه داشته؟ پدرش گفت: مگر پسر من تاجر یا کارخانه دار است که وصیت نامه نوشته باشد؟ اصلاً مگر او چند سالش است؟ مادرش گفت: از روزی که او به جنگ رفته، من در اتاق را باز نکرده ام. مادرم خواهش کرد که سری به آن اتاق بزنند، ببینند نوشته ای، پاکتی، یادداشتی چیزی هست. مادرش همراه مادرم با در دست داشتن پاکتی که روی آن نوشته بود: وصیت نامه بنده گنهکار خدا مجید قطبی برگشتند. پاکت را باز کردیم. نوشته بود: بسم رب الشهدا و الصدیقین من بنده ناچیز خدا مجید قطبی در آستانه پرواز به سرزمین نور، شهادت می دهم به یگانگی خداوند به ... به.. و وصیت می کنم که 1- ..2-..3-.. در پایان ضمن سپاسگزاری و حلالیت طلبیدن از پدر و مادرم، گلایه خودم را از آنان که با انقلاب اسلامی و خون شهدا همراه نیستند، ابراز می دارم و به آنان توصیه می کنم که فریب اقوام و خویشان ضد انقلابمان را نخورند و به راه امام خمینی بپیوندند. خداوندا من یک آرزو دارم. اگر به من افتخار شهادت نائل آمدم، به من این توفیق را بده که به دست امت حزب الله و پیرو امام تشییع شوم. زیرا من راضی نیستم که پدرم و مادرم و احدی از اقوام و خویشان و دوستان و همسایه هایی که به انقلاب و امام پشت کرده اند، در تشییع جنازه من حاضر شوند. والسلام
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/UBZMFQA
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir